Lovely actor part : last (16)
تهیونگ که حالا فهمیده بود چطور میتونه بیشتر ن*ال*ه های بیبی گرلش بشنوه به کارش ادامه داد و ضربههاشو تندتر و محکم تر کرد تا جایی که با فشار داخلش به ک*ام رسید و ازش بیرون کشید جونگکوک جلو اومد و کراوات رو از دور چشماش باز کرد و چونش رو توی دستاش گرفت
÷ لیتل برای ران*د دوم آمادس
بعد گفتن این حرف به تهیونگی که منتظر بالای سرش وایساده بود تا یونا براش بلو**جا**ب بره اشاره کرد
+ هوممم...میخوامش
تهیونگ نیشخندی زد و به کیتن رو به روش نزدیک شد، قطعا اون شب فقط توی دو ران*د ساده خالصه نشد و چراغ خواب اتاق یونا تا صبح روشن بود
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
به خاطر سردرد شدیدش چشماش رو باز کرد و از خواب بیدار شد چند بار پلک زد تا واضح تر اطرافشو ببینه و با دیدن صورت تهیونگ که رو به روش بود شوکه نگاهش کرد
_ بیدار شدی؟
+ ت.. تهیونگ شی.. تو اینجا..
حرفش تموم نشده بود که دستی دور کمرش حلقه شد و گرمی نفس هایی رو کنارش گوشش حس کرد.
÷ هوم.. خوب خوابیدی؟
با تعجب سرش رو چرخوند و جونگکوک رو دید که پشت سرش خوابیده این موقعیت براش شوکه کننده بود اونم وقتی که هیچی از دیشب یادش نمیومد
+ شما.. شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟
تهیونگ ابروشو بالا انداخت
_ یادت نمیاد؟
+ چیو یادم نمیاد؟
_ یعنی میخوای بگی نمیدونی دیشب چی شد؟.. چاگیا؟
+ چ.. چی؟
مبهم به جفتشون نگاه میکرد حتی نمیدونست دیشب کی به خونه برگشته پاشد و سر جاش نشست و به اون دو نگاه کرد
+ دیشب چی شد؟ هیچی یادم نمیاد. فقط یادمه رفتم قسمت بالایی تالار و نوشیدنی خوردم و دیگه یادم نمیاد چی شد
_ دیشب..
نزدیکش شد و سرش رو توی گردنش فرو برد
_ یه شب فوق العاده بود
جونگکوک جلو اومد و روی موهای یونا رو بوسید
÷ خودت فکر میکنی چه اتفاقی افتاد؟
+ شما چرا یه جوری شدین نگفتین اصلا اینجا
ناخودآگاه نگاهش روی بالا تنه ی لخت تهیونگ خیره موند و چند ثانیه بعد به بدن جونگکوک نگاه انداخت لباسای تنش رو نگاه انداخت و فقط یه لباس خواب سفید رو توی تنش دید بالاخره داشت از مغزش برای تحلیل موقعیت استفاده میکرد چیزی نگذشت که گونه هاش سرخ شدن و با تعجب به اون دو پسر نگاه انداخت
+ نگین که دیشب دیشب.. اینجا..چیز.
جونگکوک خندید : ÷ بالاخره یادت اومد؟
+ شوخی میکنی؟ دارم خواب میبینم نه؟ تهیونگ شی زود باش بزن تو سرم تا بیدار شم
هر دوشون خندیدن که یونا بیشتر حرصش در اومد
+ نخندین این دیگه چه خوابیه غلط کردم از شما دو تا خوشم اومد این دفعه چندمه دارم از این خوابای چرت و پرت میبینم آخههه
_ پس خوابشم میدیدی؟ یونا تو مشتاق تر بودی انگاری
دستش رو گاز گرفت تا از این خواب خجالت آورش بیدار شه اما وقتی دردش گرفت تازه فهمید که هیچ چیز خواب نیست و همه ی اینا واقعیه
+ یعنی دیشب اینجا.. آخه.. نههههه
پتورو با خجالت روی سرش کشید و باعث خنده ی اون دو پسر شد
میتونست حدس بزنه که دیشب حتما حسابي الكل نوشیده و همه ی احساساتش رو بهشون ابراز کرده و بعدم یه شب فوق هات رو با همدیگه داشتن حتی از فکر کردن بهش هم گونه هاش سرخ میشد و میخواست خودشو خفه کنه
+ هر چی گفتم دروغ بودههه من ازتون خوشم نمیاددد اصلا ازتون بدم میاددد
جونگکوک پتورو از سرش پایین کشید
÷ اونوقت از کجا یادته که چی بهمون گفتی بیب.. هوم؟
_ یکی میخواد از حقیقت فرار کنه و خجالت میکشه درسته؟
+ نخیر اصلا هم اینطور نیستتتت
جونگکوک دستش رو روی گردن یونا کشید و پایین و پایینتر برد و روی سینه هاش ثابت نگه داشت این حرکتش باعث شد یونا سرخ تر از قبل بشه و پتورو تا گردنش بالا بکشه
÷ هوم.. پس خجالت میکشی
+ آرههه خجالت میکشممم ولم كنين عههه
هر دوشون به خجالت کشیدناش خندیدن یونا کم کم داشت اتفاقاتی که دیشب افتاده بود رو به یاد میآورد
+ خدایااا چرا دیشب اونقدر نوشیدنی خوردم که کارم به اینجا بکشههه
÷ تو که بدتم نمیومد اتفاقا دیشب خودت بودی که شیطونی میکردی خودت شروع کردی با دکمه های پیرهنم ور رفتی بعدم دستتو گذاشتی رو
+ میدونممممم نگوو و و خجالت آورهههه
÷ تازه از این به بعد قراره بیشتر تو اون موقیعت باشیم چاگیا
همون موقع بود که گوشی یونا زنگ خورد روی صفحه گوشی نوشته بود هیونگ سو شی تهیونگ و جونگکوک با دیدن اسمش اخماشون توی هم رفت و یونا هم همینطور یادش بود که دیشب بهش پیشنهاد قرار گذاشتن داده بود و برای همین ازش عصبی بود اما با این حال بازم جوابش رو داد : + بله؟
& سلام یونا....پسرا پیشتن نه؟
+ پسرا؟
& کیم تهیونگ و جئون جونگکوک رو میگم
+...آره تو از کجا میدونی؟
& گوشی رو بزار روی بلندگو تا بگم
کاری که بهش گفته بود رو انجام داد در تعجب بود که چطور میدونست اون دو پیششن و دقیقا چی میخواد بهشون بگه؟
+ خب.. بگو
های گایز اینم از پارت آخر ادامش هم قراره واستون تو پارت بعدی همین الان بزارم
÷ لیتل برای ران*د دوم آمادس
بعد گفتن این حرف به تهیونگی که منتظر بالای سرش وایساده بود تا یونا براش بلو**جا**ب بره اشاره کرد
+ هوممم...میخوامش
تهیونگ نیشخندی زد و به کیتن رو به روش نزدیک شد، قطعا اون شب فقط توی دو ران*د ساده خالصه نشد و چراغ خواب اتاق یونا تا صبح روشن بود
┈─┈──┈𔘓┈──┈─┈
به خاطر سردرد شدیدش چشماش رو باز کرد و از خواب بیدار شد چند بار پلک زد تا واضح تر اطرافشو ببینه و با دیدن صورت تهیونگ که رو به روش بود شوکه نگاهش کرد
_ بیدار شدی؟
+ ت.. تهیونگ شی.. تو اینجا..
حرفش تموم نشده بود که دستی دور کمرش حلقه شد و گرمی نفس هایی رو کنارش گوشش حس کرد.
÷ هوم.. خوب خوابیدی؟
با تعجب سرش رو چرخوند و جونگکوک رو دید که پشت سرش خوابیده این موقعیت براش شوکه کننده بود اونم وقتی که هیچی از دیشب یادش نمیومد
+ شما.. شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟
تهیونگ ابروشو بالا انداخت
_ یادت نمیاد؟
+ چیو یادم نمیاد؟
_ یعنی میخوای بگی نمیدونی دیشب چی شد؟.. چاگیا؟
+ چ.. چی؟
مبهم به جفتشون نگاه میکرد حتی نمیدونست دیشب کی به خونه برگشته پاشد و سر جاش نشست و به اون دو نگاه کرد
+ دیشب چی شد؟ هیچی یادم نمیاد. فقط یادمه رفتم قسمت بالایی تالار و نوشیدنی خوردم و دیگه یادم نمیاد چی شد
_ دیشب..
نزدیکش شد و سرش رو توی گردنش فرو برد
_ یه شب فوق العاده بود
جونگکوک جلو اومد و روی موهای یونا رو بوسید
÷ خودت فکر میکنی چه اتفاقی افتاد؟
+ شما چرا یه جوری شدین نگفتین اصلا اینجا
ناخودآگاه نگاهش روی بالا تنه ی لخت تهیونگ خیره موند و چند ثانیه بعد به بدن جونگکوک نگاه انداخت لباسای تنش رو نگاه انداخت و فقط یه لباس خواب سفید رو توی تنش دید بالاخره داشت از مغزش برای تحلیل موقعیت استفاده میکرد چیزی نگذشت که گونه هاش سرخ شدن و با تعجب به اون دو پسر نگاه انداخت
+ نگین که دیشب دیشب.. اینجا..چیز.
جونگکوک خندید : ÷ بالاخره یادت اومد؟
+ شوخی میکنی؟ دارم خواب میبینم نه؟ تهیونگ شی زود باش بزن تو سرم تا بیدار شم
هر دوشون خندیدن که یونا بیشتر حرصش در اومد
+ نخندین این دیگه چه خوابیه غلط کردم از شما دو تا خوشم اومد این دفعه چندمه دارم از این خوابای چرت و پرت میبینم آخههه
_ پس خوابشم میدیدی؟ یونا تو مشتاق تر بودی انگاری
دستش رو گاز گرفت تا از این خواب خجالت آورش بیدار شه اما وقتی دردش گرفت تازه فهمید که هیچ چیز خواب نیست و همه ی اینا واقعیه
+ یعنی دیشب اینجا.. آخه.. نههههه
پتورو با خجالت روی سرش کشید و باعث خنده ی اون دو پسر شد
میتونست حدس بزنه که دیشب حتما حسابي الكل نوشیده و همه ی احساساتش رو بهشون ابراز کرده و بعدم یه شب فوق هات رو با همدیگه داشتن حتی از فکر کردن بهش هم گونه هاش سرخ میشد و میخواست خودشو خفه کنه
+ هر چی گفتم دروغ بودههه من ازتون خوشم نمیاددد اصلا ازتون بدم میاددد
جونگکوک پتورو از سرش پایین کشید
÷ اونوقت از کجا یادته که چی بهمون گفتی بیب.. هوم؟
_ یکی میخواد از حقیقت فرار کنه و خجالت میکشه درسته؟
+ نخیر اصلا هم اینطور نیستتتت
جونگکوک دستش رو روی گردن یونا کشید و پایین و پایینتر برد و روی سینه هاش ثابت نگه داشت این حرکتش باعث شد یونا سرخ تر از قبل بشه و پتورو تا گردنش بالا بکشه
÷ هوم.. پس خجالت میکشی
+ آرههه خجالت میکشممم ولم كنين عههه
هر دوشون به خجالت کشیدناش خندیدن یونا کم کم داشت اتفاقاتی که دیشب افتاده بود رو به یاد میآورد
+ خدایااا چرا دیشب اونقدر نوشیدنی خوردم که کارم به اینجا بکشههه
÷ تو که بدتم نمیومد اتفاقا دیشب خودت بودی که شیطونی میکردی خودت شروع کردی با دکمه های پیرهنم ور رفتی بعدم دستتو گذاشتی رو
+ میدونممممم نگوو و و خجالت آورهههه
÷ تازه از این به بعد قراره بیشتر تو اون موقیعت باشیم چاگیا
همون موقع بود که گوشی یونا زنگ خورد روی صفحه گوشی نوشته بود هیونگ سو شی تهیونگ و جونگکوک با دیدن اسمش اخماشون توی هم رفت و یونا هم همینطور یادش بود که دیشب بهش پیشنهاد قرار گذاشتن داده بود و برای همین ازش عصبی بود اما با این حال بازم جوابش رو داد : + بله؟
& سلام یونا....پسرا پیشتن نه؟
+ پسرا؟
& کیم تهیونگ و جئون جونگکوک رو میگم
+...آره تو از کجا میدونی؟
& گوشی رو بزار روی بلندگو تا بگم
کاری که بهش گفته بود رو انجام داد در تعجب بود که چطور میدونست اون دو پیششن و دقیقا چی میخواد بهشون بگه؟
+ خب.. بگو
های گایز اینم از پارت آخر ادامش هم قراره واستون تو پارت بعدی همین الان بزارم
- ۹.۰k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط