🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁷²
ات✨ خب .... اینا با اون کت .
به کت روی صندلی اشاره کردم ، به کت نگاهی کرد و دستشو داخل کمد برد و لباساشو بیرون اورد و روی صندلی کنار کت من گذاشت و لباساشو در اورد که من نگاهمو ازش گرفتم و به منظره بیرون از پنجره خیره شدم . یکی دودقیقه گذشت .
یونگی 🪽 تموم شد خانم کوچولو .
برگشتم سمتش .
ات ✨ بریمممم.
بلند شدم و رفتم از کمد کیف مشکی رنگی برداشتم و گوشیمو توش گذاشتم و کتم و از رو صندلی برداشتم و پوشیدم و رفتم سمت یونگی .
ات ✨ بریم دیگه .
یونگی 🪽 بریم .
دستمو گرفت و باهم از اتاق خارج شدیم و سمت پله ها رفتیم .
وسطای پله ها بودیم که ...... درست میشنوم ؟ صدای ... صدای خنده های هانا و لاناست ؟ یعنی ...
یونگی 🪽 چیشده ؟
ات ✨ ها...ف..فکر کنم امدن اینجا .
یونگی 🪽 اصلا نگران نشو الان میریم پایین و بعد یه سلام و احوال پرسی میریم سینما... بیا .
سری تکون دادم و اروم پایین رفتم . با دیدن هانا و لانا که دنبال هم میکردن و میخندیدن یه لحظه موجی از استرس به درونم هجوم اورد . اب دهنمو قورت دادم و دست یونگی رو فشردم.
با انگشت شصتش پوست دستمو نوازش کرد و جلوتر رفت .
همه دور هم تو پذیرایی نشسته بودن . پدربزرگ یونگی ، مادر جون ، مامان ، بابا ، سوهی ، ایزول ، مینی ، هانا و لانا هم که باهم بازی میکردن . ناخودآگاه دهنم باز شد .
ات ✨ سلام .
همه سرا برگشت سمت ما . نگاهم رفت سمت سوهی که استرسم بیشتر شد ، با استرس و ناراحتیی بهم خیره شده بود و این نگاهش خبر از چیز بدی میداد .
یونگی 🪽 سلام.
پ.ب.یونگی : سلام عزیزام ... میخواین برین بیرون ؟
یونگی 🪽 بله پدربزرگ .
پ.ب.یونگی : باشه برین به سلامت .
تا امدم نفس راحتی بکشم پدربزرگ یونگی ادامه داد .
پ.ب.یونگی : البته قبلش دخترم بیا بشین مادرت باهات کار داره .
لحظه ای خون تو رگام منجمد شد . دمای بدنم که با دمای بدن یونگی یکی شده بود تو یک لحظه به شدت پایین امد و دست من تو دست یونگی مثل یه قالب یخ توی اتیش بود ....
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازنشر
اسلاید دوم لباس ات و یونگی .
با اینکه شرطا نرسیده بود سه پارت گذاشتم . اینسری شرطا نرسه واقعا پارت نمیزارم.
Part ⁷²
ات✨ خب .... اینا با اون کت .
به کت روی صندلی اشاره کردم ، به کت نگاهی کرد و دستشو داخل کمد برد و لباساشو بیرون اورد و روی صندلی کنار کت من گذاشت و لباساشو در اورد که من نگاهمو ازش گرفتم و به منظره بیرون از پنجره خیره شدم . یکی دودقیقه گذشت .
یونگی 🪽 تموم شد خانم کوچولو .
برگشتم سمتش .
ات ✨ بریمممم.
بلند شدم و رفتم از کمد کیف مشکی رنگی برداشتم و گوشیمو توش گذاشتم و کتم و از رو صندلی برداشتم و پوشیدم و رفتم سمت یونگی .
ات ✨ بریم دیگه .
یونگی 🪽 بریم .
دستمو گرفت و باهم از اتاق خارج شدیم و سمت پله ها رفتیم .
وسطای پله ها بودیم که ...... درست میشنوم ؟ صدای ... صدای خنده های هانا و لاناست ؟ یعنی ...
یونگی 🪽 چیشده ؟
ات ✨ ها...ف..فکر کنم امدن اینجا .
یونگی 🪽 اصلا نگران نشو الان میریم پایین و بعد یه سلام و احوال پرسی میریم سینما... بیا .
سری تکون دادم و اروم پایین رفتم . با دیدن هانا و لانا که دنبال هم میکردن و میخندیدن یه لحظه موجی از استرس به درونم هجوم اورد . اب دهنمو قورت دادم و دست یونگی رو فشردم.
با انگشت شصتش پوست دستمو نوازش کرد و جلوتر رفت .
همه دور هم تو پذیرایی نشسته بودن . پدربزرگ یونگی ، مادر جون ، مامان ، بابا ، سوهی ، ایزول ، مینی ، هانا و لانا هم که باهم بازی میکردن . ناخودآگاه دهنم باز شد .
ات ✨ سلام .
همه سرا برگشت سمت ما . نگاهم رفت سمت سوهی که استرسم بیشتر شد ، با استرس و ناراحتیی بهم خیره شده بود و این نگاهش خبر از چیز بدی میداد .
یونگی 🪽 سلام.
پ.ب.یونگی : سلام عزیزام ... میخواین برین بیرون ؟
یونگی 🪽 بله پدربزرگ .
پ.ب.یونگی : باشه برین به سلامت .
تا امدم نفس راحتی بکشم پدربزرگ یونگی ادامه داد .
پ.ب.یونگی : البته قبلش دخترم بیا بشین مادرت باهات کار داره .
لحظه ای خون تو رگام منجمد شد . دمای بدنم که با دمای بدن یونگی یکی شده بود تو یک لحظه به شدت پایین امد و دست من تو دست یونگی مثل یه قالب یخ توی اتیش بود ....
شرط
³⁵ لایک
³⁰ کامنت
¹² بازنشر
اسلاید دوم لباس ات و یونگی .
با اینکه شرطا نرسیده بود سه پارت گذاشتم . اینسری شرطا نرسه واقعا پارت نمیزارم.
- ۲۸۷
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط