Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_358
هینی کشیدو بهم نگاه کرد
چشم غره ای نثارم کردو گفت
_یه اهمی اهومی
قلبم ریخت!!
+تو خیلی ترسویی وگرنه رفتار من خیلیم عادیه
_ چه پرویی
+نگفتی
چرا اینجایی، بازم نخوابیدی؟
_نه ظهر خوابیدم ، نمیتونم بخوابم.
+منم همینطور
نگاهی بهم انداخت
_قهوه؟
+بی زحمت
نشستم پشت صندلیو از پشت به لیلی خیره شدم.
موهاشو آز.ادانه رها کرده بودو تنها یه تیشرت تا روی زانو هاش پوشیده بود..
چند مین بعد قهوم رو جلوم گذاشت و خودشم نشست روی صندلی.
_همیشه وقتی میریم یجایی و یکی پیشمونه
خیلی زود بهش عادت میکنم..
یجورایی دلم میخواد نره و پیشمون بمونه
+ میخوای بگی احساس تنهایی میکنی درسته؟
_یچیزی توی همین بحثا..
+که اینطور
لیلی یه نگاه از سرتا پا بهم انداختو بعد لـ..باشو اویزون کرد
_نامردیه!
یه قلپ از قهوم رو خوردم و گفتم
+چی؟
_اینکه من همش لباسای ترو دوست دارم!
اخه هرچی لباس میخرم بازم لباسای تو بیشتر بهم میاد؛
تک خنده ای کردم
+انتخاب من همیشه بی نقصه
_خودشرین
+تو شیرین تری
و پشت بند حرفم چشمکی زدم
اول کمی گنگ نگام کردو بعد با فهمیدن کنایه ام هینی کشید و بیشعوری نثارم کرد.
کمی دیگه از قهوم خوردمو گفتم
+میدونی وقتی داشتم لباسام رو عوض میکردم
به چی فکر کردم؟
قهوه پرید تو گلوشو بهم چشم دوخت
_وااا یعنی چی؟
سری از تاسف براش تکون دادمو یکی کوبیدم توی سرش
+منحر.ف
_عزیز من چه توقعی از ذهن من داری؟
ادم موقعی که لباس عوض میکنه
اصلا به چیزیم فکر میکنه؟
پوکر فیس بهش زل زدم
+اها یعنی تو موقعی که لباس عوض میکنی اصلا فکر نمیکنی نه؟
کمی مکث کردو گفت
+نخیر
_البته حقم داری
همش چشمت میوفته به تـ.ن سفیدو بلـ.وری خودت و اصلا هوشو حو.اسو ازت میگیره
با چشمای از حدقه درومده یکی کوبید توی بازوم
_چقد بی ادب شدی!!!
برای چندمین بار خندیدم
+وقتی داشتم لباس عوض میکردم
یاد اون روز افتادم که اتفاقی اومدم توی اتاقو ترو..
دستشو اورد جلوی دهنم و گفت
_بسههه!!!
نگاهی به صورتش انداختم
حتی با فکر کردن به اون روز هم گونه هاش گل مینداخت..
+باشه باشه دیگه چیزی نمیگم
چون امکان داره تـ.حـ..ریـ..ک بشیو کار دستم بدی!
من اینو نمیخوام.
پوزخندی زد
270 لایک
#season_Third
#part_358
هینی کشیدو بهم نگاه کرد
چشم غره ای نثارم کردو گفت
_یه اهمی اهومی
قلبم ریخت!!
+تو خیلی ترسویی وگرنه رفتار من خیلیم عادیه
_ چه پرویی
+نگفتی
چرا اینجایی، بازم نخوابیدی؟
_نه ظهر خوابیدم ، نمیتونم بخوابم.
+منم همینطور
نگاهی بهم انداخت
_قهوه؟
+بی زحمت
نشستم پشت صندلیو از پشت به لیلی خیره شدم.
موهاشو آز.ادانه رها کرده بودو تنها یه تیشرت تا روی زانو هاش پوشیده بود..
چند مین بعد قهوم رو جلوم گذاشت و خودشم نشست روی صندلی.
_همیشه وقتی میریم یجایی و یکی پیشمونه
خیلی زود بهش عادت میکنم..
یجورایی دلم میخواد نره و پیشمون بمونه
+ میخوای بگی احساس تنهایی میکنی درسته؟
_یچیزی توی همین بحثا..
+که اینطور
لیلی یه نگاه از سرتا پا بهم انداختو بعد لـ..باشو اویزون کرد
_نامردیه!
یه قلپ از قهوم رو خوردم و گفتم
+چی؟
_اینکه من همش لباسای ترو دوست دارم!
اخه هرچی لباس میخرم بازم لباسای تو بیشتر بهم میاد؛
تک خنده ای کردم
+انتخاب من همیشه بی نقصه
_خودشرین
+تو شیرین تری
و پشت بند حرفم چشمکی زدم
اول کمی گنگ نگام کردو بعد با فهمیدن کنایه ام هینی کشید و بیشعوری نثارم کرد.
کمی دیگه از قهوم خوردمو گفتم
+میدونی وقتی داشتم لباسام رو عوض میکردم
به چی فکر کردم؟
قهوه پرید تو گلوشو بهم چشم دوخت
_وااا یعنی چی؟
سری از تاسف براش تکون دادمو یکی کوبیدم توی سرش
+منحر.ف
_عزیز من چه توقعی از ذهن من داری؟
ادم موقعی که لباس عوض میکنه
اصلا به چیزیم فکر میکنه؟
پوکر فیس بهش زل زدم
+اها یعنی تو موقعی که لباس عوض میکنی اصلا فکر نمیکنی نه؟
کمی مکث کردو گفت
+نخیر
_البته حقم داری
همش چشمت میوفته به تـ.ن سفیدو بلـ.وری خودت و اصلا هوشو حو.اسو ازت میگیره
با چشمای از حدقه درومده یکی کوبید توی بازوم
_چقد بی ادب شدی!!!
برای چندمین بار خندیدم
+وقتی داشتم لباس عوض میکردم
یاد اون روز افتادم که اتفاقی اومدم توی اتاقو ترو..
دستشو اورد جلوی دهنم و گفت
_بسههه!!!
نگاهی به صورتش انداختم
حتی با فکر کردن به اون روز هم گونه هاش گل مینداخت..
+باشه باشه دیگه چیزی نمیگم
چون امکان داره تـ.حـ..ریـ..ک بشیو کار دستم بدی!
من اینو نمیخوام.
پوزخندی زد
270 لایک
- ۶۱.۵k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط