در شلوغی این شهر،
در شلوغی این شهر،
میان هزار نگاه،
فقط نگاه تو مرا از خودم میگیرد.
مردم از کنار من میگذرند،
در کافهها میخندند،
حرف میزنند،
و من پشت پنجره،
میان بخار فنجانی سرد،
دنبال چشمانی میگردم
که روزی
در همین خیابان،
مرا از تنهایی دزدید.
حالا هر غروب،
در ازدحام عبور عابران،
وتردد آدمها
نگاهم
روی دروازههای بستهٔ احساس تو قفل است
و شهر،
بیتو،
فقط جمعیتی
از شلوغی و تنهاییست.
#amd_msn11
میان هزار نگاه،
فقط نگاه تو مرا از خودم میگیرد.
مردم از کنار من میگذرند،
در کافهها میخندند،
حرف میزنند،
و من پشت پنجره،
میان بخار فنجانی سرد،
دنبال چشمانی میگردم
که روزی
در همین خیابان،
مرا از تنهایی دزدید.
حالا هر غروب،
در ازدحام عبور عابران،
وتردد آدمها
نگاهم
روی دروازههای بستهٔ احساس تو قفل است
و شهر،
بیتو،
فقط جمعیتی
از شلوغی و تنهاییست.
#amd_msn11
- ۱.۷k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط