پارت ۱۸!

شرط لایک کامل نشده بود ولی گذاشتممممم🎀
ویدیو هم از ریگولس عزیزههههههه
‌ ‌                    .𝆤࿙‌࿚︶‌‌֯ ❈ ֯︶‌‌࿙‌࿚𝆤.  
چند ساعت بعد، هنگام خوردن ناهار بود. همگی به سرسرای ورودی رفتند. سرسرای ورودی شلوغ بود. سال پنجمی ها و سال هفتمی ها به دلیل اتمام امتحانات، خوشحالی می‌کردند.
هروس، مانند همیشه به طرف میز هافلپاف رفت و نشست. بعد از اتمام ناهارش، فردی در میز اسلیترین فریاد زد:
«آهای بلکمور! چه بلایی سر مامان‌بزرگت اومد؟ هنوز زنده‌ست؟آهای دیوونه! دارم با تو حرف میزنم مدوسا!»
هروس حتی سرش را بلند نکرد. به این حرف ها عادت کرده بود. به جای جواب دادن، آخرین بخش غذایش را خورد و کیفش را برداشت تا از سرسرا خارج شود اما چیزی دید که اصلا انتظارش را نداشت. ریگولس، قبل از اینکه هروس از میز بلند شود، بلند شد و به سمت در سرسرا رفت. قبل از اینکه از سرسرا خارج شود، از کنار آن دانش آموز رد شد؛ اما چند ثانیه‌ای در کنارش ایستاد. دست هایش مشت شده بود. با صدایی آهسته اما محکم به آن دانش آموز گفت:
«فقط کافیه یه بار دیگه مسخره‌اش کنی، اون وقت مطمئن میشم که آخرین باریه که صدات تو این سرسرا شنیده میشه.»
هیچکس جز آن فرد، صدایش را نشنید؛ اما هروس تکان خوردن دهان ریگولس را دید. رنگ از رخسار آن دانش آموز پرید و بدون هیچ حرفی نشست. ریگولس خارج شد.
هروس نیز چند لحظه بعد از او، از سرسرا خارج شد. همانطور که به طرف سالن عمومی هافلپاف می‌رفت، دستش را در جیبش گذاشت و دستش تکه کاغذی را لمس کرد. کاغذ را بیرون آورد و متوجه شد که نامه مادربزرگش است. نامه‌ای که قبل از امتحانات به دستش رسید و وقت نکرد که بخواند.
نامه را باز کرد، به دیوار راهرو تکیه داد و شروع به خواندن کرد:
«سلام هروس یا همون مدوسا!
شنیدم که توی اون دیوونه خونه که توش درس میخونی بهت میگن مدوسا! خواستم بهت یه خبر بدم.
مادربزرگت مرده! اون مدیر دیوونه‌تون زود تر رسیده بود و تونسته بود که وصیت نامه مادربزرگت رو پیدا کنه! توی وصیت نامه نوشته که خونه باید به تو برسه! حالمون ازت بهم میخوره
دارکِن اِلیستر بلکمور»
نامه، از طرف عموی هروس بود. کسی که از اعماق وجودش از هروس و مادربزرگش متنفر بود.
پاهای هروس سست شدند. خوابش به واقعیت پیوسته بود. مادربزرگ عزیزش مرده بود و او آنقدر دیر فهمیده بود. چشمانش کاملا آبی شدند. با تمام سرعتش به خوابگاه و اتاق خودش رفت. هیچکس در اتاق نبود. تا داخل اتاقش، بغضش را کنترل کرد اما بعد از اینکه پرده تختش را، که به او احساس امنیت میداد، کشید، بی صدا شروع به گریه کرد.
هروس در هیچ‌یک از کلاس های آن روز شرکت نکرد. آن روز، هافلپافی ها و اسلیترینی ها کلاس گیاهشناسی داشتند. هنگامی که ریگولس وارد گلخانه شد، با چشمش به دنبال هروس گشت اما او را نیافت. امکان نداشت که هروس، در کلاسی شرکت نکند. او همیشه در همه کلاس هایش شرکت می‌کرد. هروس، برای صرف شام نیز به سرسرای ورودی نیامد.
ریگولس نگران شده بود.
"چطوری ناپدید شده؟
حالش خوبه؟ اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟
نباید اون رفتار رو باهاش میکردی! اون ناراحت شده!
شاید توی سالن عمومی هافلپافه...
ولی اون تو هیچ کلاسی حاضر نشده! همچین چیزی هیچوقت اتفاق نیافتاده!"
ریگولس دست به کار شد. تمام هاگوارتز را، حتی اتاق های مخفی که خودش از آنها خبر داشت گشت. تنها جاهایی که نتوانست بگردد، سالن های عمومی بقیه گروه ها بود.
ریگولس فکر دیگری کرد. در کنار درِ سالن عمومی هافلپاف منتظر ماند. بعد از مدتی، دو دختر هافلپافی که مشغول حرف زدن بودن، از در خارج شدند.
ریگولس به سرعت نزدیک شد گفت:
«شما هرو...بلکمور رو ندیدید؟»
یکی از آنها با حالت تحقیرآمیز گفت:
«اون دیوونه رو میگی؟‌ بعد از ناهار رفت تو خوابگاه...»
دختر دیگر گفت:
«آره آره! دیگه ندیدمش... فکر کنم از ترس تحقیر بقیه خودشو قایم کرده!»
آن دو، خندیدند و ریگولس را به حال خود رها کردند. خرف های آنها به ریگولس برخورد. اما حالا وقت نداشت. حال، باید به فکر هروس باشد.
"خوبه خوبه. توی اتاقشه!
ولی چی شده که دیگه بیرون نیومده؟ از هروس بعیده که از تحقير بقیه بترسه..."
شب شد و ریگولس مجبور شد که به اتاقش برود و بخوابد اما هرچه کرد، خواب به چشمش نیامد.
࿙⏝֯࿙࿚ ༿⋆𞋯 ༾࿙࿚֯⏝࿚
امیدوارم که ازش لذت ببرید!
لایک و کامنت یادتون نره!♡
منتظر پارت بعد باشین!☆
دیدگاه ها (۲)

مهمممممم

عجب!

پارت ۱۷!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط