part : 38
part : 38
chapter : 2
نمیخواستم حالشو بدتر کنم
+ چرا اونجا وایسادی ؟ بیا بشین . نکنه میترسی ؟
لبخند آرومی زد و کنارم نشست
نمیخواستم دوباره دعوا کنیم و بحثمون بشه به خاطر همین حرفی نزدم و ویلیام ساکت بود
بهش نگاه کردم . سرشو روی شونم گذشته بود و خوابیده بود .... آروم نفس میکشیدم که بیدار نشه
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد
.........................................................................
با صدای آواز پرنده ها و حس سرما ، از خواب بیدار شدم . پتو رو دور خودم پیچیدم و از پله ها پایین رفتم
+ صبح بخیر
× صبح بخیر
کنارش نشستم و تلویزیون رو روشن کردم
× فردا عملیات شروع میشه ، آماده باش
+ هوم ...
وارد آشپزخونه شدم و کاپ قهوه رو داخل دستم گرفتم . به سمت ویلیام قدم برداشتم اما ، ناگهان پام به لبه ی فرش گیر کرد و افتادم روی ویلیام . فاصلمون خیلی کم بود . رسما تو بغلش افتاده بودم ، با دقت اجزای صورتمو بررسی میکرد و من با تعجب بهش خیره شده بودم . چشمای قهوه ای رنگ و پوست گندمی ... بازو های درشت و موهای حالت دار ...
هیچ حرکتی نمیزدم ، بالاخره بعد از چند دقیقه سریع بلند شدم و فاصله گرفتم
گونه هام سرخ شده بود ، خیلی آروم لب زدم
+ من ... من معذرت میخوام . پام به لبه ی فرش گیر کرد ببخشید
به مبل نگاه کردم ، رَدِ قهوه مشخص بود و مبل رو کثیف کرده بودم ... خدای من ، گند زدم
+ نمیخواستم اینطوری بشه
× اهم اهم ... اشکالی نداره
در اتاق رو بستم و پشت در نشستم . دستم رو روی سینم گذشتم
+ آروم بگیر لعنتی
فراموش کردن اتفاقات امروز یکم سخته
.......... 7:45 ...........
تخم مرغ رو داخل ظرف و گوجه هارو کنارش قرار دادم . صبحانه رو روی میز جلوی ویلیام گذشتم و روی صندلی نشستم
+ ببین ویلی ، من دیگه واقعا از این وضعیت خسته شدم ، هر روز صبح باید زودتر بیدار بشم و برات صبحانه درست کنم . این چه وضعشه ؟ من که نوکرت نیستم ! از این به بعد این خونه یه قانون جدید داره . صبحانه رو تو درست میکنی ، ناهار رو من درست میکنم .. شام هم که هرکاری خواستی بکن خودت میدونی که من شام نمیخورم ، دیگه خوددانی .
با دهن پر لب زد
× قبوله خانم برانو . انقد حرص نخور ، غذا درست کردن که زحمتِ زیادی نداره ... اصلا خودم صبحانه و شام و ناهار رو درست میکنم
+ عه ؟ نه بابا . خب باریکلا به تو . ببینم چیکار میکنی
جلوی آیینه ایستادم و لباسمو پوشیدم ، بعد از ضد آفتاب و وسایلم از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم
نظرتون ؟
chapter : 2
نمیخواستم حالشو بدتر کنم
+ چرا اونجا وایسادی ؟ بیا بشین . نکنه میترسی ؟
لبخند آرومی زد و کنارم نشست
نمیخواستم دوباره دعوا کنیم و بحثمون بشه به خاطر همین حرفی نزدم و ویلیام ساکت بود
بهش نگاه کردم . سرشو روی شونم گذشته بود و خوابیده بود .... آروم نفس میکشیدم که بیدار نشه
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد
.........................................................................
با صدای آواز پرنده ها و حس سرما ، از خواب بیدار شدم . پتو رو دور خودم پیچیدم و از پله ها پایین رفتم
+ صبح بخیر
× صبح بخیر
کنارش نشستم و تلویزیون رو روشن کردم
× فردا عملیات شروع میشه ، آماده باش
+ هوم ...
وارد آشپزخونه شدم و کاپ قهوه رو داخل دستم گرفتم . به سمت ویلیام قدم برداشتم اما ، ناگهان پام به لبه ی فرش گیر کرد و افتادم روی ویلیام . فاصلمون خیلی کم بود . رسما تو بغلش افتاده بودم ، با دقت اجزای صورتمو بررسی میکرد و من با تعجب بهش خیره شده بودم . چشمای قهوه ای رنگ و پوست گندمی ... بازو های درشت و موهای حالت دار ...
هیچ حرکتی نمیزدم ، بالاخره بعد از چند دقیقه سریع بلند شدم و فاصله گرفتم
گونه هام سرخ شده بود ، خیلی آروم لب زدم
+ من ... من معذرت میخوام . پام به لبه ی فرش گیر کرد ببخشید
به مبل نگاه کردم ، رَدِ قهوه مشخص بود و مبل رو کثیف کرده بودم ... خدای من ، گند زدم
+ نمیخواستم اینطوری بشه
× اهم اهم ... اشکالی نداره
در اتاق رو بستم و پشت در نشستم . دستم رو روی سینم گذشتم
+ آروم بگیر لعنتی
فراموش کردن اتفاقات امروز یکم سخته
.......... 7:45 ...........
تخم مرغ رو داخل ظرف و گوجه هارو کنارش قرار دادم . صبحانه رو روی میز جلوی ویلیام گذشتم و روی صندلی نشستم
+ ببین ویلی ، من دیگه واقعا از این وضعیت خسته شدم ، هر روز صبح باید زودتر بیدار بشم و برات صبحانه درست کنم . این چه وضعشه ؟ من که نوکرت نیستم ! از این به بعد این خونه یه قانون جدید داره . صبحانه رو تو درست میکنی ، ناهار رو من درست میکنم .. شام هم که هرکاری خواستی بکن خودت میدونی که من شام نمیخورم ، دیگه خوددانی .
با دهن پر لب زد
× قبوله خانم برانو . انقد حرص نخور ، غذا درست کردن که زحمتِ زیادی نداره ... اصلا خودم صبحانه و شام و ناهار رو درست میکنم
+ عه ؟ نه بابا . خب باریکلا به تو . ببینم چیکار میکنی
جلوی آیینه ایستادم و لباسمو پوشیدم ، بعد از ضد آفتاب و وسایلم از پله ها پایین رفتم و وارد آشپزخونه شدم
نظرتون ؟
- ۴۹۴
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط