صدایم خسته و بی جان، نگاهی خیره به دیوار

صدایم خسته و بی جان، نگاهی خیره به دیوار
دلم چون ابر پاییزی، پر از باران و بی آزار
تمام روز و شب در من، غمی پنهان و بی پایان
نشسته بر دل و جانم، چو سایه ای از این دوران
نمی‌دانم چه می خواهم، از این دنیای بی حاصل
به هر سو می روم انگار، به بن بستی است این منزل
به هر سو می روم شاید، گشایشی در برم باشد
ولی افسوس و صد افسوس، که این بن بست را آخر نباشد
صدایم در گلو خفه ست، نفس هایم به شماره ست
تمام آرزوهایم، چو برگی در دل صحراست
به یاد لحظه های شاد، که با عشقی دلم می رفت
به یاد روزهای خوب، که با یاری دلم می خفت
دلم یک همدمی خواهد، که با او درد دل گویم
که با او راز دل گویم، که با او هم نفس باشم
ولی افسوس و صد افسوس، که این همدم نخواهد بود
و من در این سیاهی ها، همیشه بی کس و تنهاست...
دیدگاه ها (۱)

.یاد نبودنت که می افتم دلم گریه می خواهد گریه ای از ته دل تا...

بسم رب المهدی(عج) می ترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید مهتا...

این ابیات زیبا و پر از تصویرسازی، غزل شماره ۳۳۶ از **بیدل ده...

چو بستی در به روی من، به کوی #صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی، ...

عاشقانه های شبنم

🖤 آسمانِ مدینه و خراسان، امروز رنگِ ماتم دارد… دو داغ، یک آس...

سال‌هاست نوای بهشتی و ملکوتی حاج علی ملائکه، برای خیلی از ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط