شب قدر از خم توحید شرابم دادند تشنه لب بودم آب ازمی نابم

شب قدر از خم توحید شرابم دادند تشنه لب بودم آب ازمی نابم دادند العطش گفتم و نوشیدم از ان باده ناب تا نجات از عطش روز حسابم دادند
دیدگاه ها (۰)

گرمرا ترک کنی من زغمت میسوزمآسمان رابه زمین جان خودت میدوزمگ...

جان چه می‌دانست که در دنیا چه ها خواهد کشید🖤🖤🖤

کو نی زن میخانه بگو جان به لب اور🖤تا با تب ولب بر لب جانانه ...

لیش تأخر عباسمن البين ياحسين من زغري وشاب الراسواي از دست جد...

لیش تأخر عباسمن البين ياحسين من زغري وشاب الراسواي از دست جد...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط