پارت ۱۷!
ریگولس، تا رسیدن به سرسرای ورودی، هیچ چیزی نگفت. هنگامی که از در های بزرگ چوب بلوط، وارد هاگوارتز شدند، ریگولس ایستاد. هروس گفت:
«خب، خوش گذشت!»
ریگولس سری تکان داد و بعد از چند ثانیه، گفت:
«باید برم. باید تکالیف اسنیپ رو انجام بدم.»
«باشه...»
ریگولس، بلافاصله رفت و هروس درمانده را تنها گذاشت.
چرا ریگولس چنین رفتاری داشت؟ چرا رفتار هایش آنقدر تغییر کردند؟ ریگولس به طور ناگهانی بسیار سرد شده بود...هروس چه اشتباهی کرده بود؟؟؟
این افکار، در حال خوردن جان هروس بودند. همانطور که مغزش به طور سرسام آوری به حرکات و رفتار هایش در این گردش فکر میکرد، به سمت سالن عمومی هافلپاف میرفت.
هنگامی که از پله های خوابگاه دختران بالا رفت و خواست وارد اتاقش شود، متوجه شد هم اتاقی هایش راجب به اون سخن میگویند. در را باز نکرد و فقط به صداهای داخل اتاق گوش سپرد:
«اَه! الان دوباره باید اون دختره روانی رو تحمل کنیم؟!»
«این طور راجبش حرف نزن! شاید عجیب باشه ولی...»
«ولی چی؟ اون هر شب توی خواب جیغ میکشه و مامانبزرگش رو صدا میزنه!»
«راست میگه! صبر منم دیگه لبریز شده! چندین شبه که نتونستم بخوابم!...»
هروس دیگر دوام نیاورد. در را باز کرد و وارد شد. آنها، حرف هایشان را متوقف کردند و به کار هایشان مشغول شدند. هروس هم، بدون هیچ حرفی، به طرف تختش رفت، پرده ها را کشید، لباسش را عوض کرد و به خواب رفت.
دو روز بعد، امتحانات سمج شروع میشد. هروس، از یک ماه قبل، شروع به خواندن و تمرین درس ها کرده بود.
روز ها گذشتند و ریگولس همچنان از رو به رویی و حرف زدن با هروس خودداری میکرد. هروس نیز، خودش را به درس خواندن سرگرم کرده بود؛ زیرا اگر لحظهای مغزش را بیکار میگذاشت، با فکر کردن به اشتباهاتش، خواب را از هروس میگرفت.
هروس، بعد از آخرین امتحانش، امتحان نجوم، به دریاچه کوچک هاگوارتز رفت. همزمان که قدم میزد، کتاب نجومش را بررسی میکرد.
هنگامی که به دریاچه رسید، به زیر یکی از درختان اطراف دریاچه رفت. هنگامی که در سایه درخت نشست، سرش را از کتابش بلند کرد و بسیار متعجب شد. ریگولس، در فاصلهای نهچندان دور از هروس، در زیر یکی از درختان نشسته بود.
هروس، ریگولس را هنگام ورود به اتاق امتحان دیده بود اما انتظار نداشت که او را در کنار دریاچه ببیند.
هروس نمیدانست باید چه کار کند. بسیار دلتنگ ریگولس بود اما نمی توانست جلو برود. دلش میخواست ریگولس را به آغوش بکشد و به او بگوید که دیگر حق ندارد از هروس دور شود اما نمی توانست.
وقتی این علامت میاد یعنی این حرف های توی ذهنشون و افکارشونه 👈 " )
"چرا نباید از تو فاصله بگیره؟ تو هیچ نسبتی باهاش نداری!
اصلا لازم نیست دور بشه تا فاصله ایجاد کنه، همین الانش هم کلی فاصله داره!"
سرش را پایین انداخت و متوجه شد که رنگ چشمانش آبی شده است. طاقت نیاورد؛ کتابش را در کیفش گذاشت و از دریاچه رفت.
.𝆤࿙࿚︶֯ ❈ ֯︶࿙࿚𝆤.
سلاااامممم
امیدوارم حالتون خوب باشه... جدیدا داره اتفاقات جالبی میافته!
ولی منصور واقعا حیف بود🥲
حقیقتا حال و روز هروس تو این پارت، حال و روز منصور تو بامداد خماره...(البته نا گفته نماند که ریگولس هم همین وضع رو داشت!...)
امیدوارم ازش لذت ببرید!
لایک و کامنت یادتون نره!♡
منتظر پارت بعد باشین!☆
«خب، خوش گذشت!»
ریگولس سری تکان داد و بعد از چند ثانیه، گفت:
«باید برم. باید تکالیف اسنیپ رو انجام بدم.»
«باشه...»
ریگولس، بلافاصله رفت و هروس درمانده را تنها گذاشت.
چرا ریگولس چنین رفتاری داشت؟ چرا رفتار هایش آنقدر تغییر کردند؟ ریگولس به طور ناگهانی بسیار سرد شده بود...هروس چه اشتباهی کرده بود؟؟؟
این افکار، در حال خوردن جان هروس بودند. همانطور که مغزش به طور سرسام آوری به حرکات و رفتار هایش در این گردش فکر میکرد، به سمت سالن عمومی هافلپاف میرفت.
هنگامی که از پله های خوابگاه دختران بالا رفت و خواست وارد اتاقش شود، متوجه شد هم اتاقی هایش راجب به اون سخن میگویند. در را باز نکرد و فقط به صداهای داخل اتاق گوش سپرد:
«اَه! الان دوباره باید اون دختره روانی رو تحمل کنیم؟!»
«این طور راجبش حرف نزن! شاید عجیب باشه ولی...»
«ولی چی؟ اون هر شب توی خواب جیغ میکشه و مامانبزرگش رو صدا میزنه!»
«راست میگه! صبر منم دیگه لبریز شده! چندین شبه که نتونستم بخوابم!...»
هروس دیگر دوام نیاورد. در را باز کرد و وارد شد. آنها، حرف هایشان را متوقف کردند و به کار هایشان مشغول شدند. هروس هم، بدون هیچ حرفی، به طرف تختش رفت، پرده ها را کشید، لباسش را عوض کرد و به خواب رفت.
دو روز بعد، امتحانات سمج شروع میشد. هروس، از یک ماه قبل، شروع به خواندن و تمرین درس ها کرده بود.
روز ها گذشتند و ریگولس همچنان از رو به رویی و حرف زدن با هروس خودداری میکرد. هروس نیز، خودش را به درس خواندن سرگرم کرده بود؛ زیرا اگر لحظهای مغزش را بیکار میگذاشت، با فکر کردن به اشتباهاتش، خواب را از هروس میگرفت.
هروس، بعد از آخرین امتحانش، امتحان نجوم، به دریاچه کوچک هاگوارتز رفت. همزمان که قدم میزد، کتاب نجومش را بررسی میکرد.
هنگامی که به دریاچه رسید، به زیر یکی از درختان اطراف دریاچه رفت. هنگامی که در سایه درخت نشست، سرش را از کتابش بلند کرد و بسیار متعجب شد. ریگولس، در فاصلهای نهچندان دور از هروس، در زیر یکی از درختان نشسته بود.
هروس، ریگولس را هنگام ورود به اتاق امتحان دیده بود اما انتظار نداشت که او را در کنار دریاچه ببیند.
هروس نمیدانست باید چه کار کند. بسیار دلتنگ ریگولس بود اما نمی توانست جلو برود. دلش میخواست ریگولس را به آغوش بکشد و به او بگوید که دیگر حق ندارد از هروس دور شود اما نمی توانست.
وقتی این علامت میاد یعنی این حرف های توی ذهنشون و افکارشونه 👈 " )
"چرا نباید از تو فاصله بگیره؟ تو هیچ نسبتی باهاش نداری!
اصلا لازم نیست دور بشه تا فاصله ایجاد کنه، همین الانش هم کلی فاصله داره!"
سرش را پایین انداخت و متوجه شد که رنگ چشمانش آبی شده است. طاقت نیاورد؛ کتابش را در کیفش گذاشت و از دریاچه رفت.
.𝆤࿙࿚︶֯ ❈ ֯︶࿙࿚𝆤.
سلاااامممم
امیدوارم حالتون خوب باشه... جدیدا داره اتفاقات جالبی میافته!
ولی منصور واقعا حیف بود🥲
حقیقتا حال و روز هروس تو این پارت، حال و روز منصور تو بامداد خماره...(البته نا گفته نماند که ریگولس هم همین وضع رو داشت!...)
امیدوارم ازش لذت ببرید!
لایک و کامنت یادتون نره!♡
منتظر پارت بعد باشین!☆
- ۵۳۹
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط