چند شاتی از جونگکوک
چند شاتی از جونگکوک...
.part ².
بالرینی در شب
هر شب همانطور، جونگکوک عمداً از همان مسیر رد میشد.
و بله…
دوباره او را دید.
همان ظرافت، همان تمرکز، همان روح آزاد.
اما آن شب، چیزی فرق داشت.
صدایی خشن، سکوت را درید.
— «رونیکا!»
پسر اسم دختر رو زیر لب آروم زمزمه کرد: «رونیکا…»
بدن دختر یخ زد.
سرش آرام پایین آمد.
پدرش از تاریکی بیرون آمد، چهرهاش پر از خشم و ناباوری.
چند قدم جلو رفت و قبل از اینکه دختر واکنشی نشان بده_ سیلی محکمی ازش دریافت کرد. صدای سیلی مثل شلاق در هوا پیچید.
— « نصفهشب اینجا چه غلطی میکنی؟!»
رونیکا چیزی نگفت.
فقط سرش پایین بود، دستهایش میلرزید.
— «این مسخرهبازیها رو کی میخوای تموم کنی؟!»
لبهای دختر لرزید.
خیلی آرام، طوری که انگار خودش هم میترسید صدایش را بشنود، گفت: «…فقط دوست داشتم برقصم.»
جونگکوک که همهچیز را دیده بود، دیگر نتوانست همانجا بایستد.
یک قدم جلو رفت.
بعد یک قدم دیگر.
با ابهتی که حتی تاریکی هم عقب کشید، روبهروی مرد ایستاد.خشمی که از چشمای سیاهش دیده میشد.
— «دستت رو بیار پایین.»
صداش محکم توی فضا پیچید، جدی و خشن.
پدرِو دختر با تعجب و عصبانیت نگاهش کرد، اما جونگکوک ادامه داد: «شما دارید چیزی رو نابود میکنید که خیلیها آرزوش رو دارن.»
بعد آرام چرخید سمت رونیکا.
نگاهش مهربان، صدایش محکم:
— «من جایی رو دارم که بالرینها اونجا تمرین میکنن… آموزش میبینن.
استعدادت اونجا هدر نمیره.»
دستش را جلو آورد.
— «با من میای؟»
رونیکا مردد بود.
نگاهی کوتاه به پدرش انداخت که از خشم میلرزید..
جونگکوک سریع گفت: — «ازش نترس. همهچیز رو حل میکنم. فقط… دستم رو بگیر.»
چند ثانیه طولانی گذشت.
بعد، یک لبخند کوچک و لرزان روی لبهای رونیکا نشست.
و دستش را در دست او گذاشت.
ادامه دارد...
.part ².
بالرینی در شب
هر شب همانطور، جونگکوک عمداً از همان مسیر رد میشد.
و بله…
دوباره او را دید.
همان ظرافت، همان تمرکز، همان روح آزاد.
اما آن شب، چیزی فرق داشت.
صدایی خشن، سکوت را درید.
— «رونیکا!»
پسر اسم دختر رو زیر لب آروم زمزمه کرد: «رونیکا…»
بدن دختر یخ زد.
سرش آرام پایین آمد.
پدرش از تاریکی بیرون آمد، چهرهاش پر از خشم و ناباوری.
چند قدم جلو رفت و قبل از اینکه دختر واکنشی نشان بده_ سیلی محکمی ازش دریافت کرد. صدای سیلی مثل شلاق در هوا پیچید.
— « نصفهشب اینجا چه غلطی میکنی؟!»
رونیکا چیزی نگفت.
فقط سرش پایین بود، دستهایش میلرزید.
— «این مسخرهبازیها رو کی میخوای تموم کنی؟!»
لبهای دختر لرزید.
خیلی آرام، طوری که انگار خودش هم میترسید صدایش را بشنود، گفت: «…فقط دوست داشتم برقصم.»
جونگکوک که همهچیز را دیده بود، دیگر نتوانست همانجا بایستد.
یک قدم جلو رفت.
بعد یک قدم دیگر.
با ابهتی که حتی تاریکی هم عقب کشید، روبهروی مرد ایستاد.خشمی که از چشمای سیاهش دیده میشد.
— «دستت رو بیار پایین.»
صداش محکم توی فضا پیچید، جدی و خشن.
پدرِو دختر با تعجب و عصبانیت نگاهش کرد، اما جونگکوک ادامه داد: «شما دارید چیزی رو نابود میکنید که خیلیها آرزوش رو دارن.»
بعد آرام چرخید سمت رونیکا.
نگاهش مهربان، صدایش محکم:
— «من جایی رو دارم که بالرینها اونجا تمرین میکنن… آموزش میبینن.
استعدادت اونجا هدر نمیره.»
دستش را جلو آورد.
— «با من میای؟»
رونیکا مردد بود.
نگاهی کوتاه به پدرش انداخت که از خشم میلرزید..
جونگکوک سریع گفت: — «ازش نترس. همهچیز رو حل میکنم. فقط… دستم رو بگیر.»
چند ثانیه طولانی گذشت.
بعد، یک لبخند کوچک و لرزان روی لبهای رونیکا نشست.
و دستش را در دست او گذاشت.
ادامه دارد...
- ۷۳
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط