in your eyes

#in_your_eyes
part_70

ویو کایلا

کوک یه نگاه به در کرد
بعد زیر لب غر زد:
مطمئنم دردسر پشت دره...
و رفت سمت در

منم همونجا ایستاده بودم و نفس نفس میزدم
هنوز از دویدن دنبال اون بشر خسته بودم

چند ثانیه بعد صدای باز شدن در اومد
کنجکاو سرمو کشیدم جلو

لیا ، کارینا و رزیتا پشت در بودن
هر سه با لبخند به کوک نگاه کردن
رزیتا دستشو تکون داد:
سلاممم

کوک دست به سینه شد:
شما اینجا چیکار میکنین؟

لیا شونه بالا انداخت:
سلام به تو
بعد هر سه بدون منتظر موندن از کنارش رد شدن و وارد خونه شدن

کوک چند ثانیه به پشت سرشون خیره موند.
بعد زیر لب گفت:
واقعا که...

همین که چشم رزیتا به من افتاد ابروهاش بالا رفت
نگاهش بین من و کوک چرخید

بعد خیلی آروم گفت:
مزاحم شدیم؟
کارینا خندشو قورت داد

من اخم کردم:
چی؟

رزیتا:
هیچی...
فقط دیدم هر دوتون نفس نفس میزنین

لیا هم اضافه کرد:
ما تایم بدی اومدیم؟
چشمام گرد شد:
خفه شین
هر سه زدن زیر خنده.

کوک هم گوشه لبش بالا رفت

چند دقیقه بعد همه توی سالن نشسته بودیم
کوک دست به سینه روی مبل لم داده بود

نگاهش روی هر سه‌تاشون و من چرخید

بعد گفت:
حالا جدی...
چرا اومدین؟


لیا خیلی عادی جواب داد:
از جیمین شنیدیم آقای جئون جونگ کوک امروز شرکت نرفته

رزیتا:
گفتیم بیایم ببینیم چه خبره

کارینا لبخند زد:
و بیایم پیش کایلا
از جام بلند شدم

کوک خواست یه چیزی بگه که سریع دستمو جلوی صورتش گرفتم.

چشمامو ریز کردم:
اون موضوع هنوز سر جاشه جئون
منظورم همون "کوچولو" بود

هنوز بابتش حسابی ازش طلب داشتم.
گوشه لب کوک بالا رفت
انگار اصلاً پشیمون نبود

رزیتا گیج نگاه کرد:
کدوم موضوع؟
من:
هیچی
کوک پوزخند زد

رزیتا همون لحظه عجیب بهمون نگاه کرد
نزدیک ظهر بود که بحث ناهار پیش اومد

چند دقیقه بعد یه لیست بلند بالا دست کوک بود.
کوک با ناباوری به کاغذ نگاه کرد
بعد به ما
بعد دوباره به کاغذ.

کارینا:
برو بخر
کوک:
نه.
لیا:
برو.
رزیتا:
زودتر
کوک با اخم نگام کرد:
اینا خیلی پررو ان..

گفتم:
منم بودم همینا رو بهت میگفتم
آخر سر غرغر کنان رفت

و حدود نیم ساعت بعد با چند تا پلاستیک برگشت
پلاستیک هارو روی کانتر گذاشت
کارینا لبخند زد:
آفرین
کوک چشم غره رفت
همه مشغول آماده کردن ناهار شدیم
البته به جز کوک

هر بار میخواست بیاد ببینه چیکار میکنیم بیرونش میکردیم
آخر سر هم روی صندلی نشست
دست به سینه

لباش جمع شده بود
اخماشم تو هم

دقیقاً شبیه بچه‌ای شده بود که اسباب‌بازیشو ازش گرفتن

رزیتا آروم تو گوشم گفت:
نگاش کن
دارم سکته میکنم
خندم گرفت

داشتم چیزی از کابینت برمیداشتم
روی نوک پام ایستادم
نرسیدم
مثل صبح
دوباره تلاش کردم
بازم نرسیدم
هوفی کشیدم
همون لحظه دو تا دست دور کمرم پیچید

قبل از اینکه چیزی بگم از زمین بلند شدم
خشکم زد

کوک خیلی راحت منو یه ذره اونورتر برد
وسیله رو از کابینت برداشت

گذاشت توی دستم
بعد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده برگشت سمت صندلیش

چند ثانیه پلک زدم
رزیتا با چشمای گرد شده به لیا نگاه کرد.

لیا لبشو گاز گرفت
کارینا سریع سرشو پایین انداخت
رزیتا خیلی آروم گفت:
من چیزی نمیگم...
لیا:
ساکت باش.
کارینا:
دارن نگامون میکنن.

بعد از کلی حرف زدن و خندیدن بالاخره غذا آماده شد.
همه دور میز نشستیم
ناهار خوردیم

بم هم کل مدت دور میز میچرخید
بعدش ظرفا رو جمع کردیم
خونه رو مرتب کردیم

و نفهمیدم چطوری زمان گذشت
کم کم هوا تاریک شد

لیا کیفشو برداشت
رزیتا هم از روی مبل بلند شد
کارینا هم بم رو بغل کرد
رزیتا قبل از رفتن گفت:
فردا هم میایم

کوک سری جواب داد:
نههه
هر سه زدن زیر خنده

چند دقیقه بعد در بسته شد
خونه یهویی ساکت شد

من و کوک چند ثانیه به در خیره موندیم
بعد کوک یه نفس بلند کشید

خودشو روی مبل انداخت

چشماشو بست و گفت:
بالاخره...
لبخند زدم
بعد خودمو روی مبل کنارش پرت کردم
خونه دوباره آروم شده بود

چقد طولانی شدددد
حال کردین

شرط
۲۰۰ لایک
۷۰ بازنشر

#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۷)

زیبا فالوشه https://wisgoon.com/teateakook

in your eyes

in your eyes

دخترا خودتون متوجه شین دیگهاین پست رو ببینینhttps://wisgoon....

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط