پدر ناتنی من

پدر ناتنی من...
part:²
ویو جی یونگ:
بعد از ۱۵ مین رسیدیم...خونه...؟بیشتر یه عمارت بود تا خونه...دور تا دورش نگهبان و بادیگارد بود...در ماشین رو باز کردم و پشت سر جئون راه افتادم...سرم پایین بود...که یکدفعه فهمیدم به یه چیز سفت برخوردم...سرمو گرفتم بالا و با قیافه ی جدی اون جئون جونگکوک مواجه شدم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:ب...ب...بخشید....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:(سرشو اورد پایین تا صورتش درست جلوی صورت جی یونگ قرار بگیره)مراقب باش کوچولو...اگه مراقب نباشی...فک نکنم زنده بمونی...
اون خیلی بهم نزدیک بود...قلبم...چرا تند تند میزنه؟بدنم لرزید...ترسه؟من...ترسیدم...و این موضوع رو جئون فهمید...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:ترسیدی فسقلی...؟(پوزخند،به راهش ادامه داد)
عوضی...ایندفعه سرم و بالا گرفتم و کوک در عمارت و باز کرد...تموم خدمتکارا...روبه جئون...تعظیم کردن...و گفتن:
روزتون بخیر ارباب‌...
و بعد به کارشون رسیدن...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:همه خدمتکارا به صف شید...حرف مهم دارم...(سرد،جدی)
باورم نمیشه...اون همه خدمتکار...توی یه چشم به هم زدن به صف شدن...!
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:خب...این دختر...دختر منه...جی یونگ...باهاش خوب رفتار کنید...هر چی خواست بهش بدید...باش؟(جدی،سرد،یکم داد)
همه:چشم ارباب...!
بعد به سمت پله ها رفت...منم پشت سرش میرفتم...جونگکوک...به سمت یه اتاق رفت و درش رو باز کرد...یه اتاق با تم مشکی و طوسی...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:این اتاق توعه‌‌‌...اتاق من اون کناریه...کاری داشتی...در بزن...بعد بهم بگو...(جدی،سرد...رفت)
عوضیه کص...خل(هشششش دهنت رووو ببندددد) لباسامو به اضافه ی وسایلم چیدم.... بعد لباسم رو عوض کردم و دراز کشیدم چند مین بعد...یکی در زد...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بله؟
𝘀𝗲𝗿𝘃𝗮𝗻𝘁:خانم...ماییم...ارباب گفتن این جعبه هارو بدیم شما...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:بفرمایید داخل...
جعبه...؟
خدمتکارا اومدن داخل....چند تا جعبه که حدودا ۹ تا بودن رو گذاشتن تو اتاق...بعد رفتن...جعبه هارو باز کردم....باورم نمیشد...این..لباسا خیلی گرون بودن...! و توی جعبه های بعدی...کفش و گردنبند و دوباره لباس بودن...از خوشحالی...یه جیغ خفه کشیدم...
بعد لباسا رو چیدم تو کمد...بعد از اون...روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم...‌
ویو کوک:
یکم به سر و وضع و لباساش نگاه کردم...خیلی کهنه بودن...به بادیگارد گفتم...بره چند تا لباس و زیور الات و کفش بخرن...وقتی خدمتکارا لباسا رو دادن بهش...جیغ زد و خوشحالی کرد...ولی اون نمیدونست....من مافیام...هر چند...به همین زودیا بهش میگفتم...با اون ذوق کردنش...بهش لبخند زدم...این دختر خیلی بامزست....
دیدگاه ها (۱۱)

پدر ناتنی من...part:³ساعت ⁶ صبح به وقت سئول:دیروز بعد از این...

پدر ناتنی من...part:⁴𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اوم...راستی...امروز قراره دوس...

هعی...💔

محفل منو تنهاییام...میتونی بخون...کام نزار دارلینگ☆

پدر تاتنی منpart:³⁸تهیونگ عاشق هانولل خر من شددههه اونوقت......

پدر تاتنی منpart:³⁷جی یونگ چیکار باید میکرد..؟جئون چجوری بای...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف¹³وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط