عشق مافیایی
《Mafia love》
پارت ۴
بعد از حدود نیم ساعت، ماشین توی یه جادهی سنگفرش شده پیچید که به یه عمارت خیلی بزرگ و قدیمی میرسید. نور کمی از پنجرهها معلوم بود، ولی بیشترش تاریک بود. حس میکرد یه خونهی خالیه، ولی در همون حال سنگین و مرموز.
ماشین کنار پلههای سنگی عمارت ایستاد. در ماشین باز شد و همون مرد راننده، دست ا.ت رو گرفت و کشیدش بیرون.
راننده: «برو داخل. رئیس منتظرته.»
ا.ت با لرز وارد عمارت شد. خیلی بزرگ بود، با سقفی بلند و لوسترهای کریستالی که خاموش بودن. بوی نم و یه جور عطر قدیمی میداد. ترسناک بود.
یه مرد دیگه که هیکلش از اون یکی درشتتر بود، جلو اومد و رو به ا.ت گفت:
مرد ناشناس: «دنبالم بیا.»
راننده: «نه . رئیس گفته تنهاش بذاریم و خودمون بریم .»
هر دو مرد رفتن و ا.ت رو تنها گذاشتن وسط اون عمارت بزرگ و ساکت. صدای قدمهاش تو فضا میپیچید. با تردید بهیه سمت رفت. یه راهرو دید که به یه اتاق باز میشد. نور کمی از زیر درش میاومد.
ا.ت: (زیر لب) «یعنی اون توئه؟»
ا.ت آروم درو هل داد. در صدا نداد. نیمهباز بود. یواشکی سرک کشید.
اتاق مجلل بود. مبلمان چرمی تیره، کتابخونهی بزرگ پر از کتابهای قدیمی. و وسط اتاق، روی یه صندلی چرم مشکی، **جیمین** نشسته بود. داشت یه لیوان ویسکی میخورد و به شعلههای شومینه خیره شده بود.
ا.ت وارد اتاق شد.
ا.ت: (با صدایی لرزان) «من… من اینجام.»
جیمین آروم سرشو برگردوند. نگاهش اول سرد و بیحس بود، ولی وقتی ا.ت رو دید، یه تغییری کرد. انگار یه لحظه سردی نگاهش از بین رفت ، ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد.
جیمین: «بیا جلو..... نزدیکتر.»
(ممنون میشم حمایتم کنید🎀✨️)
پارت ۴
بعد از حدود نیم ساعت، ماشین توی یه جادهی سنگفرش شده پیچید که به یه عمارت خیلی بزرگ و قدیمی میرسید. نور کمی از پنجرهها معلوم بود، ولی بیشترش تاریک بود. حس میکرد یه خونهی خالیه، ولی در همون حال سنگین و مرموز.
ماشین کنار پلههای سنگی عمارت ایستاد. در ماشین باز شد و همون مرد راننده، دست ا.ت رو گرفت و کشیدش بیرون.
راننده: «برو داخل. رئیس منتظرته.»
ا.ت با لرز وارد عمارت شد. خیلی بزرگ بود، با سقفی بلند و لوسترهای کریستالی که خاموش بودن. بوی نم و یه جور عطر قدیمی میداد. ترسناک بود.
یه مرد دیگه که هیکلش از اون یکی درشتتر بود، جلو اومد و رو به ا.ت گفت:
مرد ناشناس: «دنبالم بیا.»
راننده: «نه . رئیس گفته تنهاش بذاریم و خودمون بریم .»
هر دو مرد رفتن و ا.ت رو تنها گذاشتن وسط اون عمارت بزرگ و ساکت. صدای قدمهاش تو فضا میپیچید. با تردید بهیه سمت رفت. یه راهرو دید که به یه اتاق باز میشد. نور کمی از زیر درش میاومد.
ا.ت: (زیر لب) «یعنی اون توئه؟»
ا.ت آروم درو هل داد. در صدا نداد. نیمهباز بود. یواشکی سرک کشید.
اتاق مجلل بود. مبلمان چرمی تیره، کتابخونهی بزرگ پر از کتابهای قدیمی. و وسط اتاق، روی یه صندلی چرم مشکی، **جیمین** نشسته بود. داشت یه لیوان ویسکی میخورد و به شعلههای شومینه خیره شده بود.
ا.ت وارد اتاق شد.
ا.ت: (با صدایی لرزان) «من… من اینجام.»
جیمین آروم سرشو برگردوند. نگاهش اول سرد و بیحس بود، ولی وقتی ا.ت رو دید، یه تغییری کرد. انگار یه لحظه سردی نگاهش از بین رفت ، ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد.
جیمین: «بیا جلو..... نزدیکتر.»
(ممنون میشم حمایتم کنید🎀✨️)
- ۶۰۷
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط