رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۴۱ }🌔

× با برخورد مستقیم نور خورشید ... چشمامو بستم ... برگشتم سمت دیگه تخت که کوک عین یک کوالا خواب بود...

× خنده داره ... دیشب بهم گفت: رحم بهت میکنم ولی از فردا شب اینجوری نیست ...

و هر کاری که من
بخوام رو باید
برام انجام بدی ..

خیلی مسخرس خیلی زیاد...
الان دقیقا عین عروسک خیمه شبازی شدم ...
کنترلم دست اونه....

البته کی می‌تونه در برابر خشمی که وقتی عصبی میشه کنترل کنه خودشو ... هیچکس ...

شدم زندانی این خونه و کوک...

حق انتخاب .. و حق دخالت توی هیچ موضوعی ندارم ...
فقدر باید بگم چشم...
منی که دختر شیطون و بازیگوش پرورشگاه بودم و به هیچکس چشم نمیگفتم... الان باید به این لعنتی بگم چشم...

نگم میگه تو زنمی ... و من شوهرت
اسمم توی شناسنامته...

جالبه حتا دیشب سر این موضوع گفت ...
درسته ما حسی بهم نداریم و بخاطر لنا باهم هستیم ولی توی باید به من هر موقع نیازت داشتم کمک کنی...

خیلی خنده داره....

× با عصابنیت از اینکه داشت تمام حرف های کوک توی سرم اکو میشد چشامو باز کردم نگاهی به ساعت گوشی کردم تایم ...

۱۱:۰۰

نشون میده ... از دیشب چشم روی هم نزاشتم ... و همش درگیر حرف ها و کار های این بشرمم...

از روی تخت بلند شدم و به سمت اتاق لنا رفتم
آروم درو باز کردم که با صورت کیوت لنا و عروسکی که از جسه کوچیک خودش بزرگ تر بود برخورد... آروم به سمت لنا رفتم ...
و طوری که بیدار نشه...
روی زمین نشستم ... و دستمو حالت تکیه گاه روی تخت گذاشتم و غرق صورت کیوت لنا شدم ...

× آخ لنا ... کاش درد منو میفهمیدی... دردی که درمون ندارع... کی میتونه
قلب شکسته دختر کوچولو درونم رو خوب کنه..
منتظر اون فردم ولی اون فرد نیست...
بخاطر تو وارد این عمارت شدم ... و حالا ... شدم قربانی...
قربانی اشتباه خودم ...
نمی تونم... نمی تونم... بخاطر توهم که شده اون کار لعنتی که توی مغزم هستش انجام بدم نمی تونم...

با حس خستگی که به چشام میخورد ... چشامو بستم و سیاهی....

ادامه دارد...🌔

دختراااار ترکونید با حمایت هاتون ... به قولم عمل میکنم ... این یک پارت از اون دو پارت و پارت بعدم تا چند دقیقه بعد آپلود میشه تنکیو بای بای 😍 ⭐ 😘 🥹
دیدگاه ها (۲۴)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط