چند پارتی (درخواستی)
[وقتی با جیهوپ میرین ایران و....]
________________________
بابای ا/ت:کیه..
یک قدم جلو رفتم و روبه روی بابام وایسادم.
بابام چند لحظه بهم نگاه کرد یک قدم جلوتر رفتم و زود رفتم داخل بغلش
دست گرمش دورم پیچیده شد لبخندی زدم
"+هوف بابا خیلی دلم برات تنگ شده بود
بابای ا/ت :منم دخترم خیلی وقته ندیدمت
از بغلش اومدم بیرون و رفتم سمت جیهوپ
دست جیهوپ محکم گرفتم و آروم گفتم
" +جیهوپم همرایی خودم آوردم
"+خیلی دلم میخواست بهتون نشونش بدم
" _سلام
ولی بابام جوابش نداد و رفت و روی مبل نشست خیلی ناراحت شدم نگاهی به جیهوپ کردم که صدای مامانم اومد
مامان ا/ت:برین داخل اتاق استراحت کنید
مامان ا /ت :وسایل اتاقت تغیر نکرده همونه
" +باشه
نگاهمو به جیهوپ دادم و گفتم
"+بریم
جیهوپ بعد حرفم سرشو تکون داد و چمدون هارو گرفت و رفتیم سمت اتاق
در اتاق باز کردم همون اتاق قدیمی
همه چی دقیقا همونجوری بود که یادم میومد انگار این چند سال اصلا از خانوادم دور نبودم
تختم کنار پنجره بود و همون روتختی قدیمی روش بود میز تحریرم هنوز گوشه اتاق قرار داشت و وسایلم تقریبا همونجوری بودن که سال ها پیش ولشون کرده بودم
چشمم افتاد به دیوار اتاق که پر از عکس بود
آروم چند قدم جلو رفتم و به عکس ها نگاه کردم
بیشترشون عکسای من و سام و سنا و آدرین بودن
یه عکس از من و سنا بود که کنار هم نشسته بودیم و از ته دل میخندیدیم
کنارش عکس سام بود که با همون قیافه بامزه اش جلوی دوربین ایستاده بود و یه عکس دیگه هم از آدرین بود که لبخند میزد
چندتا عکس چهار نفره هم بینشون بود که هر چهار تامون کنار هم بودیم
لبخند آرومی زدم و دستم رو روی یکی از عکس ها کشیدم
+وای چقدر دلم برای این روزا تنگ شده بود
جیهوپ چمدونا رو کنار تخت گذاشت و ساکت به عکس ها نگاه کرد
منم هنوز به دیوار خیره شده بودم و انگار داشتم تک تک خاطرات اون روزا رو دوباره زندگی میکردم
_______________________________
چون دیر شد یک پارت دیگه هم آپلود کردم 🎀 🩹 🩷
________________________
بابای ا/ت:کیه..
یک قدم جلو رفتم و روبه روی بابام وایسادم.
بابام چند لحظه بهم نگاه کرد یک قدم جلوتر رفتم و زود رفتم داخل بغلش
دست گرمش دورم پیچیده شد لبخندی زدم
"+هوف بابا خیلی دلم برات تنگ شده بود
بابای ا/ت :منم دخترم خیلی وقته ندیدمت
از بغلش اومدم بیرون و رفتم سمت جیهوپ
دست جیهوپ محکم گرفتم و آروم گفتم
" +جیهوپم همرایی خودم آوردم
"+خیلی دلم میخواست بهتون نشونش بدم
" _سلام
ولی بابام جوابش نداد و رفت و روی مبل نشست خیلی ناراحت شدم نگاهی به جیهوپ کردم که صدای مامانم اومد
مامان ا/ت:برین داخل اتاق استراحت کنید
مامان ا /ت :وسایل اتاقت تغیر نکرده همونه
" +باشه
نگاهمو به جیهوپ دادم و گفتم
"+بریم
جیهوپ بعد حرفم سرشو تکون داد و چمدون هارو گرفت و رفتیم سمت اتاق
در اتاق باز کردم همون اتاق قدیمی
همه چی دقیقا همونجوری بود که یادم میومد انگار این چند سال اصلا از خانوادم دور نبودم
تختم کنار پنجره بود و همون روتختی قدیمی روش بود میز تحریرم هنوز گوشه اتاق قرار داشت و وسایلم تقریبا همونجوری بودن که سال ها پیش ولشون کرده بودم
چشمم افتاد به دیوار اتاق که پر از عکس بود
آروم چند قدم جلو رفتم و به عکس ها نگاه کردم
بیشترشون عکسای من و سام و سنا و آدرین بودن
یه عکس از من و سنا بود که کنار هم نشسته بودیم و از ته دل میخندیدیم
کنارش عکس سام بود که با همون قیافه بامزه اش جلوی دوربین ایستاده بود و یه عکس دیگه هم از آدرین بود که لبخند میزد
چندتا عکس چهار نفره هم بینشون بود که هر چهار تامون کنار هم بودیم
لبخند آرومی زدم و دستم رو روی یکی از عکس ها کشیدم
+وای چقدر دلم برای این روزا تنگ شده بود
جیهوپ چمدونا رو کنار تخت گذاشت و ساکت به عکس ها نگاه کرد
منم هنوز به دیوار خیره شده بودم و انگار داشتم تک تک خاطرات اون روزا رو دوباره زندگی میکردم
_______________________________
چون دیر شد یک پارت دیگه هم آپلود کردم 🎀 🩹 🩷
- ۸۲۴
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط