چند شاتی از تهیونگ

چند شاتی از تهیونگ!

𝕻𝖆𝖗𝖙 ¹.
.. midnight ..


انقدر دویده بود که دیگر توان ایستادن نداشت. وحشت زده مدام پشت سرش را نگاه میکرد، روی زانوهایش خم شد و نفس نفس می‌زد. زانویش که چند لحظه پیش در اثر شتاب خوردن زمین زخمی شده بود، خونریزی می‌کرد، قلبش در سینه دیوانه وار میتپید اما باید فرار می‌کرد. دوباره بلند شد و به دویدن ادامه داد.

صدای قدم‌ها پشت سرش که چندان فاصله نداشتند، ترسش را دوچندان کرد. سرعتش را بیشتر کرد، صدای کفش هایش روی زمین سرد صدایی بلند ایجاد میکرد. وارد کوچه‌پس‌کوچه‌ها شد. فکر می‌کرد شاید دیگر نجات یافته، اما صدایی از تاریکی همه افکارش را از هم پاشید:

_ « فکر کردی داری چه غلطی میکنی.»

صدایش نه بلند بود نه آروم.
اما هشدارش واضح بود.
چشمانش در تاریکی برق خطرناکی میزد.
قدمی نزدیک تر شد، دخترک متقابل قدمی به عقب برداشت، اما پشتش به سردی دیوار چسبید.
لرزی بر اندامش افتاد.

آن فرد نزدیک تر شد، بالاخره چهره‌اش زیر نور کم رمق ماه نمایان شد.

چشمان دختر لحظه‌ای خیلی کوتاه برق زد.
از نظرش زیبا ترین تهدیدی بود که الان درست روبروش ایستاده بود.


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

چند شاتی از تهیونگ..𝕻𝖆𝖗𝖙 ². .. midnight ..زبانش قفل شده بود،...

چند شاتی از تهیونگ.. 𝕻𝖆𝖗𝖙 ³. .. midnight ..بدن دختر یخ زده ...

چند شاتی از جونگکوک... .part ³.بالرینی در شب.ماه ها گذشت، دخ...

چند شاتی از جونگکوک....part ².بالرینی در شبهر شب همانطور، جو...

با سرعت می دوید.. انچنان پر سرعت ک در اوایل دویدنش ضربانش را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط