پدر ناتنی من

پدر ناتنی من...
part:⁴

𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اوم...راستی...امروز قراره دوستام بیان...یه لباس مناسب بپوش...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:باشه...با..با
دوستاش عین خودش فک کنم عصبانی و جدی باشن...
ولش...مهم نیست...هندزفریمو در اوردم اهنگ گوش میکردم و بعد سیاهی...
ویو کوک:
وقتی صدام میکرد بابا...یه حس خوب داشتم...این دختر خیلی عجیب بود...وقتی رسیدیم...هر چی صداش کردم جواب نداد...فهمیدم خوابه...
رفتم سمت در و جی یونگ رو براید بغلش کردم و در ماشین رو بستم...دامنش...شیبال...خیلی کوتاه بود...باعث میشد روناش رو لمس کنم...یه ثانیه نگاه کردم...خیلی سفید بودن...اهههه...اون دخترته...!
رفتم سمت اتاق خودش و رو تخت درازش کردم...داشتم میرفتم که دستمو گرفت...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:مامان...بابا...من تنها نزارین...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:همش تقصیر منه...ببخشید...
اون داخل خواب...هزیون میگفت...؟انقد بهش سخت گذشته...؟رفتم کنارش و دراز کشیدم...دستاشو دور کمر باریکش حلقه کردم...اونم...سرشو توی بغلم فرو برد...بغلش خیلی حس خوبی داشت...و بعد...نفهمیدم چطور...خوابم برد...
----------------------------------------
ویو جی یونگ:
از اون موقع که تو ماشین خوابیدم دیگه هیچی یادم نمیومد...فقط وقتی بیدار شدم...دیدم بغل کوکم...هر چقدر سعی کردم از بغلش درام نشد...خیلی قوی و عضلی بود...ناچار وایسادم تا بیدار بشه...متوجه یچیزی شدم...اون روی دست راستش تتو داشت...!خیلیم جذاب بود...بعد به صورتش نگاه کردم...از نزدیک خیلی جذاب تر بود...دستمو به سمت گونش بردم و نوازش کردم...بعد دستمو سمت پیرسینگ لبش بردم...که دستم به لبش برخورد کرد...خیلی نرم بود...غرق تماشای لباش بودم...حیف بابامه...من اونو باید به چشم بابام ببینم...!
که بیدار شد...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:چیکار میکنی..؟(پوزخند)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چ..چ...چی...؟م..من...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:خیلی جذابم...نه...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:من...چرا...بغل توعم...؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:خودت اینکارو کردی...حالا بیشتر بمون...
بعد...دستشو دور کمرم محکم تر کرد...منم سرمو روی سینه عضله ایش گذاشتم...حس خیلی خوبی داشت...
ولی تا اون موقع ای که خدمتکار در زد...
𝘀𝗲𝗿𝘃𝗮𝗻𝘁:اقا...خانم...وقت ناهاره...
کوک...بلند شد و رفت تو اتاقش...منم تا به خودم اومدم دیدم یونیفرم مدرسه تنمه...اه...سریع عوضش کردم و رفتم سر میز...کوک رسیده بود و داشت میخورد...منم نشستم سر میز...داشتم میخوردم که گوشیم زنگ خورد...
"سونگهون"

اه مرتیکه...ولم کن دیگه...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:کیه...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خب...اکسمه...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:(از غذا خوردن دست کشید)اسمش چیه...؟(تند،جدی)
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:سو...سونگهون...
با گفتن اسمش...عصبی...زبونشو توی دهنش تکون داد و لبش رو گاز گرفت(تایپ من همچین چیزیه😔🎀)
جواب سونگهون رو دادم...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:سلام بآنوی من...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:چیکارم داری...؟
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:جواب سلام واجبه ها بآنو..
میای بریم بیرون...؟
گوشی صداش بلند بود...از قیافه کوک معلوم بود صدرصد نه...خودمم نمیخواستم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:نه...
𝗦𝗼𝗻𝗴𝗵𝗼𝗼𝗻:چرا...؟
گوشیو قطع کردم و گذاشتم کنار و غذا رو خوردم...بعد از غذا رفتم‌ بالا...
داشتم تکلیف مدرسه رو می نوشتم...بعد از تموم کردنش رفتم پایین....

خب...ام یکوچولو کاور رو تغییر دادم...
شرطا:
۳۰ لایک ، ۴۰ کامنت
دیدگاه ها (۴۰)

بچه ها...من واقعا میخولم نظرتونو راجب فیکم بدونم...اصلا انگی...

جِئون جونگکوک...سَر خَط نامه اَم رآ با نآم تو شُروع میکُنم.....

پدر ناتنی من...part:³ساعت ⁶ صبح به وقت سئول:دیروز بعد از این...

پدر ناتنی من...part:²ویو جی یونگ:بعد از ۱۵ مین رسیدیم...خونه...

پدر تاتنی منpart:³⁸تهیونگ عاشق هانولل خر من شددههه اونوقت......

فصل ۲ (P. 6)

پدر تاتنی منpart:³⁷جی یونگ چیکار باید میکرد..؟جئون چجوری بای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط