casino2-7

با صدای اس ام اس گوشیم سریع رفتم سمتش
جیمین:حواست به خودت باشه...هنوز متوجه نقشه نشده فقط دنیل می‌دونه...قوی باش...بخاطر بچها قوی باش
لبخندی زدم و گوشی رو خاموش کردم جلو آینه به لباسام نگاهی انداختم...ژاکتی که اولین شبی که حس واقعیمو به جونگکوک نشون دادم رو پوشیدم همه چی از اون بانک شروع شد...دستی بهش کشیدم و خاطرات برام مرور شد صدای خنده هاشون تو گوشم پیچید چشمامو بهم فشار دادم و چندبار نفس عمیق کشیدم تا مانع گریه ام بشم سریع سمت در خروجی رفتم و با پوشیدن کفشم منتظر آسانسور موندم
"جونگکوک"
با نور کوچیکی که تو اتاق اومد سرمو بی جون گرفتم بالا مردی با ماسک جلوم ایستاد نگاهی به تهیونگی که با لب زخمی بهش نگاه میکرد کردم....سرشو انداخت پایین و بهم نگاه کرد با شمردنش زیر لب سرمو تکون دادم
تهیونگ: یک...دو...سه
با درد پام سریع سمت اون مرد حمله کردم با گرفتن تفنگش بدون لحظه ای مکث کردن تیری تو مغزش حروم کردم...سمت تهیونگ رفتم و کمکش کردم بلند بشه
تهیونگ: باید از پنجره بریم...تا نیومدن باید بریم
سری تکون دادم و با ارنجم شیشه اتاق رو شکوندم دستمو سریع کشیدم عقب آستینم پاره شده بود و غرق خون شد با احتیاط از پنجره پریدم بیرون و خودمو به میله نازکی گرفتم و یواش سر خوردم پایین نگاهی به دور و برم کردم با دستم اشاره کردم بیاد پایین...بعد پایین اومدنش دستشو دور گردنم انداخت و لنگ لنگان به سمت در پشتی رفتیم سریع خارج شدیم سوییچ رو درآوردم که با تعجب نگاهم کرد
تهیونگ: اینو از کجا آوردی پسر
پوزخندی زدم
جونگکوک: به پیرهنش آویزون بود
با زدن دکمه سمت صدا برگشتیم ماشین رو پیدا کردم و سریع رفتیم سمتش پشت فرمون نشستم و تهیونگ نشست داخل نفس نفس میزد و عرق کرده بود
تهیونگ: پات...
جونگکوک: جونمون مهم تره
با روشن کردن ماشین پامو روی گاز فشار دادم و با سرعت نور از اونجا دور شدیم
....
بعد از ۲۰ دقیقه تو راه بودن به شهر رسیدیم
تهیونگ: کجا باید بریم
منگ به دور و برم نگاه میکردم هیچ ایده ای نداشتم اما مطمعن بودم همشون پراکنده شده بودن
جونگکوک: امیدوارم همونجا باشه
تهیونگ: چی؟ کی کجا؟
جونگکوک: میکا
سوالی بهم نگاه کرد بدون حرفی دور زدم و سمت هتل روندم حدودا ۵ دقیقه با اونجا فاصله داشتیم قلبم بیشتر از هر لحظه تند میزد درد پامو فراموش کرده بودم و فقط از خدا میخواستم اونجا باشه....ترمز کردم و کمی پایین تر از هتل ایستادم سریع پیاده شدم و با عجله به افرادی که از هتل خروج میکردن یا میخواستن تازه برن داخل خیره شدم...با چشمام خیابون رو آنالیز کردم اما دریغ از اون دختر...ناامیدانه نفس نفس میزدم و سر جام ایستادم سرمو برگردوندم که با دیدن دختری که با چشمای اشکی بهم خیره شده بود تو دلم خالی شد...ژاکت قدیمیش...موهای بلند ابریشمیش...چشمای درشتش...قد کوتاه و بانمکش...حتی چند روز ندیدنش اذیت کننده بود...بار ها فکرهای عجیب اومد تو سرم اما با دیدنش که سالمه دستمو رو قلبم گذاشتم...
میکا: تو....
با سرعت دویید سمتم و جسم کوچیکشو پرت کرد تو بغلم دستامو دورش حلقه کردم و محکم به خودم فشارش دادم صدای گریه هاش تو لباسم خفه شد...با یادآوری بدن خونیم از خودم جداش کردم و دستشو گرفتم و بردمش سمت ماشین
جونگکوک: سریع برو داخل
"میکا"
با دیدن تهیونگ که تو ماشین نشسته بود قلبم تند زد دستمو بردم سمتش و گذاشتم رو موهاش
میکا: توعم؟ لعنت بهتون...خوبی؟
سری تکون داد و لبخند خسته ای زد چشمم به پاهاشون افتاد طبق حرف جیمین پاهاشون زخمی بود و پر از خون...ماشینو روشن کرد و سریع از اونجا دور شد با چشمم هتل رو که ازش دور می‌شدیم نگاه کردم
میکا: کجا میری...باید برم پیش اون عوضی
با صدای بلندش سرمو چرخوندم سمت جونگکوک
جونگکوک: برای چی باید بری پیشش؟ تک تکمونو زجر داد الان میخوای با پای خودت خودتو بندازی تو تله؟
اخم کردم و با صدای پر از استرسم حرف زدم
میکا: ولی جیمین گفت برم...گفت اون از چیزی خبر نداره
با آوردن اسم جیمین تهیونگ به سمتم برگشت و با تعجب نگام کرد چشمای جونگکوکو که شوک شده بود می‌تونستم از اینه جلو ببینم
تهیونگ: جیمین؟!...کجاست؟
با یادآوری همه چی بغض گلومو چنگ زد
میکا: خیلی طولانیه...برو سمت خونه من

#jungkook #جونگکوک #بنگتن
دیدگاه ها (۲۲)

casino2-8

casino2-9

casino2-6

casino2_5

casino_15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط