قصه ی جوانی که برای خان شدن باید دیو میکشت!

دختر خان رو دیو برده بود و یک ایل دنبال کسی می‌گشت که برش گردونه.
جوان‌ها رفتن و برگشتن.
سردارها رفتن و برگشتن.
حتی دو پسر بزرگ ایلخان هم وسط راه تصمیم گرفتن قید ماجرا رو بزنن.
فقط محمد موند؛ همون پسری که به خاطر قد و قواره‌ش، هیچ‌کس روی اون حساب نمی‌کرد.
در راه به پیرزنی کمک کرد و همون مهربونی، کلید شکست دیو رو به دستش داد.
محمد دختر رو نجات داد و برگشت؛ اما وقتی خواستن به خاطر این کار بهش مقام بدن گفت:
«من برای خان شدن نرفتم.»
و شاید دقیقاً برای همین بود که لایقش شد.
بعضی آدم‌ها قبل از گرفتن عنوان، ثابت می‌کنن که بزرگن.
به نظرتون مهم‌ترین ویژگی محمد چی بود؟ 👇
شجاعت، مهربانی یا پای تصمیم موندن؟
#داستان_فارسی #قصه_ایرانی #داستان_آموزنده #افسانه_ایرانی #جوانمردی
دیدگاه ها (۲)

رمان اسیر خان پارت ۲ دوم

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 25لطفا اگه ممکنه که ...

𓂃 𐙚 پارت ۲۹ | ویو ته‌یونگ 𐙚 𓂃داشت با لبخند نگاهم می‌کرد.خوشح...

پارت پنجم توی ماشین الا.....دینگ دینگ دینگ ( گوشیش زنگ خورد)...

🦢 پارت بیست‌وششم | اعتراف ناخواستهبعد از رفتن سونگ‌هو، ساختم...

فاصله یک لبخند تا جنون

like swan 🦢#like_swan𝑆𝑇𝐴𝑅 🧸ویو ات:تا چند هفته دیگه سال آخر د...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط