part : 51

part : 51
chapter : 2
.......... 2 روز بعد ..........
در طول این دوروز هیچ خبری از کورالین ندارم
ویلیام داخل خونه ی من زندگی میکنه و امروز پیامی از طرف خانم بارل دریافت کردم
@ امروز بعد از ظهر باید همو ملاقات کنیم ، ساعت 5 کافه ی مرلین میبینمت
لباسمو پوشیدم و عینکمو برداشتم
× کجا میری ؟
+ زود بر میگردم ... امیدوارم وقتی برگشتم گورتو گم‌ کرده باشی ...
از خونه خارج شدم و به سمت کافه راه افتادم
............ رو به روی کافه ایستادم و در رو باز کردم
خانم بارل روی یکی از صندلی ها نشسته بود و لیوان ماچا رو داخل دستش گرفته بود .. نزدیک تر شدم
@ بشین
روی صندلی نشستم
+ مشکلی پیش اومده ؟
@ باید ازدواج کنی ؟
+ منظورتون چیه ؟
@ معنای ازدواج رو نمیدونی ؟ پیوند زن و مرد . الان بهترین موقعیت برای پیوند تو و آقای استیو لوئیس هست ...
خیلی عصبی شده بودم
+ شما به چه حقی برای من قرار ازدواج تعیین میکنی ؟
@ این ازدواج انتخاب نیست ، اجباره
+ خانم بارل ، نه شما و نه هیچکس دیگه ای حق تعیین کردن انتخابات مهم در زندگی من رو ندارید .. روز بخیر
با عصبانیت از کافه بیرون زدم
بعد از چند دقیقه رسیدم ، در رو باز کردم و وارد شدم
× زود برگشتی
+ میخوای حقیقت رو بدونی آره ؟
× چیزی شده ؟
+ مامانت من رو به کافه دعوت کرده ، فکر کردم میخواد منو ببینه .. اما مثل اینکه اون برای من برنامه ازدواج با شخصی که نمیشناسمش رو تعیین کرده
× چی داری میگی هلن ؟ مامان من الان پاریسه
+ نخیر آقای بارل ، امروز به اسپانیا رسیده
× ازدواج برای چی ؟
+ برای من ، نمیدونم دلیلش چیه
× هلن تو تا آخرش مال منی ، حتی اگه بمیرمم نمیزارم با شخص دیگه ای ازدواج کنی
+ برو بابا پسره ی توهمی
گوشیمو برداشتم ، پیام خانم بارل توجهمو جلب کرد
@ این ازدواج میتونه برای خانواده ی بارل منفعت زیادی داشته باشه ، امشب به پاریس پرواز داری
ساعت 12 شب آماده باش باید برگردی پاریس ...
ویلیام گوشیمو گرفت و پیام رو خوند
× تو میخوای با اون پسر ازدواج کنی ؟
+ معلومه که نه
× هلن ، من بهت حق انتخاب میدم ، یا من ، یا اون پسر
بین دو راهی سختی گیر کرده بودم ، من دیووانه وار ویلیام رو دوست دارم و قسمتی از قلبم متلق به اونه ، نمیخوام دوباره از دستش بدم ... من مطمئنم که ویلیام عاشقمه اما اون فقط عاشقی رو بلد نیست
من به خاطر غرورم رفتار بدی باهاش دارم و داشتم اما دیگه توان از دست دادنشو ندارم
بهش نزدیک شدم ، روی پنجه ی پا ایستادم و آروم و نرم لبشو بوسیدم ، این اولین باری بود که با اراده ی خودم پسری رو میبوسم و از این اراده و از این انتخاب کاملا راضیم .. !! ویلیام با تعجب به من نگاه میکرد
+ تو عاشقمی ، اما عاشقی رو بلد نیستی ، دوست داری خودم بهت یاد بدم ؟
کمرمو گرفت و بوسه ی کوتاهی نثار لبم کرد
× این انتخاب ، سرنوشت تورو توی چنگش گرفته .. مطمئنی ؟ از آینده ای که قراره با هم سپری کنیم مطمئنی ؟ ...
دستشو گرفتم و آروم لب زدم
+ مطمئنم ، نظرت چیه با هم فرار کنیم ؟
پیشونیمو بوسید و ادامه داد
+ سریع آماده شو ، فرصت زیادی نداریم مادمازل
وسایل ضروری رو جمع کردم و در همون فرصت ویلیام یه سفر به صورت قاچاقی به پرتغال ترتیب داد
چمدون رو دم در گذشتم
× آماده ای ؟
+ آره . بریم
برای آخرین بار اطراف رو بررسی کردم
ویلیام دستمو گرفت و از خونه خارج شدیم ....
مسافت طولانی رو با ماشین طی کردیم و به یه بیابون رسیدیم ، ویلی پول تاکسی رو پرداخت کرد
+ اینجا که بیابونه
× منتظر بمون ، الان میرسه
بعد از چند دقیقه شورلت وانت قدیمی و داغون از راه رسید .
× سوار شو هلن
به اجبار سوار شدم

نظرتون ؟؟؟
دیدگاه ها (۳)

استایل اولی استایل هلن برای مهمونی ... بعدی ها هم کلا استایل...

۹۰ لایک و ۱۲۰ کام و ۳۰ بازنشر ۱۰ فالوکم کم میخوام لایک هارو ...

۷۰ لایک و کام و ۳۰ بازنشرpart : ۳۱chapter : 2مشکلی پیش اومد...

part : 26chapter : 2یک روز بعدالان یک روز از دعوای منو ویلیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط