خون آشام من /پارت۱۱

بیمارستان هیچوقت حتی مورد علاقه ام نبوده

وقتی از پرستار خواهش میکنم مرا به اتاق مادرم ببرد با بی میلی مرا همراهی میکند

چون وسط بازی با گوشی همراهش مزاحمش شده ام!!!

وقتی در اتاق را باز میکنم مادربزرگم چشم به راه من است
هر روز به دیدن او میایم
هر روز هفته...

با لبخندی گشاده به من می‌گوید
«سلام یوری عزیزم... حالت چطوره!»

هر روز همین وضعیت را دارم

(مادربزرگ+. یوری-)

-سلام‌ خوبم تو خوبی؟
+خداروشکر چخبرا؟
-آها
+ببینم دوست پسر پیدا کردی؟
-نه
+یعنی هیچکس نبود؟
-نه نبود

و هرروز به حوصله به سوال های مسخره اش جواب میدهم
البته به گردنم حق دارد
اگر او نبود...
دیگر هیچکس در کودکی از من مراقبت نمی‌کرد

ولی امروز وقت ندارم

برایش تعریف میکنم
همه چیز را
...

+وایی دختر این چه غلطی بود کردی؟

-نمیدونم مادربزرگ الان دیگه یکم برای سرزنش دیر شده بگو نقشت چیه؟

+فرار کن

-چی؟

+فرار کن.خاندان اونها بهت رحم نمیکنه

-من .. مثل ترسو ها فرار نمیکنم
من میمونم و مبارزه میکنم
تا پای جونم ،به خاطر مادرم، به خاطر مریضیت ،به خاطر خودم

+احمق نشو

-انتقام میگیرم و تورو خوب میکنم
فقط اینجوری دلم آروم میشه

و سر حرفم هم هستم

فقط ...
یک نفر هست که باید با تو تماس بگیرم

ادامه دارد

حمایتت کوووو؟🤍🪽🕊️🔪🔪🔪🔪🔪
با ۱۳۰تا فالوور فقط ۱۰تا لایک؟
دیدگاه ها (۲)

خون آشام من/پارت۱۰

...من را روی صندلی انداخت دستش را دو طرفه صندلی گذاشت جوری ک...

╭╌┄ Demonic Gate Cathedral┄┉✿┉┄ ۲ ...

دروغی که واقعی شد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط