in your eyes

#in_your_eyes
part_102

ویو کایلا

فردای اون شب...
از صبح هیچ‌کدوممون درست نخوابیده بودیم

جونگ‌کوک از وقتی بیدار شده بود، هر چند دقیقه یه بار ازم می‌پرسید:
حالت خوبه؟

با خنده گفتم:
آره بابا...

چند دقیقه بعد دوباره پرسید:
سرگیجه نداری؟

با یه حرص الکی نگاش کردم:
تو بیشتر از من استرس داری

خندید:
خب معلومه..
حق دارم

____________

بعد از آماده شدن، باهم راه افتادیم سمت مطب
تمام راه، دستم توی دستش بود

چند دقیقه بعد...
داخل اتاق دکتر نشسته بودیم
دکتر بعد از نگاه کردن به جواب آزمایش‌ها لبخندی زد:
تبریک می‌گم
بارداری کاملاً تأیید شده

بی‌اختیار لبخند زدم
جونگ‌کوک هم کنارم نفس راحتی کشید
دکتر ادامه داد:
فعلاً حدود سه هفته‌ست
هنوز اول راهه و همه‌چی خوب پیش میره

جونگ‌کوک سریع پرسید:
همه‌چی طبیعیه دیگه؟

دکتر سرش رو تکون داد:
بله
فقط باید بیشتر مراقب باشن

بعد رو به من گفت:
از امروز ویتامین هایی که مینویسم رو مرتب استفاده کن
غذاهای سالم بخور.
استراحت کافی داشته باش.
و سعی کن کارای
جونگ‌کوک دوباره سؤال کرد:
پیاده‌روی مشکلی نداره؟

دکتر به آرومی جواب کوک رو میداد:
نه

کوک گفت:
اگه حالش بد شد؟

دکتر جواب داد:
تا یه حدی طبیعیه، ولی اگه شدید بود حتماً مراجعه کنین.

دکتر لبخند زد.
جونگ‌کوک با دقت همه‌ی حرف‌ها رو گوش می‌داد

دکتر با خنده نگاش کرد:
خیلی حواستون به همسرتونه

بعد رو به من گفت:
خوش‌شانسید
از همین الان معلومه شوهرتون حسابی مراقبتونه
بی‌اختیار خندیدم

به جونگ‌کوک نگاه کردم
اونم با خجالت لبخند زد

زیر لب گفت:
خب... طبیعیه

چند دقیقه بعد...
از مطب بیرون اومدیم
داخل ماشین نشستیم

جونگ‌کوک پشت فرمون بود
ولی هنوز ماشین رو روشن نکرده بود
همین‌جوری به روبه‌رو خیره شده بود و لبخند می‌زد

با خنده گفتم:
هنوز توی شوکی؟
برگشت نگام کرد

لبخندش بزرگ‌تر شد:
آره...
هرچی دکتر حرف می‌زد فقط یه جمله توی سرم تکرار می‌شد

متعجب پرسیدم:
چه جمله‌ای؟

آروم خندید
من قراره بابا بشم

بی‌اختیار خندیدم
دستم رو بردم سمتش و آروم موهاشو به هم ریختم:
هنوزم باورت نشده؟

سرش رو تکون داد:
نه...
بعد دستم رو گرفت
آروم روی دستم یه بوسه گذاشت
نگاهش هنوز پر از ذوق بود
لبخند زدم

دستمو آروم از توی دستش بیرون کشیدم
بعد دو طرف صورتش رو بین دستام گرفتم

چند لحظه فقط به چشم‌هاش خیره شدم
هنوز برق ذوق از توی نگاهش نمی‌رفت

بی‌اختیار خندیدم
خیلی آروم یه بوسه‌ی کوتاه روی لب‌هاش گذاشتم
وقتی عقب کشیدم، هنوز لبخند روی صورتم بود

آروم گفتم:
خیلی خوشحالی نه؟
جونگ‌کوک خندید.
پیشونیشو رو پیشونیم گذاشت

زیر لب زمزمه کرد:
هنوز باورم نمیشه...
بعد دستمو دوباره گرفت.
انگشتاشو بین انگشتام قفل کرد

یه نفس عمیق کشید و با ذوق گفت:
فکر کنم وقتشه این خبر رو به بقیه هم بگیم.‌.


#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۵۰)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

پارت ۱۸۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط