Im still love you Kim yn
I'm still love you Kim y.n
p¹
بلاخره تموم شد، از دادگاه خارج شدم و با لبخند سمت ماشینم میرفتم که یکی بازوم رو گرفت و سمت خودش کشید، تهیونگ بود کلافه نفسی کشیدم و گفتم
ا.ت: باز چیه؟
تهیونگ: فکر نمیکردم انقدر خوشحال بشی، نمیدونستم انقدر از من خسته شده بودی که با لبخند و خوشحالی داری میری...
ا.ت: اگه بهم دروغ نمیگفتی و از همون اول با من روراست بودی این اتفاق نمیافتاد، من بهت گفتم چند بار الانم میگم، دوستت دارم اما دیگه نمی خوامت
تهیونگ: ولی من هم تورو دوستت دارم هم میخوامت
ا.ت:الان دیگه حرفات هیچ ارزشی نداره، بلاخره طلاق گرفتیم و همچی بین ما تموم شد...
تهیونگ: من که برات مهم نبودم حداقل به یونا فکر میکردی، اون هنوز بچه است
ا.ت: من از دخترم دست نکشیدم و با تمام وجودم دوستش دارم، من از تو جدا شدم، از تو دست کشیدم
تهیونگ نگاه غمگینی به ا.ت میکنه و نفسش رو کلافه بیرون میده
تهیونگ: با یکشنبه اوکی هستی؟ اگه اوکی باشی یکشنبه ها بیا و یونا رو ببین
ا.ت: مشکلی ندارم، الانم دستم رو ول کن کار دارم
تهیونگ تا الان متوجه نشده بود که بازوی ا.ت رو هنوز نگه داشته کمی عقب رفت و بازوی ا.ت رو رها کرد
تهیونگ: مراقب خودت باش....
ا.ت: لازم به گفتن نیست
ا.ت با لحن سردی گفت، سوار ماشینش شد و بدون تردید دور شد و تهیونگی موند که با حسرت به ماشین ا.ت خیره شده بود
*شیش ماه بعد*
خدمتکار: خانوم آقای کیم دستور دادن به هیچ عنوان وقتی خودشون نیستن اجازه ندم شما وارد عمارت بشین
ا.ت: من چیکار به عمارت لعنتی اون رئیس احمقت دارم؟! من میخوام دخترم رو ببینم، برو کنار ببینم
خدمتکار: خانوم لطفا، آقای کیم دستور دادن اجازه ندم...
همونطور که ا.ت و خدمتکار داشتن بحث میکردم ماشین تهیونگ وارد عمارت میشه، تهیونگ با اخم پیاده شد و گفت
تهیونگ: ا.ت، چخبره؟!
@helena_88
بلاخره فیک جدید رو شروع کردم🙂
حمایت یادتون نره قشنگای من ✨
شرط پارت بعد: ۴۵ تا لایک و ۲۰ تا کامنت
#بی_تی_اس #بنگتن #سناریو #فیک #تهیونگ
p¹
بلاخره تموم شد، از دادگاه خارج شدم و با لبخند سمت ماشینم میرفتم که یکی بازوم رو گرفت و سمت خودش کشید، تهیونگ بود کلافه نفسی کشیدم و گفتم
ا.ت: باز چیه؟
تهیونگ: فکر نمیکردم انقدر خوشحال بشی، نمیدونستم انقدر از من خسته شده بودی که با لبخند و خوشحالی داری میری...
ا.ت: اگه بهم دروغ نمیگفتی و از همون اول با من روراست بودی این اتفاق نمیافتاد، من بهت گفتم چند بار الانم میگم، دوستت دارم اما دیگه نمی خوامت
تهیونگ: ولی من هم تورو دوستت دارم هم میخوامت
ا.ت:الان دیگه حرفات هیچ ارزشی نداره، بلاخره طلاق گرفتیم و همچی بین ما تموم شد...
تهیونگ: من که برات مهم نبودم حداقل به یونا فکر میکردی، اون هنوز بچه است
ا.ت: من از دخترم دست نکشیدم و با تمام وجودم دوستش دارم، من از تو جدا شدم، از تو دست کشیدم
تهیونگ نگاه غمگینی به ا.ت میکنه و نفسش رو کلافه بیرون میده
تهیونگ: با یکشنبه اوکی هستی؟ اگه اوکی باشی یکشنبه ها بیا و یونا رو ببین
ا.ت: مشکلی ندارم، الانم دستم رو ول کن کار دارم
تهیونگ تا الان متوجه نشده بود که بازوی ا.ت رو هنوز نگه داشته کمی عقب رفت و بازوی ا.ت رو رها کرد
تهیونگ: مراقب خودت باش....
ا.ت: لازم به گفتن نیست
ا.ت با لحن سردی گفت، سوار ماشینش شد و بدون تردید دور شد و تهیونگی موند که با حسرت به ماشین ا.ت خیره شده بود
*شیش ماه بعد*
خدمتکار: خانوم آقای کیم دستور دادن به هیچ عنوان وقتی خودشون نیستن اجازه ندم شما وارد عمارت بشین
ا.ت: من چیکار به عمارت لعنتی اون رئیس احمقت دارم؟! من میخوام دخترم رو ببینم، برو کنار ببینم
خدمتکار: خانوم لطفا، آقای کیم دستور دادن اجازه ندم...
همونطور که ا.ت و خدمتکار داشتن بحث میکردم ماشین تهیونگ وارد عمارت میشه، تهیونگ با اخم پیاده شد و گفت
تهیونگ: ا.ت، چخبره؟!
@helena_88
بلاخره فیک جدید رو شروع کردم🙂
حمایت یادتون نره قشنگای من ✨
شرط پارت بعد: ۴۵ تا لایک و ۲۰ تا کامنت
#بی_تی_اس #بنگتن #سناریو #فیک #تهیونگ
- ۱۵.۹k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط