___The sweetest oblivion___
[Part⁸] __☆_The sweetest oblivion_☆__
_الینا
یه جرعه از شراب مینوشمو فقط طعم گناه و کینه رو حس میکنم. همه جفت چشم ها به رو من میافته، هر بیستتا چشم، اما من فقط به یکی از اون ها توجه دارم.
الینا:"بله." لبخند اجباری میزنم. "شنبه."
جیانا:" میرقصی؟" جیانا میپرسه.
جیانا:" چه باحال! منم کمی رقصیدم، اما.."
صداش پایین میاد "شاید داریم در مورد دو چیز مختلف صحبت می کنیم."
چشمهام میدرخشه.
الینا:"تپ دنس، منظورته؟"
خندهاش سبک و هواییه.
جیانا:"بله، قطعا همیشه میرقصیدی؟"
الینا:"بله، از بچگی."
جیانا:"توی رقصیدن خوبی؟"به سوال صریحش میخندم. "راستش، نه."
مامان از انتهای میز چیزی در مخالفت زمزمه میکنه.
باید مخالفت کنه__این بخشی از مادر بودنشه__اما من در رقص متوسط هستم و مشکلی با این ندارم. این یه کاریه که انجام میدم، چیزی برای پرکردن زمان خستهکنندم. قبلاً از بچگی عاشقش بودم، اما حالا فقط یه آستین از لباسی شده که به من نمیخوره.
گفتوگو کمکم آرام میشه و جیانا بروکلیاش رو روی بشقابش جابه جا میکنه، مثل اینکه هفت سالشه و سبزیجات رو دوست نداره. شوهرش بی هیچ دلیلی می خنده. جیانا چشماش رو غرو غرو میکنه و یه جرعه بزرگ از شراب مینوشه. ناهار باگفتوگو های بیمعنی، غذا و نوشیدنی خوب ادامه پیدا میکنه، اما تنش هیچ وقت کم نمیشه. این حس بدون وقفه، مثل یک پژواک قبل از اینکه حتی حرفی زده بشه، وجود داره.
برادرم تکیه میده به صندلیش و با انگشتش لیوان شرابشو میچرخونه. آدریانا طوری غذا میخوره که انگار یه مرد بزرگ که نمیشناسه و قراره یه هفته دیگه باهاش ازدواج کنه، کنارشه.
پاپا میگه که یه میدان تیر قدیمی خریده و بحث دربارهاش مثل دومینو میره پایین میز. تازگی تیرامیسو برای دسر آوردن و من آمادهام که این ناهار تموم بشه. ولی متاسفانه، اون تنش ناخوشایند داره به سمت چیزی غیرقابل اجتناب میره.
همه چیز بایه پیشنهاد بیخطر از طرف مردها برای رفتن به میدان شروع میشه. وبعد من میبینم که همه چیز مثل یه خواب بد داره پیش میره. کسی که سمت چپ من نشسته، با تمسخر صدا در میاره. فهمیدم اسمش استفانه، هرچند که خیلی کم حرف زده.
صدای حلقه لیوان برادرم کم میشه. نگاه تیره تونی به مرد میافته.
تونی:"شوخیت رو نفهمیدم، روشو."
استفان سرش رو تکون میده.
استفان:" کارای بهتری دارم تا اینکه ببینم یه عده ابیلی ها هدف رو می زنن یا نه."
جیانا:" اه، اوه" جیانا زیر لب میگه.
چشمام رو میبندم. روزی که برادرم اینو بدون دعوا بذاره کنار، روزی یه که آسمون به زمین می افته.
بنیتو:" تونی، نکن..." بنیتو از جاش هشدار میده. همیشه صدای عقل توی این دونفره. ولی تونی حتی به پسر عموش هم نگاه نمیکنه__فقط به استفان روشو لبخند میزنه و اصلاً خوشایند نیست.
سینهام تنگ میشه وبه سمت پاپا نگاه میکنم تا توجهش رو جلب کنم، ولی اون با نیکولاس ودایی هام درحال صحبت کردن بود.
تونی:"نمی دونم چه حرفی میزنی." تونی با لحن خاصی میگه. "من که هدف رو از دست ندادم__اسمش چی بود؟ آها، پیرُو...؟"
چشمای برادرم با لذتی تاریک میدرخشه و میگه. "اون یکی رو به هدف زدم."
خنده تونی به سکوتی مرگبار تبدیل میشه که حتی خانواده و مهمان ها هم سر میز متوجه میشن. همه چیز مثل یک عکس ثابت میشه.
هرگز انتظارش رو نداشتم.
ضربان قلبم به گلوم میزنه.. یه بازو دور کمرم میپیچه و منو به پا میکنه. سرم به طرفی میره و لوله سردی به پیشونیم فشار میآره.
صدای فریاد به زبان ایتالیایی بلند میشه. صندلی ها به سمت حیاط میافتن و همه میپرن. اسلحه ها در هر جهتی بالا میره.
صدای پاپا رو میشنوم که فرمان میده، ولی قلبم صدای اون رو خفه میکنه. بوم_بوم . بوم_بوم. بوم_بوم. این ضربان زیر یک لایه سرد از ترس طنین انداز میشه.
.
من زندگی قشنگی نداشتم، هر چند که درب قرمز و زنگ طلاییام رو نشون میداد. وقتی هفت سالم بود، پاپامو دیدم که انگشت یه مرد رو قطع کرد. دیدم که داییام به یه مرد توی سرش شلیک کرد، صورتش روی فرش خونین بود و چشماش باز. زخم های چاقو و گلوله رو دیدم، خیلی خون.. ولی هیچ وقت اسلحهای به سرم نگذاشته بودن.
هیچ وقت سردی فلز رو به پیشونیم حس نکردم. هیچ وقت احساس نکردم که زندگیام ممکنه همینجوری بره.
سردی توی رگ هام یخ زد.
صدای نیکولاس از صدای خون توی گوشم ردشد. صداش آرام و نرم بود و من بهش مثل یه قایق نجات چنگ زدم.
نیکو:"بذارش پایین، استفان."
استفان:"اون بود که پیرو رو کشت!"
لوله اسلحه به سرم لرزید و ریه هام تنگ شد، ولی من حتی یک عضله هم تکون نخوردم و به هیزم هایی که دور حصار آهنی بود زل زدم.
پاپا:"تونی!" پاپا تند گفت. "نکن."
نگاهی به برادرم انداختم و فقط به لوله اسلحه خیره شدم. 《ادامه دارد》
_الینا
یه جرعه از شراب مینوشمو فقط طعم گناه و کینه رو حس میکنم. همه جفت چشم ها به رو من میافته، هر بیستتا چشم، اما من فقط به یکی از اون ها توجه دارم.
الینا:"بله." لبخند اجباری میزنم. "شنبه."
جیانا:" میرقصی؟" جیانا میپرسه.
جیانا:" چه باحال! منم کمی رقصیدم، اما.."
صداش پایین میاد "شاید داریم در مورد دو چیز مختلف صحبت می کنیم."
چشمهام میدرخشه.
الینا:"تپ دنس، منظورته؟"
خندهاش سبک و هواییه.
جیانا:"بله، قطعا همیشه میرقصیدی؟"
الینا:"بله، از بچگی."
جیانا:"توی رقصیدن خوبی؟"به سوال صریحش میخندم. "راستش، نه."
مامان از انتهای میز چیزی در مخالفت زمزمه میکنه.
باید مخالفت کنه__این بخشی از مادر بودنشه__اما من در رقص متوسط هستم و مشکلی با این ندارم. این یه کاریه که انجام میدم، چیزی برای پرکردن زمان خستهکنندم. قبلاً از بچگی عاشقش بودم، اما حالا فقط یه آستین از لباسی شده که به من نمیخوره.
گفتوگو کمکم آرام میشه و جیانا بروکلیاش رو روی بشقابش جابه جا میکنه، مثل اینکه هفت سالشه و سبزیجات رو دوست نداره. شوهرش بی هیچ دلیلی می خنده. جیانا چشماش رو غرو غرو میکنه و یه جرعه بزرگ از شراب مینوشه. ناهار باگفتوگو های بیمعنی، غذا و نوشیدنی خوب ادامه پیدا میکنه، اما تنش هیچ وقت کم نمیشه. این حس بدون وقفه، مثل یک پژواک قبل از اینکه حتی حرفی زده بشه، وجود داره.
برادرم تکیه میده به صندلیش و با انگشتش لیوان شرابشو میچرخونه. آدریانا طوری غذا میخوره که انگار یه مرد بزرگ که نمیشناسه و قراره یه هفته دیگه باهاش ازدواج کنه، کنارشه.
پاپا میگه که یه میدان تیر قدیمی خریده و بحث دربارهاش مثل دومینو میره پایین میز. تازگی تیرامیسو برای دسر آوردن و من آمادهام که این ناهار تموم بشه. ولی متاسفانه، اون تنش ناخوشایند داره به سمت چیزی غیرقابل اجتناب میره.
همه چیز بایه پیشنهاد بیخطر از طرف مردها برای رفتن به میدان شروع میشه. وبعد من میبینم که همه چیز مثل یه خواب بد داره پیش میره. کسی که سمت چپ من نشسته، با تمسخر صدا در میاره. فهمیدم اسمش استفانه، هرچند که خیلی کم حرف زده.
صدای حلقه لیوان برادرم کم میشه. نگاه تیره تونی به مرد میافته.
تونی:"شوخیت رو نفهمیدم، روشو."
استفان سرش رو تکون میده.
استفان:" کارای بهتری دارم تا اینکه ببینم یه عده ابیلی ها هدف رو می زنن یا نه."
جیانا:" اه، اوه" جیانا زیر لب میگه.
چشمام رو میبندم. روزی که برادرم اینو بدون دعوا بذاره کنار، روزی یه که آسمون به زمین می افته.
بنیتو:" تونی، نکن..." بنیتو از جاش هشدار میده. همیشه صدای عقل توی این دونفره. ولی تونی حتی به پسر عموش هم نگاه نمیکنه__فقط به استفان روشو لبخند میزنه و اصلاً خوشایند نیست.
سینهام تنگ میشه وبه سمت پاپا نگاه میکنم تا توجهش رو جلب کنم، ولی اون با نیکولاس ودایی هام درحال صحبت کردن بود.
تونی:"نمی دونم چه حرفی میزنی." تونی با لحن خاصی میگه. "من که هدف رو از دست ندادم__اسمش چی بود؟ آها، پیرُو...؟"
چشمای برادرم با لذتی تاریک میدرخشه و میگه. "اون یکی رو به هدف زدم."
خنده تونی به سکوتی مرگبار تبدیل میشه که حتی خانواده و مهمان ها هم سر میز متوجه میشن. همه چیز مثل یک عکس ثابت میشه.
هرگز انتظارش رو نداشتم.
ضربان قلبم به گلوم میزنه.. یه بازو دور کمرم میپیچه و منو به پا میکنه. سرم به طرفی میره و لوله سردی به پیشونیم فشار میآره.
صدای فریاد به زبان ایتالیایی بلند میشه. صندلی ها به سمت حیاط میافتن و همه میپرن. اسلحه ها در هر جهتی بالا میره.
صدای پاپا رو میشنوم که فرمان میده، ولی قلبم صدای اون رو خفه میکنه. بوم_بوم . بوم_بوم. بوم_بوم. این ضربان زیر یک لایه سرد از ترس طنین انداز میشه.
.
من زندگی قشنگی نداشتم، هر چند که درب قرمز و زنگ طلاییام رو نشون میداد. وقتی هفت سالم بود، پاپامو دیدم که انگشت یه مرد رو قطع کرد. دیدم که داییام به یه مرد توی سرش شلیک کرد، صورتش روی فرش خونین بود و چشماش باز. زخم های چاقو و گلوله رو دیدم، خیلی خون.. ولی هیچ وقت اسلحهای به سرم نگذاشته بودن.
هیچ وقت سردی فلز رو به پیشونیم حس نکردم. هیچ وقت احساس نکردم که زندگیام ممکنه همینجوری بره.
سردی توی رگ هام یخ زد.
صدای نیکولاس از صدای خون توی گوشم ردشد. صداش آرام و نرم بود و من بهش مثل یه قایق نجات چنگ زدم.
نیکو:"بذارش پایین، استفان."
استفان:"اون بود که پیرو رو کشت!"
لوله اسلحه به سرم لرزید و ریه هام تنگ شد، ولی من حتی یک عضله هم تکون نخوردم و به هیزم هایی که دور حصار آهنی بود زل زدم.
پاپا:"تونی!" پاپا تند گفت. "نکن."
نگاهی به برادرم انداختم و فقط به لوله اسلحه خیره شدم. 《ادامه دارد》
- ۶.۱k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط