در ذهنم هیاهوی بزرگ بود،قلبم آنقدر تند میزد که نمی‌دانستم

در ذهنم هیاهوی بزرگ بود،قلبم آنقدر تند میزد که نمی‌دانستم چه کنم،بدنم توان حرکت کردن را نداشت اما چشمانم... فقط روی یک چیز قفل بود..آری! من به کودک درون خود خیره بودم ؛ نمیتوانستم حتا یه کلمه بگویم انگار دیگر چیزی برای گفتن نمانده بود صدای گریه و های بلند او همانند لالایی بود..لالایی که از هر شکنجه بدتر بود. کم کم به او نزدیک شدم و او را در آغوش گرفتم و انگار او فقط منتظر همین بود... آنگاه فهمیدم که چه بلایی سر کودک درونم آورده ام که حتا آن به این روز افتاده است و ناخداگاه خودمم هم گریه ام گرفت و او را محکم تر در آغوش گرفتم......


عاااا کیوتااا سلاممممم چطوریننن؟؟
خوبین؟؟
چه خبر؟؟
کیوتا اول اینکه خیلی خیلی ازتون ممنونم که با اینکه خیلی کم فعالیت میکنم بازم ازم حمایت میکنین..اهم اهم دوم اینکه این شعر رو براتون نوشتم و خب پارهه شدم تا یه ایده پیدا کنم و خب اگه گند زدم ببخشید و اینکه سیع میکنم بیشتر فعالیت کنممم
و..........
۱۶۰۰ تاییموننن مبارکککککککک عررر 😭🦋
دوستوننننننن دارمممممممممم🛐
دیدگاه ها (۰)

⋆ ───────── ☾ ───────── ⋆✞ red lips, dark soul ✞⋆ ───────── ...

خب خب خب😂اومدم برا معرفی خودم😁از اونجایی که گفته بودم ۱۰۰ تا...

خبب سلام به همگی😁چخبر؟ امروزتون چجوری گذشت؟ مدرسه خوب بود؟ (...

part : 38chapter : 2نمیخواستم حالشو بدتر کنم+ چرا اونجا وایس...

اممم...بچه ها🥺🥺کرونا گرفتم و دو هفته چهار روز گذشته ولی خوب ...

وقتی عضو هشتم بودی🩶پارت ۲بعد از تمرین توی تایم استراحت تصمیم...

مهمونی خطرناک پارت=18ویو ات:جونگ کوک خیلی ریلکس لبامو میبوسی...

داستان زندگی منپارت:21+از پاساژ بیرون آمدیم از بچه ها خداحاف...

پارت سوم _ دنیای عجیب

کونیچیوا مینا_سان 👋 ببخشید یه چند وقتیه نیستم.بنده برگشتم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط