part : 2۸
part : 2۸
chapter: 2
. از اونجایی که ویلیام اینجا نبود و آقای بارل در حال جون دادن بود کنار گوشش لب زدم
+ اون روزی که پدرمو به قتل رسوندی ، باید فکر اینجاشم میکردی دیوید جان . آخ که چقدر جون دادنت برام لذت بخشه . حاضرم کل زندگیمو برای این لحظه فدا کنم ....
.. عذاب میکشید و با نگاهش بهم التماس میکرد ...... بمیر دیگه لعنتی
وحشت توی نگاهش پرستیدنی بود .
ویلیام به سمتمون اومد و آروم کنار پدرش نشست . در تلاش بودم تا بهشون نخندم ... اختیارم دست خودم نبود ، کاش میشد از این صحنه فیلم بگیرم !
خیلی وقت بود که آقای بارل نفس نمیکشید و ویلیام توی شوک فرو رفته بود.. تصمیم گرفتم یکم نقش بازی کنم با ناراحتی بهش چشم دوختم
+ تموم شد ، همه چیز تموم شد
ویلیام بلند شد و آروم آروم از ما دور شد ، حرفی نمیزد و فقط به یه گوشه خیره شده بود ... به سختی راه میرفت ، پاهاش میلرزید
بعد از این که ویلیام رفت منم تصمیم گرفتم که دیگه برم ...... برای آخرین بار با لبخند نگاهی به آقای بارل انداختم.... غرق در خون بود و بی جون یه گوشه افتاده بود .... چه قشنگ !
+ جهنم خوش بگذره ، بای بای دیوید جون
عین دیوونه ها میخندیدم و بعد از سال ها ، از ته دل خوشحال بودم .....
( 5 سال بعد )
بعد از این که انتقاممو گرفتم . از اون عمارت رفتم و تصمیم گرفتم به زندگی توی همون کلبه چوبی ادامه بدم ...... الان دیگه کاملا سرپرست یه باند جدید و قوی تر به اسم مدیسون ، هستم """"!"
شاید اگه من چندین سال پیش در اون شب سرد و ساکت آقای بارل رو هنگام ورود به اتاق مخفی نمیدیدم ، همه چیز تغییر میکرد .... سرنوشت و آینده من ، ویلیام و حتی آقای بارل ........
.........................................................................
همراهِ منشی وارد آسانسور شدم .
* خانم برانو ، امروز با آقای یانگ جلسه دارید
+ کنسل کن
* چرا ؟
+ نشنیدی ؟ گفتم کنسل کن
* درسته ... معذرت میخوام
پشت میز نشستم و بِلا پرونده هارو روی میز قرار داد ..
بعد از امضا کردن تعداد زیادی برگه ، عینک مطالعه رو روی میز انداختم و برای چند لحظه چشمامو بستم که یکم استراحت کنم ، خیلی خسته بودم و سوزش چشم دیوونم میکرد .....
از خواب بیدار شدم ، فقط چراغ مطالعه روشن بود و نسیم پرده هارو کنار میزد ، گوشیمو از روی میز برداشتم ، بعد از مرتب کردن برگه ها از اتاق بیرون رفتم . راهرو تاریک بود و انگار همه رفته بودن . سکوت بر راهرو فرمانروایی میکرد و فقط صدای پاشنه های بلندِ من به گوش میرسید ، از جلوی در اتاق بلا رد میشدم که یه چیز عجیب دیدم . در بسته بود اما به نظر میرسید که لامپ اتاق روشنه و نور از لای در مشخص بود .... کنجکاو شدم ، بلا همیشه حدودا ساعت 7 شب از شرکت میرفت اما الان ساعت 12
..... آمممممم خب راستش چون خیلی کنجکاو شدم و این قضیه مشکوکه ، گوشمو به در چسبوندم . همیشه این کار برام دردسر درست میکنه .... مثل اون شبی که در عمارت خانم بارل ، پشت در ایستادم .!"
* بله قربان عکس هارو براتون ارسال کردم .... ممنون . بله چشم حتما . سعی میکنم تعداد بیشتری عکس براتون ارسال کنم ، خدانگهدار ...
از در فاصله گرفتم و زنگ زدم .
در باز شد و بلا با چهره ای کنجکاو و ترسیده نمایان شد !!!
* سلام خانم .. مشکای پیش اومده ؟
+ پس چرا هنوز نرفتی خونه ؟
* آمممممم خب راستش .....
+ ؟؟؟؟؟؟
* ماشینم خراب شد و نتونستم برم خونه
+ آها .... خب بیا من برسونمت
* نه نه ممنونم
+ بیرون منتظرم ..
به سمت ماشین رفتم و منتظر موندم . راجع به اون تماسی که داشت مشکوکم . منظورش از عکس چی بود ؟ اه ولش کن ، اصلا به من چه ربطی داره ؟ اما کوچک ترین اشتباه از اون میتونه منجر به مرگ و یا حتی شکست من باشه !!!!!
بعد از اینکه بلا اومد ماشینو روشن کردم و آدرس پرسیدم ، تقریبا نزدیک به آپارتمان خودم بود .
نزدیک به مقصد بودیم که .....
* خانم برانو جلسه های فردا رو کنسل کنم یا نه ؟
+ آره ... فردا نمیتونم ، سرم شلوغه
* اما با یکی از موفق ترین باند ها جلسه دارید و ممکنه معامله ی پر سودی رو از دست بدید ! موئسس این باند برای جلسه فردا مسافت زیادی رو طی میکنه و .....
+ باشه باشه ، چه ساعتی ؟
* 18:45 .
+ خب ، مشکلی نیست . کنسل نکن
بعد از اینکه موافقت کردم خیلی خوشحال شد و واقعا برام عجیبه که چرا بلا باید برای سود و معامله ی من ذوق کنه و خوشحال بشه ! ...
رو به روی خونه ایستادم و بلا پیاده شد ، خواستم حرکت کنم که یه نوتیف از طرف خانم بارل ، روی صفحه نمایان شد
@ سلام دخترم . اگه شرکت نیستی و کارت تموم شده بیا پیشم
chapter: 2
. از اونجایی که ویلیام اینجا نبود و آقای بارل در حال جون دادن بود کنار گوشش لب زدم
+ اون روزی که پدرمو به قتل رسوندی ، باید فکر اینجاشم میکردی دیوید جان . آخ که چقدر جون دادنت برام لذت بخشه . حاضرم کل زندگیمو برای این لحظه فدا کنم ....
.. عذاب میکشید و با نگاهش بهم التماس میکرد ...... بمیر دیگه لعنتی
وحشت توی نگاهش پرستیدنی بود .
ویلیام به سمتمون اومد و آروم کنار پدرش نشست . در تلاش بودم تا بهشون نخندم ... اختیارم دست خودم نبود ، کاش میشد از این صحنه فیلم بگیرم !
خیلی وقت بود که آقای بارل نفس نمیکشید و ویلیام توی شوک فرو رفته بود.. تصمیم گرفتم یکم نقش بازی کنم با ناراحتی بهش چشم دوختم
+ تموم شد ، همه چیز تموم شد
ویلیام بلند شد و آروم آروم از ما دور شد ، حرفی نمیزد و فقط به یه گوشه خیره شده بود ... به سختی راه میرفت ، پاهاش میلرزید
بعد از این که ویلیام رفت منم تصمیم گرفتم که دیگه برم ...... برای آخرین بار با لبخند نگاهی به آقای بارل انداختم.... غرق در خون بود و بی جون یه گوشه افتاده بود .... چه قشنگ !
+ جهنم خوش بگذره ، بای بای دیوید جون
عین دیوونه ها میخندیدم و بعد از سال ها ، از ته دل خوشحال بودم .....
( 5 سال بعد )
بعد از این که انتقاممو گرفتم . از اون عمارت رفتم و تصمیم گرفتم به زندگی توی همون کلبه چوبی ادامه بدم ...... الان دیگه کاملا سرپرست یه باند جدید و قوی تر به اسم مدیسون ، هستم """"!"
شاید اگه من چندین سال پیش در اون شب سرد و ساکت آقای بارل رو هنگام ورود به اتاق مخفی نمیدیدم ، همه چیز تغییر میکرد .... سرنوشت و آینده من ، ویلیام و حتی آقای بارل ........
.........................................................................
همراهِ منشی وارد آسانسور شدم .
* خانم برانو ، امروز با آقای یانگ جلسه دارید
+ کنسل کن
* چرا ؟
+ نشنیدی ؟ گفتم کنسل کن
* درسته ... معذرت میخوام
پشت میز نشستم و بِلا پرونده هارو روی میز قرار داد ..
بعد از امضا کردن تعداد زیادی برگه ، عینک مطالعه رو روی میز انداختم و برای چند لحظه چشمامو بستم که یکم استراحت کنم ، خیلی خسته بودم و سوزش چشم دیوونم میکرد .....
از خواب بیدار شدم ، فقط چراغ مطالعه روشن بود و نسیم پرده هارو کنار میزد ، گوشیمو از روی میز برداشتم ، بعد از مرتب کردن برگه ها از اتاق بیرون رفتم . راهرو تاریک بود و انگار همه رفته بودن . سکوت بر راهرو فرمانروایی میکرد و فقط صدای پاشنه های بلندِ من به گوش میرسید ، از جلوی در اتاق بلا رد میشدم که یه چیز عجیب دیدم . در بسته بود اما به نظر میرسید که لامپ اتاق روشنه و نور از لای در مشخص بود .... کنجکاو شدم ، بلا همیشه حدودا ساعت 7 شب از شرکت میرفت اما الان ساعت 12
..... آمممممم خب راستش چون خیلی کنجکاو شدم و این قضیه مشکوکه ، گوشمو به در چسبوندم . همیشه این کار برام دردسر درست میکنه .... مثل اون شبی که در عمارت خانم بارل ، پشت در ایستادم .!"
* بله قربان عکس هارو براتون ارسال کردم .... ممنون . بله چشم حتما . سعی میکنم تعداد بیشتری عکس براتون ارسال کنم ، خدانگهدار ...
از در فاصله گرفتم و زنگ زدم .
در باز شد و بلا با چهره ای کنجکاو و ترسیده نمایان شد !!!
* سلام خانم .. مشکای پیش اومده ؟
+ پس چرا هنوز نرفتی خونه ؟
* آمممممم خب راستش .....
+ ؟؟؟؟؟؟
* ماشینم خراب شد و نتونستم برم خونه
+ آها .... خب بیا من برسونمت
* نه نه ممنونم
+ بیرون منتظرم ..
به سمت ماشین رفتم و منتظر موندم . راجع به اون تماسی که داشت مشکوکم . منظورش از عکس چی بود ؟ اه ولش کن ، اصلا به من چه ربطی داره ؟ اما کوچک ترین اشتباه از اون میتونه منجر به مرگ و یا حتی شکست من باشه !!!!!
بعد از اینکه بلا اومد ماشینو روشن کردم و آدرس پرسیدم ، تقریبا نزدیک به آپارتمان خودم بود .
نزدیک به مقصد بودیم که .....
* خانم برانو جلسه های فردا رو کنسل کنم یا نه ؟
+ آره ... فردا نمیتونم ، سرم شلوغه
* اما با یکی از موفق ترین باند ها جلسه دارید و ممکنه معامله ی پر سودی رو از دست بدید ! موئسس این باند برای جلسه فردا مسافت زیادی رو طی میکنه و .....
+ باشه باشه ، چه ساعتی ؟
* 18:45 .
+ خب ، مشکلی نیست . کنسل نکن
بعد از اینکه موافقت کردم خیلی خوشحال شد و واقعا برام عجیبه که چرا بلا باید برای سود و معامله ی من ذوق کنه و خوشحال بشه ! ...
رو به روی خونه ایستادم و بلا پیاده شد ، خواستم حرکت کنم که یه نوتیف از طرف خانم بارل ، روی صفحه نمایان شد
@ سلام دخترم . اگه شرکت نیستی و کارت تموم شده بیا پیشم
- ۱.۷k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط