قلب های مرده پارت ۴۸
قلب های مرده پارت ۴۸
با هم به سمت میز شیرینی رفتیم. کنار پنجره بزرگ ایستادیم که نور ماه از لای پردههای حریر میتابید و روی زمین نقش میبست. سئوهیون شروع کرد از خالهاش حرف زدن، از اینکه چقدر از لباسش خوشش آمده، از اینکه فکر میکند من امشب خیلی قشنگتر از همیشهام.
گوش میدادم، سر تکان میدادم، لبخند میزدم. اما یه جای ذهنم جای دیگری بود. جای تاریکی. جای خطرناکی. جایی که جونگکوک ایستاده بود و به من نگاه میکرد.
چشمم ناخودآگاه به سمت در ورودی رفت. جمعیت زیاد شده بود. حداقل پنجاه نفر الان در سالن بودند. بعضیها نشسته بودند. بعضیها ایستاده و مشغول گپ زدن بودند. اما او نبود. نه توی جمعیت، نه کنار بوفه، نه پشت پنجره.
کجا رفته بود؟ چرا نیامد؟
شاید هم بهتر بود. شاید نیامدنش یعنی فرصتی برای من که دوباره توی این گرداب نیفتم.
اما چه فایده؟ من تازه فهمیدم که از همان شب کریسمس، غرق شده بودم.
— ا.ت... ا.ت!
سئوهیون دستش را جلوی چشمم تکان داد.
— آره؟ ببخشید... چیزیش نیست، یه کم خستهام
— حواست نیست. وای... نکنه باز برادرات اذیتت کردن؟
نگاهش پر از نگرانی بود. لبخند زدم، اما جوابی ندادم. سکوت من جواب بود.
— میدونی... اگه اذیتت میکنن میتونم برم باهاشون حرف بزنم.
خندهام گرفت. نه از روی مسخره، از روی ناباوری.
— تو میخوای با اونا حرف بزنی؟ به خاطر من؟
— چرا که نه؟ تو دوست منی.
برای لحظهای، قلبم گرم شد. یک گرمای کوچک، توی این سرما.
چندساعت گذشت و تقریبا نزدیکای غروب بود...دیگه خسته شده بودم و رفتم روی یک صندلی لم دادم...چنددقیقه گذشت تا اینکه صدای خشک و رسمی مادرم از پشتم بلند شد:
— ا.ت! بیا اینجا. آقای کیم میخوان صحبت کنن
اما راه فراری نبود. نفس عمیقی کشیدم. و با قدمهایی که امیدوارم بودم سفت و محکم به نظر برسن به سمتشون رفتم.
مادرم، آقای جئون، و کیم مینجون داخل یه دایره کوچیک ایستاده بودند. کیم مینجون همون پوزخند روداشت. همون نگاه مارمولکی رو. وقتی نزدیک شدم، پرسید:
— دختر ناتنی اقای جئون، خوش گذشت تا الان؟ از مهمونی لذت میبرین؟
— شاید...بله
— عالیه. خب... من شنیدم شما به موسیقی علاقه دارین. درسته؟
جا خوردم. از کجا میدانست؟
— بله...کمی
— چه خوب. من خودم موسیقی دانم. شاید یه روز بتونیم با هم بنوازیم.
با هم به سمت میز شیرینی رفتیم. کنار پنجره بزرگ ایستادیم که نور ماه از لای پردههای حریر میتابید و روی زمین نقش میبست. سئوهیون شروع کرد از خالهاش حرف زدن، از اینکه چقدر از لباسش خوشش آمده، از اینکه فکر میکند من امشب خیلی قشنگتر از همیشهام.
گوش میدادم، سر تکان میدادم، لبخند میزدم. اما یه جای ذهنم جای دیگری بود. جای تاریکی. جای خطرناکی. جایی که جونگکوک ایستاده بود و به من نگاه میکرد.
چشمم ناخودآگاه به سمت در ورودی رفت. جمعیت زیاد شده بود. حداقل پنجاه نفر الان در سالن بودند. بعضیها نشسته بودند. بعضیها ایستاده و مشغول گپ زدن بودند. اما او نبود. نه توی جمعیت، نه کنار بوفه، نه پشت پنجره.
کجا رفته بود؟ چرا نیامد؟
شاید هم بهتر بود. شاید نیامدنش یعنی فرصتی برای من که دوباره توی این گرداب نیفتم.
اما چه فایده؟ من تازه فهمیدم که از همان شب کریسمس، غرق شده بودم.
— ا.ت... ا.ت!
سئوهیون دستش را جلوی چشمم تکان داد.
— آره؟ ببخشید... چیزیش نیست، یه کم خستهام
— حواست نیست. وای... نکنه باز برادرات اذیتت کردن؟
نگاهش پر از نگرانی بود. لبخند زدم، اما جوابی ندادم. سکوت من جواب بود.
— میدونی... اگه اذیتت میکنن میتونم برم باهاشون حرف بزنم.
خندهام گرفت. نه از روی مسخره، از روی ناباوری.
— تو میخوای با اونا حرف بزنی؟ به خاطر من؟
— چرا که نه؟ تو دوست منی.
برای لحظهای، قلبم گرم شد. یک گرمای کوچک، توی این سرما.
چندساعت گذشت و تقریبا نزدیکای غروب بود...دیگه خسته شده بودم و رفتم روی یک صندلی لم دادم...چنددقیقه گذشت تا اینکه صدای خشک و رسمی مادرم از پشتم بلند شد:
— ا.ت! بیا اینجا. آقای کیم میخوان صحبت کنن
اما راه فراری نبود. نفس عمیقی کشیدم. و با قدمهایی که امیدوارم بودم سفت و محکم به نظر برسن به سمتشون رفتم.
مادرم، آقای جئون، و کیم مینجون داخل یه دایره کوچیک ایستاده بودند. کیم مینجون همون پوزخند روداشت. همون نگاه مارمولکی رو. وقتی نزدیک شدم، پرسید:
— دختر ناتنی اقای جئون، خوش گذشت تا الان؟ از مهمونی لذت میبرین؟
— شاید...بله
— عالیه. خب... من شنیدم شما به موسیقی علاقه دارین. درسته؟
جا خوردم. از کجا میدانست؟
— بله...کمی
— چه خوب. من خودم موسیقی دانم. شاید یه روز بتونیم با هم بنوازیم.
- ۴۰۹
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط