رمان تهیونگ
نام رمان :اتاق شماری 7
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت هفتم فصل دوم)
_____________________________
در کمد لباسیمو باز کردم و لباس راحتی پوشیدم و موهامو باز گذاشتم و از اتاق خارج شدم
یکی یکی از پله پایین میومدم که چشمم خورد به مردی که کنار گلدون کنار پله ها افتاده قدم هامو تند کردم و رفتم سمت سالن
همجا بادیگار افتاده بود ولی چند تا مرد دیگه هم افتاده بودن که اصلا من تاحالا ندیده بودمشون
وارد سالن شدم هیچ کس نبود به جز آدم های که روی زمین افتاده بودن وحشت کرده بودم چشمام باز باز بود و به دور اطراف نگاه میکردم
"+تهیونگ
هیچ صدای نیومد این بار بلند تر داد زدم
" +تهیونگ (داد)
"+چرا هیچ کس اینجا نیست
" +تهیونگگگگگ
هیچ صدای نیومد با قدم های آروم رفتم داخل آشپز خونه همه اجوما ها افتاده بودن داخل آشپز خونه
"+تهیونگ کجایی(بغض)
" +تهیونگ لطفا جواب بده (داد)
دیگه طاقت نیوردم و شروع کردم به گریه کرد جیغ زدن
و اسم تهیونگ صدا زدن
" +تهیونگ کجایی (گریه)
" +تهیو....
میخواستم حرف بزنم که یکی از پشت گرفتم داخل گوشم آروم گفت
"! دختر کوچولو ساکت...
بعد حرفش دستمالی جلوی دهنم گذاشت و سیاهی
______________________________
با سردرد بدی چشمامو باز کردم به سقف نگاه کردم یهو یاد اتقافی که افتاد بود شدم
زود بلند شدم و نشستم روی تخت و به دور اطراف نگاه کردم
اتاق نسبتاً بزرگی بود دیوارها رنگ تیره ای داشتن و یه پنجره بزرگ کنار اتاق بود که نور کمی ازش میومد داخل
تخت بزرگی وسط اتاق قرار داشت و کنار تخت یه میز کوچیک با چراغ خواب بود چند تا کمد و قفسه هم کنار دیوار دیده میشد همه چیز مرتب و تمیز بود ولی هیچ کدومش برام آشنا نبود
" +این اتاق من نیست...
" +این....این تخت من نیست
زود از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در اتاق و با مشت شروع کردم به زدن در
"+هی در باز کنید......
" +کسی اینجا هست...
یهو دستی در تکون خورد زود عقب کشیدم در اتاق باز شد و
________________________
ببخشید دیر شد
اومیدوارم دوست داشته باشین 💞
نام اینگلیسی :روم نامبر سِوِن
[ROO Number seven]
(پارت هفتم فصل دوم)
_____________________________
در کمد لباسیمو باز کردم و لباس راحتی پوشیدم و موهامو باز گذاشتم و از اتاق خارج شدم
یکی یکی از پله پایین میومدم که چشمم خورد به مردی که کنار گلدون کنار پله ها افتاده قدم هامو تند کردم و رفتم سمت سالن
همجا بادیگار افتاده بود ولی چند تا مرد دیگه هم افتاده بودن که اصلا من تاحالا ندیده بودمشون
وارد سالن شدم هیچ کس نبود به جز آدم های که روی زمین افتاده بودن وحشت کرده بودم چشمام باز باز بود و به دور اطراف نگاه میکردم
"+تهیونگ
هیچ صدای نیومد این بار بلند تر داد زدم
" +تهیونگ (داد)
"+چرا هیچ کس اینجا نیست
" +تهیونگگگگگ
هیچ صدای نیومد با قدم های آروم رفتم داخل آشپز خونه همه اجوما ها افتاده بودن داخل آشپز خونه
"+تهیونگ کجایی(بغض)
" +تهیونگ لطفا جواب بده (داد)
دیگه طاقت نیوردم و شروع کردم به گریه کرد جیغ زدن
و اسم تهیونگ صدا زدن
" +تهیونگ کجایی (گریه)
" +تهیو....
میخواستم حرف بزنم که یکی از پشت گرفتم داخل گوشم آروم گفت
"! دختر کوچولو ساکت...
بعد حرفش دستمالی جلوی دهنم گذاشت و سیاهی
______________________________
با سردرد بدی چشمامو باز کردم به سقف نگاه کردم یهو یاد اتقافی که افتاد بود شدم
زود بلند شدم و نشستم روی تخت و به دور اطراف نگاه کردم
اتاق نسبتاً بزرگی بود دیوارها رنگ تیره ای داشتن و یه پنجره بزرگ کنار اتاق بود که نور کمی ازش میومد داخل
تخت بزرگی وسط اتاق قرار داشت و کنار تخت یه میز کوچیک با چراغ خواب بود چند تا کمد و قفسه هم کنار دیوار دیده میشد همه چیز مرتب و تمیز بود ولی هیچ کدومش برام آشنا نبود
" +این اتاق من نیست...
" +این....این تخت من نیست
زود از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در اتاق و با مشت شروع کردم به زدن در
"+هی در باز کنید......
" +کسی اینجا هست...
یهو دستی در تکون خورد زود عقب کشیدم در اتاق باز شد و
________________________
ببخشید دیر شد
اومیدوارم دوست داشته باشین 💞
- ۴۶۰
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط