روایت اینه که ...

روایت اینه که ...
یه مردی از دنیا میره (میمیره)
فرشته ها بهش گفتن که : بفرما داخل بهشت
اون مرد تعجب میکنه میگه : چه بهشتی ؟!
من یه ولگرد بی خانمان بودم ...
وقتی که زندگی میکردم
نه یک روزی بود که هوشیار باشم
نه حتی خیرم به یک نفر رسید
فرشته هام گفتن که : ما هم مثل تو پرسیدیم ... این مرد برای رفتن به بهشت هیچ کاری انجام نداده ؟!
جواب که اومد این بودش ... یک شب اونقدر مست بودی که جلوت رو نمیدیدی توی گل و لای افتادی از روی زمین بلند شدی هم بالای چاله ای که افتادی یک بچه ی یتیمی رو دیدی که بالای اون نشسته ...
بلند شدی دست به موهاش کشیدی و به راحت ادامه دادی ...
اون مرد با گریه میگه ... به خاطر میارم ، دیگه بخاطر میارمش ، اما هدف من دست کشیدن به سر اون بچه نبودش ... پاک کردن گِلِ روی دستم بود
فرشته جواب میده که : اون نیت تو میتونه باشه ...
اما تو ... ناخواسته ام که شده باشه یک یتیم از مخلوقات پروردگارم رو خندیدن صورتش رو حس کردن به دوست داشته شدنش رو باعثش شدی
به همین خاطر ... بخشیده شدی !
خدایی که به دنبال رحمت و بخشیدن هستش ماهارو به حرمت اشک یتیم ها و کسانی که خانواده ندارن ببخشه ...
ان شاءالله 🤲
اگه بخوادش برتی خندوندن صورت یکی نصیبت میکنه ...

اگر توام مثل من لذت بردی حتما بفرست برای دوستات

#درسِ_زندگی
#رحمتِ_خدا
#بخششِ_خداوند
#رحمت_الهی
دیدگاه ها (۰)

P4F2انیا:ببخشید دامیان ولی من هر وقت میام این جا گوشیم رو می...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 155♡⁠。⁠)⁩ توان ...

فیک . ( عشقی که نباید رخ میداد )

سناریو مایکی {جنگل چشمات} دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر...

سناریو بلولاک/قفل آبی

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

عشقی حقیقی

I love you...but I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط