چند پارتی (درخواستی)

[وقتی میخردت و.......]

______________________________


منم با قدمای کوچیک دنبالش میرفتم و سعی میکردم ازش عقب نمونم

از کنار سالن اصلی که رد شدیم وارد یه راهروی طولانی شدیم که دیواراش با چراغای دیواری طلایی و تابلوهای کوچیک تزئین شده بودن چند تا در بزرگ در دو طرف راهرو قرار داشت و از پشت بعضی از درها صدای آروم حرف زدن یا رفت و آمد به گوش میرسید
هرچی بیشتر جلو میرفتیم خونه ساکت تر میشد و من بیشتر احساس غریبگی میکردم
بالاخره تهیونگ جلوی یه راه پله ایستاد و از پله های پهن و مرمری بالا رفت منم بدون اینکه چیزی بپرسم پشت سرش راه افتادم
طبقه بالا هم به اندازه طبقه پایین شیک و بزرگ بود یه راهروی دیگه با دیوارای روشن و کفپوش چوبی قهوه ای رنگ که درهای زیادی در دو طرفش قرار داشتن
تهیونگ بدون اینکه حتی یه بار برگرده تا ببینه دنبالش میام یا نه به سمت انتهای راهرو رفت
منم با دستای سردم لبه لباسم رو گرفته بودم و آروم پشت سرش قدم برمیداشتم
چند لحظه بعد جلوی یه در سفید ایستاد و دستگیره رو پایین کشید

_اینجا اتاق توئه

با تعجب نگاهمو از در گرفتم و بهش نگاه کردم

+اتاق من...؟

تهیونگ نگاه کوتاهی بهم انداخت و با همون لحن سرد همیشگیش جواب داد

_مگه با تو نبودم

سریع سرمو پایین انداختم و آروم گفتم

+چرا... ببخشید

تهیونگ چیزی نگفت و فقط در رو بیشتر باز کرد
با تردید وارد اتاق شدم و همون لحظه نگاهم به فضای بزرگ و قشنگش افتاد

اتاق دیوارای سفید و طوسی روشن داشت و یه تخت دونفره بزرگ وسط اتاق قرار گرفته بود که روتختی سفید و نرمی روش کشیده شده بود دو طرف تخت میزای کوچیک چوبی با چراغ خوابای ظریف قرار داشتن و بالای تخت یه تابلوی ساده با طرح گلای سفید نصب شده بود
کنار دیوار یه کمد لباس بزرگ و آینه قدی قرار داشت و روبه روی تخت یه میز آرایش شیک با آینه بزرگی دیده میشد که وسایل کوچیکی با نظم خاصی روش چیده شده بودن
یه پنجره بزرگ کنار تخت بود که پرده های سفید و طوسی از دو طرفش آویزون بودن و نور ملایم صبح رو به داخل اتاق میاوردن
یه در دیگه هم کنار کمد وجود داشت که وقتی کمی جلوتر رفتم متوجه شدم به حموم اختصاصی اتاق راه داره
همه چیز قشنگ و مرتب بود اما با این حال یه حس عجیبی توی دلم داشتم
نمیدونستم چرا منو به این خونه آورده بود و قرار بود چقدر اینجا بمونم

یهو صدای بسته شدن در اومد برگشتم و به در نگاه کردم
تیهونگ رفته بود بیرون آروم روی تخت نشستم و به دور ور نگاه کردم جایی قشنگی بود ولی چرا من اینجام خداکنه بابام رود بتونه پول رو جور کنه تا بتونم برم خونه من اینجا نمیخوام بمونم


𓂃 ࣪˖ ویو چند ساعت بعد... 𓂃 ࣪˖

______________________

منتظر پارت های بعد باشین 💞✨
دیدگاه ها (۷)

رمان تهیونگ

«رایحه پنهان»کره جنوبی، سئول | ساعت ۱۱:۰۵ صبحبند کوله‌پشتیش ...

ادامه پارت ۲تهیونگ به کفِ سنگیِ خونه نگاه کرد. اون واقعاً به...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

پارت ۳

ᴘᴀʀᴛ ۲۳ | خونه‌ی جدیدماشین جلوی یه خونه‌ی بزرگ و شیک توقف کر...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط