casino2-17
و اما....من از یه رویا بیدار شدم رویایی که منو تو مجبور شدیم از هم خدافظی کنیم و نمیدونم اینا یعنی چی...اما خوشحالم نجات پیدا کردم
با نانا از دو طرف میز بلند شدیم و با قدم های لرزون رفتیم سمتش دستمو رو صورتش که لحظه آخر غرق خون دیدمش کشیدم و به تمام اجزای صورتش با دقت نگاه کردم
میکا: نه...تو مرده بودی...خودم دیدم...با چشمای خودم دیدم٬دیدم نفس نمیکشیدی!
دیگه هیچ اشکی واسه ریختن نمونده بود هیچ احساسی واسه نشون دادن نبود که بخوام خرج این لحظه بکنم...شونمو گرفت و آروم فشارم داد تو بغلش
لونا: به این راحتیا باخت نمیدم...هنوز مونده تا مرگم
اخم کردم و از بغلش جدا شدم دستمو به بینیم کشیدم و با عصبانیتی که جاشو به گریه داده بود نگاهش کردم
میکا: میدونی بخاطرت چیا کشیدم؟ میدونی چقدر خودمو سر سنگ قبری که معلوم نیست مال کیه تیکه پاره کردم؟
با انگشتم اشاره ای به جیمین کردم که نیم نگاهیم به لونا نکرده...حتی یه نگاه ریز
میکا: میدونی بخاطرت چقدر خودشو داغون کرد؟ گریه هاش با بارون قاطی شده بود کل فضای قبرستون فقط صدای اون بود که به گوش میخورد...
با ضربه محکمی که جیمین به میز زد سکوت بدی ایجاد شد...و کسی جرات حرف زدن نداشت...همه سردرگم و مبهم در حال هندل کردن اتفاقات امروز و چند روز پیش بودیم...از جا بلند شد و با عجله رفت مهم نبود کی سر راهش قرار گرفته چه پسر چه دختر چه پیر چه جوون همرو با شدت کنار میزد تا خودشو هرچه سریع تر برسونه به قسمت بار...نفسمو کلافه بیرون دادم و به لونا نگاه کردم با انگشتاش بازی میکرد و حس پشیمونی تو چشماش موج میزد
لونا: میرم دنبال جیمین...لطفا داستان سر هم نکنید برام
نانا با گرفتن دستمو مانع حرف زدنم شد دستمو کشید سمت صندلیا نگاهی به جونگکوکی که غرق در افکارش بود کردم...این چند وقت خیلی عجیب بود هروقت نیاز داشت میومد سمتم و هروقت نیازش بر طرف میشد ازم دوری میکرد تو این شرایط بحث میکردم باهاش قطعا با عصبانیتش رو به رو میشدم...کدومو باید باور کنم؟ جونگکوکی که با یه حرفش خامم میکرد یا کسی که الان با اخم جلوم نشسته؟پامو بی قرار از استرس تکون میدادم و به یه نقطه خیره شدم
"۱:۴۵"
نمیدونم چقدر منتظر ناز کشیدنای لونا موندیم ولی با موفقیت به پایان رسید اما طبق معمول همه تو سکوت دور هم جمع شدیم و فقط به چهره های هم دیگه زل میزدیم گهگاهی به سانا و چان نگاه میکردم حس معذبی داشتن...هنوز نمیدونن معذب چیه وقتی قراره با کلی شخصیت های متفاوت زندگی کنن و هرروز شاهد یه دعوا و یه اتفاق عجیب باشن...تهیونگ ضربه آرومی با دستش به میز زد و سرشو بین هممون چرخوند و سکوت وحشتناک رو شکوند
تهیونگ: قراره تا صبح بهم زل بزنیم؟ بخاطر همین ضعفامونه که سریع افتادیم تو چنگ دنیل
لونا سرشو گرفت بالا و محکم شروع به حرف زدن کرد... رویی از لونا رو دیدم که هیچوقت حتی بهش فکر نکردم
لونا: نه...
همه نگاهمونو بهش دادیم و منتظر ادامه حرفش بودیم ولی تو کسری از ثانیه با خجالت سرشو انداخت پایین که با ضربه ای که جیمین به شونه اش زد خودشو جمع کرد
لونا: خب...اون قبر...اصلا واقعی نیست...دنیل تمام تلاششو کرد تا اعتمادم رو جلب کنه با هر روشی میخواست ثابت کنه که قصدش کمک کردنه
جونگکوک خنده تمسخر آمیزی زد و به پشتی چرم تکیه داد داد که صدای جیر جیری سر داد
جونگکوک: توعم باور کردی؟
لونا: نه...ولی میتونیم تظاهر کنیم...بهش میگیم پیشنهادشو قبول کردیم واضحه که قصدش اینه ما رو بندازه تو تله سام رونی...با این کار خیلی راحت میتونیم به سام رونی نزدیک بشیم...
تهیونگ سری تکون داد و به جیمین خیره شد
تهیونگ: از نقشه های خیلیا بهتره
جیمین اخم کرد و فاکی زیر لب بهش گفت که صدا خندمون بالا گرفت....راست میگفتن...آدمای کم حرف فقط با کسایی که دوسشون دارن زیاد حرف میزنن...هر فردی که سر این میز نشسته یه اخلاقی داره اما نقطه مشترک هممون این بود که سکوت رو ترجیح میدادیم حالا به هر نحوی که شده...اما همین افراد وقتی کنار همن سکوت براشون حوصله سر بر میشه و یه نوع عشق رو تشکیل میدن باهم...عشقی که یه خانواده بهش نیاز داره...طوفان متوقف میشه، شب میگذره،
درد و رنج محو میشه
و امید هیچوقت اونقدر گم نمیشه
که نشه دوباره پیداش کرد و من امیدمو دوباره پیدا کردم
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
با نانا از دو طرف میز بلند شدیم و با قدم های لرزون رفتیم سمتش دستمو رو صورتش که لحظه آخر غرق خون دیدمش کشیدم و به تمام اجزای صورتش با دقت نگاه کردم
میکا: نه...تو مرده بودی...خودم دیدم...با چشمای خودم دیدم٬دیدم نفس نمیکشیدی!
دیگه هیچ اشکی واسه ریختن نمونده بود هیچ احساسی واسه نشون دادن نبود که بخوام خرج این لحظه بکنم...شونمو گرفت و آروم فشارم داد تو بغلش
لونا: به این راحتیا باخت نمیدم...هنوز مونده تا مرگم
اخم کردم و از بغلش جدا شدم دستمو به بینیم کشیدم و با عصبانیتی که جاشو به گریه داده بود نگاهش کردم
میکا: میدونی بخاطرت چیا کشیدم؟ میدونی چقدر خودمو سر سنگ قبری که معلوم نیست مال کیه تیکه پاره کردم؟
با انگشتم اشاره ای به جیمین کردم که نیم نگاهیم به لونا نکرده...حتی یه نگاه ریز
میکا: میدونی بخاطرت چقدر خودشو داغون کرد؟ گریه هاش با بارون قاطی شده بود کل فضای قبرستون فقط صدای اون بود که به گوش میخورد...
با ضربه محکمی که جیمین به میز زد سکوت بدی ایجاد شد...و کسی جرات حرف زدن نداشت...همه سردرگم و مبهم در حال هندل کردن اتفاقات امروز و چند روز پیش بودیم...از جا بلند شد و با عجله رفت مهم نبود کی سر راهش قرار گرفته چه پسر چه دختر چه پیر چه جوون همرو با شدت کنار میزد تا خودشو هرچه سریع تر برسونه به قسمت بار...نفسمو کلافه بیرون دادم و به لونا نگاه کردم با انگشتاش بازی میکرد و حس پشیمونی تو چشماش موج میزد
لونا: میرم دنبال جیمین...لطفا داستان سر هم نکنید برام
نانا با گرفتن دستمو مانع حرف زدنم شد دستمو کشید سمت صندلیا نگاهی به جونگکوکی که غرق در افکارش بود کردم...این چند وقت خیلی عجیب بود هروقت نیاز داشت میومد سمتم و هروقت نیازش بر طرف میشد ازم دوری میکرد تو این شرایط بحث میکردم باهاش قطعا با عصبانیتش رو به رو میشدم...کدومو باید باور کنم؟ جونگکوکی که با یه حرفش خامم میکرد یا کسی که الان با اخم جلوم نشسته؟پامو بی قرار از استرس تکون میدادم و به یه نقطه خیره شدم
"۱:۴۵"
نمیدونم چقدر منتظر ناز کشیدنای لونا موندیم ولی با موفقیت به پایان رسید اما طبق معمول همه تو سکوت دور هم جمع شدیم و فقط به چهره های هم دیگه زل میزدیم گهگاهی به سانا و چان نگاه میکردم حس معذبی داشتن...هنوز نمیدونن معذب چیه وقتی قراره با کلی شخصیت های متفاوت زندگی کنن و هرروز شاهد یه دعوا و یه اتفاق عجیب باشن...تهیونگ ضربه آرومی با دستش به میز زد و سرشو بین هممون چرخوند و سکوت وحشتناک رو شکوند
تهیونگ: قراره تا صبح بهم زل بزنیم؟ بخاطر همین ضعفامونه که سریع افتادیم تو چنگ دنیل
لونا سرشو گرفت بالا و محکم شروع به حرف زدن کرد... رویی از لونا رو دیدم که هیچوقت حتی بهش فکر نکردم
لونا: نه...
همه نگاهمونو بهش دادیم و منتظر ادامه حرفش بودیم ولی تو کسری از ثانیه با خجالت سرشو انداخت پایین که با ضربه ای که جیمین به شونه اش زد خودشو جمع کرد
لونا: خب...اون قبر...اصلا واقعی نیست...دنیل تمام تلاششو کرد تا اعتمادم رو جلب کنه با هر روشی میخواست ثابت کنه که قصدش کمک کردنه
جونگکوک خنده تمسخر آمیزی زد و به پشتی چرم تکیه داد داد که صدای جیر جیری سر داد
جونگکوک: توعم باور کردی؟
لونا: نه...ولی میتونیم تظاهر کنیم...بهش میگیم پیشنهادشو قبول کردیم واضحه که قصدش اینه ما رو بندازه تو تله سام رونی...با این کار خیلی راحت میتونیم به سام رونی نزدیک بشیم...
تهیونگ سری تکون داد و به جیمین خیره شد
تهیونگ: از نقشه های خیلیا بهتره
جیمین اخم کرد و فاکی زیر لب بهش گفت که صدا خندمون بالا گرفت....راست میگفتن...آدمای کم حرف فقط با کسایی که دوسشون دارن زیاد حرف میزنن...هر فردی که سر این میز نشسته یه اخلاقی داره اما نقطه مشترک هممون این بود که سکوت رو ترجیح میدادیم حالا به هر نحوی که شده...اما همین افراد وقتی کنار همن سکوت براشون حوصله سر بر میشه و یه نوع عشق رو تشکیل میدن باهم...عشقی که یه خانواده بهش نیاز داره...طوفان متوقف میشه، شب میگذره،
درد و رنج محو میشه
و امید هیچوقت اونقدر گم نمیشه
که نشه دوباره پیداش کرد و من امیدمو دوباره پیدا کردم
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
- ۲۰.۴k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط