عشق مافیایی
《Mafia love》
پارت ۳
جیمین: چرا نمیتونم بکشمش…؟(تو دلش گفت)
بادیگارد: رئیس، گفتید چیکار کنیم باهاش؟
جیمین بدون اینکه نگاهشو از ا.ت برداره گفت:
جیمین: ببریدش عمارت.
ا.ت: چی ؟ نه! ولم کنید! من کاری نکردم! ولم کنید
دو مرد از دو طرف بازوهاشو گرفتن.
ا.ت تقلا کرد، ولی زورش نمیرسید.
ا.ت: لطفا...رو خدا بگو ولم کنن..من کاری نکردم! من اص...
قبل از اینکه حرف ا.ت کامل بشه جیمین گفت:
جیمین: حرف نزن. همین که زنده گذاشتمت باید ازم ممنون باشی .
ا.ت از ترس اشکش سرازیر شد، ولی کسی اهمیتی نداد.
ماشین مشکی جلوش ایستاد. درو باز کردن و ا.ت رو هل دادن داخل.
لحظه آخر قبل از اینکه در بسته بشه، نگاهش با نگاه جیمین قفل شد.
چیزی تو نگاه جیمین بود…
نه خشم.
نه بیرحمی.
یه چیز دیگه، یه چیز عجیب یا شایدم آشنا.
و همین، ترس ا.ت رو بیشتر کرد.
در ماشین بسته شد، قفل شد، و ماشین راه افتاد.
ا.ت فقط زیر لب با خودش گفت:
ا.ت: خدایا… من کجا دارم میرم؟لطفا نجاتم بده .
ماشین با سرعت تو جاده میرفت. ا.ت کنج صندلی چسبیده بود و سعی میکرد نفس عمیق بکشه، ولی اضطراب مثل یه وزنه سنگین رو سینهاش بود. پنجرهها دودی بود و هیچچیزی بیرون معلوم نبود، فقط تاریکی و نورهای گذرا.
یه مرد با صدای آروم ولی محکم گفت:
مرد (راننده): «اینجا دیگه حرف نمیزنی. فقط ساکت میشینی.»
ا.ت سرشو به علامت تایید تکون داد. اصلاً حال نداشت حرف بزنه. فقط فکر میکرد چی قراره سرش بیاد. «من میمیرم؟» «شکنجه میشم؟» «یا…؟»
(ممنون میشم حمایتم کنید🎀✨️)
پارت ۳
جیمین: چرا نمیتونم بکشمش…؟(تو دلش گفت)
بادیگارد: رئیس، گفتید چیکار کنیم باهاش؟
جیمین بدون اینکه نگاهشو از ا.ت برداره گفت:
جیمین: ببریدش عمارت.
ا.ت: چی ؟ نه! ولم کنید! من کاری نکردم! ولم کنید
دو مرد از دو طرف بازوهاشو گرفتن.
ا.ت تقلا کرد، ولی زورش نمیرسید.
ا.ت: لطفا...رو خدا بگو ولم کنن..من کاری نکردم! من اص...
قبل از اینکه حرف ا.ت کامل بشه جیمین گفت:
جیمین: حرف نزن. همین که زنده گذاشتمت باید ازم ممنون باشی .
ا.ت از ترس اشکش سرازیر شد، ولی کسی اهمیتی نداد.
ماشین مشکی جلوش ایستاد. درو باز کردن و ا.ت رو هل دادن داخل.
لحظه آخر قبل از اینکه در بسته بشه، نگاهش با نگاه جیمین قفل شد.
چیزی تو نگاه جیمین بود…
نه خشم.
نه بیرحمی.
یه چیز دیگه، یه چیز عجیب یا شایدم آشنا.
و همین، ترس ا.ت رو بیشتر کرد.
در ماشین بسته شد، قفل شد، و ماشین راه افتاد.
ا.ت فقط زیر لب با خودش گفت:
ا.ت: خدایا… من کجا دارم میرم؟لطفا نجاتم بده .
ماشین با سرعت تو جاده میرفت. ا.ت کنج صندلی چسبیده بود و سعی میکرد نفس عمیق بکشه، ولی اضطراب مثل یه وزنه سنگین رو سینهاش بود. پنجرهها دودی بود و هیچچیزی بیرون معلوم نبود، فقط تاریکی و نورهای گذرا.
یه مرد با صدای آروم ولی محکم گفت:
مرد (راننده): «اینجا دیگه حرف نمیزنی. فقط ساکت میشینی.»
ا.ت سرشو به علامت تایید تکون داد. اصلاً حال نداشت حرف بزنه. فقط فکر میکرد چی قراره سرش بیاد. «من میمیرم؟» «شکنجه میشم؟» «یا…؟»
(ممنون میشم حمایتم کنید🎀✨️)
- ۱۸۲
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط