رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۳۱ }🌔
× به محظی که درو باز کردم متوجه ... همون پسری که گویا پسر دایی کالیرا بود شدم ... با حس خجالت نگاهی به لنا کردم ... که لنا دستمو رها کرد و پرید بغل تهیونگ...
¥ ات چرا سرپا وایستادی بیا داخل...
× باش... سلام .. ( رویه تهیونگ و کالیرا)
تهیونگ: سلام ... تو رو دیشب دیدم ... ولی نمی دونم چیکار از اعضای جعون میشی...
× خوب من...
تق تق ...
¢ اجازه ...
¥ بیا داخل...
× سرمو به سمت در چرخوندم که متوجه جیمین شدم ... با خنده ای که به لب داشت نگاهی بهم کرد....
×در جواب نگاهش لبخندی بهش زدم
¥ ات و جیمین بیاید بنشینید .. ( به صندلی اشاره میکنه)
× به سمت صندلی که کنار کالیرا بود رفتم ... روی صندلی نشستم که لنا اومد روی پام ... آروم تو بغلم تکونش دادم که سرشو روی سینم گذاشت ... جیمین رو به روم نشسته بود و هرزگاهی نگاهی بهم میکرد ....در حال فکر کردن بودم که با صدای تهیونگ سرمو بالا آوردم ....
تهیونگ: خوب ات جواب منو ندادی ...
× خوب من م...
& همسر دایی منه...
تهیونگ : وای باورم نمیشه جیمین کی ازدواج کردی...
جیمین خنده ای کرد و با دست اشاره کرد به من ...
¢ همسر کوکه... فکر نمیکردم که جونکوک چنین سلیقه ای داشته باشه...
× سرخی گونه هامو حس میکردم ... سرمو پایین انداختم که صدای تهیونگ بلند تر از قبل شد...
تهیونگ: اوووو ... بلاخره کوک ازدواج کرد...خوشبختم ات... منو میشناسی درسته؟...
× ا.. بلع میشناسم ...
¥ خوب این جمع رو آنقدر رسمی نکنید دوستانه حرف بزنید ...
¢ موافقم ...
ویو نیم ساعت بعد:
× نیم ساعت گذشته بود ... با جیمین ارتباط خوبی گرفته بودم... این وسط ها هم متوجه نگاه های تهیونک و کالیرا بهم شدم ...
سرمو بالا آوردم و نگاهی به جیمین کردم که اونم متوجه نگاه های من شده بود ... خنده ای کرد و با پوزخند شروع به حرف زدن کرد...
¢ فکر کنم عروسی در پیش داریم نه ( رو به تهیونگ و کالیرا)
× کالیرا که معلوم بود هول کرده بود ... دست و پاشو گم کرده بود... سرشو انداخت زیر ... که با خنده بلند تهیونگ همه به سمتش برگشتن...
(علامت تهیونگ ®)
® چه عالی ...
× کالیرا که از خجالت سرش پایین بود بود با حرف تهیونگ خنده ای سر داد و نگاهی به من کرد ...
¥ ات لنا خوابیده...
× نگاهی به صورت لنا کردم که غرق در خواب بود....
¥ بزارش روی تخت من ...
× لنا رو براید بغل کردم و روی تخت کالیرا گذاشتم ...ملافه رو روش کشیدم تا سرما نخوره ... دوباره به سر جا قبلم برگشتم ...
× خوب چیکار کنیم .. قرار نیست که تا آخر نگاه صورت های هم کنیم که ...
¢ موافقم ...
® نظرتون با جرعت حقیقت چیه...
همه: عالیه ...
¥ من بطری رو میارم ...
× کالیرا به سمت کشو تختش رفت و بطری رو از داخل کشو برداشت روی زمین نشست که هممون از صندلی ها پایین اومدیم و روی زمین نشستیم...
¢ اول من میچرخونم...
× قوطی میچرخید و هر لحظه هیجان همه بالا میرفت ... افتاد به من و کالیرا...
× خوب کالیرا جرعت یا حقیقت ...
¥ حقیقت...
× خوب... وایسا....
من چیزی یادم نیست ...
× در حال فکر کردن به سوال خوبی بودم که با صدای کسی داخل گوشم تنم لرزید ... جیمین بود ... خیلی نزدیکم بود ... جوری که انگار خم شده بود روم ... توی گوشم آروم شروع به زمزمه کرد ... ولی نه این دفعه نه...
ادامه دارد....🌔
شرط ها❤️🔥
۱۷۰ لایک 🌹
۱۴۰ کامنت 🌷
۵۶ بازنشر⭐
۱۴ فالو 🌸
این دفعه شرط هارو برسونید دفعه دیگه شرط نداریم تا پارت بعدش ... حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑
دخترا من اردیبهشت به دنیا اومده و خیلی دوست دارم تا اون موقع 2k بشیم .. پس خواهش حمایت کنید👑🎀 او فکر کنم ماه تولدم لو رفت🥹😂😍
× به محظی که درو باز کردم متوجه ... همون پسری که گویا پسر دایی کالیرا بود شدم ... با حس خجالت نگاهی به لنا کردم ... که لنا دستمو رها کرد و پرید بغل تهیونگ...
¥ ات چرا سرپا وایستادی بیا داخل...
× باش... سلام .. ( رویه تهیونگ و کالیرا)
تهیونگ: سلام ... تو رو دیشب دیدم ... ولی نمی دونم چیکار از اعضای جعون میشی...
× خوب من...
تق تق ...
¢ اجازه ...
¥ بیا داخل...
× سرمو به سمت در چرخوندم که متوجه جیمین شدم ... با خنده ای که به لب داشت نگاهی بهم کرد....
×در جواب نگاهش لبخندی بهش زدم
¥ ات و جیمین بیاید بنشینید .. ( به صندلی اشاره میکنه)
× به سمت صندلی که کنار کالیرا بود رفتم ... روی صندلی نشستم که لنا اومد روی پام ... آروم تو بغلم تکونش دادم که سرشو روی سینم گذاشت ... جیمین رو به روم نشسته بود و هرزگاهی نگاهی بهم میکرد ....در حال فکر کردن بودم که با صدای تهیونگ سرمو بالا آوردم ....
تهیونگ: خوب ات جواب منو ندادی ...
× خوب من م...
& همسر دایی منه...
تهیونگ : وای باورم نمیشه جیمین کی ازدواج کردی...
جیمین خنده ای کرد و با دست اشاره کرد به من ...
¢ همسر کوکه... فکر نمیکردم که جونکوک چنین سلیقه ای داشته باشه...
× سرخی گونه هامو حس میکردم ... سرمو پایین انداختم که صدای تهیونگ بلند تر از قبل شد...
تهیونگ: اوووو ... بلاخره کوک ازدواج کرد...خوشبختم ات... منو میشناسی درسته؟...
× ا.. بلع میشناسم ...
¥ خوب این جمع رو آنقدر رسمی نکنید دوستانه حرف بزنید ...
¢ موافقم ...
ویو نیم ساعت بعد:
× نیم ساعت گذشته بود ... با جیمین ارتباط خوبی گرفته بودم... این وسط ها هم متوجه نگاه های تهیونک و کالیرا بهم شدم ...
سرمو بالا آوردم و نگاهی به جیمین کردم که اونم متوجه نگاه های من شده بود ... خنده ای کرد و با پوزخند شروع به حرف زدن کرد...
¢ فکر کنم عروسی در پیش داریم نه ( رو به تهیونگ و کالیرا)
× کالیرا که معلوم بود هول کرده بود ... دست و پاشو گم کرده بود... سرشو انداخت زیر ... که با خنده بلند تهیونگ همه به سمتش برگشتن...
(علامت تهیونگ ®)
® چه عالی ...
× کالیرا که از خجالت سرش پایین بود بود با حرف تهیونگ خنده ای سر داد و نگاهی به من کرد ...
¥ ات لنا خوابیده...
× نگاهی به صورت لنا کردم که غرق در خواب بود....
¥ بزارش روی تخت من ...
× لنا رو براید بغل کردم و روی تخت کالیرا گذاشتم ...ملافه رو روش کشیدم تا سرما نخوره ... دوباره به سر جا قبلم برگشتم ...
× خوب چیکار کنیم .. قرار نیست که تا آخر نگاه صورت های هم کنیم که ...
¢ موافقم ...
® نظرتون با جرعت حقیقت چیه...
همه: عالیه ...
¥ من بطری رو میارم ...
× کالیرا به سمت کشو تختش رفت و بطری رو از داخل کشو برداشت روی زمین نشست که هممون از صندلی ها پایین اومدیم و روی زمین نشستیم...
¢ اول من میچرخونم...
× قوطی میچرخید و هر لحظه هیجان همه بالا میرفت ... افتاد به من و کالیرا...
× خوب کالیرا جرعت یا حقیقت ...
¥ حقیقت...
× خوب... وایسا....
من چیزی یادم نیست ...
× در حال فکر کردن به سوال خوبی بودم که با صدای کسی داخل گوشم تنم لرزید ... جیمین بود ... خیلی نزدیکم بود ... جوری که انگار خم شده بود روم ... توی گوشم آروم شروع به زمزمه کرد ... ولی نه این دفعه نه...
ادامه دارد....🌔
شرط ها❤️🔥
۱۷۰ لایک 🌹
۱۴۰ کامنت 🌷
۵۶ بازنشر⭐
۱۴ فالو 🌸
این دفعه شرط هارو برسونید دفعه دیگه شرط نداریم تا پارت بعدش ... حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑
دخترا من اردیبهشت به دنیا اومده و خیلی دوست دارم تا اون موقع 2k بشیم .. پس خواهش حمایت کنید👑🎀 او فکر کنم ماه تولدم لو رفت🥹😂😍
- ۸۸.۳k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط