yek tarafe part : 16
نگشتهامو روی حروف برجسته اسمش روی جلد کشیدم جئون جونگکوک
جونگکوک، پروفسور سیگاری چشم مشکی
این طرف فروشگاه تقریبا خالی بود
چند نفر جلوی قفسه کتابهای تخیلی که سمت چپ قرار داشت ایستاده بودند و تقریبا پشت راه پله بزرگ و ستونهای آجری دو طرفش پنهان شده بودند
مطمئن از محوطه خالی دورم، کتاب رو به سمت بینی ام آوردم و ورقات تمیز و تیزشو بو کردم. نفس عمیقی کشیدم و به طور عجیبی بوی گرم دود رو همراهش حس کردم. خودمو با ریتم آهنگی که داخل گوشم پخش میشد و حرارتی که درون ستون فقراتم پیچیده بود تکون دادم
کمی مونده بود ناله کنم که چشمهامو با وحشت باز کردم
اونجا بود، انگار که توسط تصورات خودم سحر شده باشم
چشمهایی که امروز تسخیرم کرده و همه جا دنبالم اومده بودند
حالا نگاهم میکردند و آروم از روی کتابی که نصف پایین صورتم رو پوشونده بود پایین میاومدند.
داخل شکمم، درست پشت ناف احساس کشش میکردم، انگار که یه نفر حلقه نقره ای رنگی که پیرسینگ کرده بودم رو میکشید. گلومو صاف کردم و کتاب رو پایین آوردم، هندزفریامو بیرون کشیدم :
+ عاشق بوی کتابم
به نظر نمیرسید حرفمو باور کرده باشه. نگاه خیره و متفکرش باعث میشد متوجه لباسهای لایه لایهای که پوشیده بودم بشم
متوجه حرارتی که بهم منتقل میکردند
با دستهای لرزون کتاب رو کنار گذاشتم و شونهای بالا انداختم
+ میتونی بگی
سرشو به یه طرف خم کرد، جوری که انگار داره بررسیام میکنه
پرسید: _ چی رو؟
کارا هم همین کارو میکرد سعی میکرد سر از رفتارهام دربیاره و من از این قضیه متنفر بودم ولی نمیتونستم حس الانم رو با کلمه تنفر توصیف کنم یه چیز دیگه بود یه چیز پررنگتر مثل اشتیاق ناشناخته
+ فکری که میکنی رو میتونم از روی صورتت بخونم فکر میکنی دیوونهام فکر میکنی احمقم که یه کتاب رو بو میکنم
منتظرم تایید کنه و بگه آره، حق با توئه با این حال مطمئن نیستم که از همین کلمات استفاده کنه
+ تاثیرگذاره
لبهاش به لبخند یکطرفهای باز شد سری تکون داد :
_ میتونی افکارمو درست مثل یه کتاب باز بخونی با این حال امیدوارم نخوای بوم بکشی
خندهی شوکه ای از دهنم در رفت
+ ادم بامزهای هستی
_ و گناهکار یکی دیگه از چندین استعدادم
+ آهان دیگه چه استعدادی داری؟ نه وایسا میدونم...تدریس درسته؟
بدون هیچ احساسی گفت :
_ آره برای این کار به دنیا اومدم
صورتش کاملا بی حالت بود فقط چین و چروک گوشه چشمهاش جمع شده بودند
- آه، متوهمی فهمیدم. تو به طور دیوونهواری بااستعدادی
فک تراشیده زیباش نبض زد
های گایز اینم از پارت جدید با تاخیر لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
جونگکوک، پروفسور سیگاری چشم مشکی
این طرف فروشگاه تقریبا خالی بود
چند نفر جلوی قفسه کتابهای تخیلی که سمت چپ قرار داشت ایستاده بودند و تقریبا پشت راه پله بزرگ و ستونهای آجری دو طرفش پنهان شده بودند
مطمئن از محوطه خالی دورم، کتاب رو به سمت بینی ام آوردم و ورقات تمیز و تیزشو بو کردم. نفس عمیقی کشیدم و به طور عجیبی بوی گرم دود رو همراهش حس کردم. خودمو با ریتم آهنگی که داخل گوشم پخش میشد و حرارتی که درون ستون فقراتم پیچیده بود تکون دادم
کمی مونده بود ناله کنم که چشمهامو با وحشت باز کردم
اونجا بود، انگار که توسط تصورات خودم سحر شده باشم
چشمهایی که امروز تسخیرم کرده و همه جا دنبالم اومده بودند
حالا نگاهم میکردند و آروم از روی کتابی که نصف پایین صورتم رو پوشونده بود پایین میاومدند.
داخل شکمم، درست پشت ناف احساس کشش میکردم، انگار که یه نفر حلقه نقره ای رنگی که پیرسینگ کرده بودم رو میکشید. گلومو صاف کردم و کتاب رو پایین آوردم، هندزفریامو بیرون کشیدم :
+ عاشق بوی کتابم
به نظر نمیرسید حرفمو باور کرده باشه. نگاه خیره و متفکرش باعث میشد متوجه لباسهای لایه لایهای که پوشیده بودم بشم
متوجه حرارتی که بهم منتقل میکردند
با دستهای لرزون کتاب رو کنار گذاشتم و شونهای بالا انداختم
+ میتونی بگی
سرشو به یه طرف خم کرد، جوری که انگار داره بررسیام میکنه
پرسید: _ چی رو؟
کارا هم همین کارو میکرد سعی میکرد سر از رفتارهام دربیاره و من از این قضیه متنفر بودم ولی نمیتونستم حس الانم رو با کلمه تنفر توصیف کنم یه چیز دیگه بود یه چیز پررنگتر مثل اشتیاق ناشناخته
+ فکری که میکنی رو میتونم از روی صورتت بخونم فکر میکنی دیوونهام فکر میکنی احمقم که یه کتاب رو بو میکنم
منتظرم تایید کنه و بگه آره، حق با توئه با این حال مطمئن نیستم که از همین کلمات استفاده کنه
+ تاثیرگذاره
لبهاش به لبخند یکطرفهای باز شد سری تکون داد :
_ میتونی افکارمو درست مثل یه کتاب باز بخونی با این حال امیدوارم نخوای بوم بکشی
خندهی شوکه ای از دهنم در رفت
+ ادم بامزهای هستی
_ و گناهکار یکی دیگه از چندین استعدادم
+ آهان دیگه چه استعدادی داری؟ نه وایسا میدونم...تدریس درسته؟
بدون هیچ احساسی گفت :
_ آره برای این کار به دنیا اومدم
صورتش کاملا بی حالت بود فقط چین و چروک گوشه چشمهاش جمع شده بودند
- آه، متوهمی فهمیدم. تو به طور دیوونهواری بااستعدادی
فک تراشیده زیباش نبض زد
های گایز اینم از پارت جدید با تاخیر لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه
- ۶۴۷
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط