پارت یازدهم《جبران》

پارت یازدهم《جبران》
《Custom kiss》
×وایسا..


+با اومدن اون صدا چشمامو محکم بستم و با خودم گفتم..

+کارت تموم تهیونگ!
به حالت ضایع چرخیدم سمت صاحب همون صدا و یه لبخند ضایع تر زدم..

+ب..بله

×کارتت یادت نره..

+عا..عا بل..بله ممنون
کارتم رو ازش پس گرفتم و تعظیم کوتاهی کردم..


×خب پس گمونم کنم فهمیدی چرا نتونستی پول غذا رو حساب کنی مگه نه؟


+با سر افکندگی و داغی که رو گونه هام حس میکردم گفتم..

+بع..بعله..


×خوبه..


+دلم نمی خواست پول غذای که من باید برا امشبم با تارا خرج میکردم رو یکی دیگه بده..و همین موضوع باعث میشد غرورم زیر سوال بره پس گفتم..


+عا..ببخشید آقا..من صرفا دلم میخواست پول غذا رو خودم بدم ولی از اونجای که موجودی درست حسابی نداشتم پس..پس اجازه بدید این لطف تون رو براتون جبران کنم..چه کاری از من میخواید..


×حرفی رو زد که دلم میخواست بشنوم..
با نیشخند دستم رو بردم سمت کرواتم و سفتش کردم سرم رو کشیدم جلو و گفتم...

×چجوری قرار برام جبران کنی؟


+صورتش رو نزدیک صورتم کرد به حدی که از خجالت داغی رو رو گونه هام حس میکردم..

+با لکنت زبان گفتم..
من..من یه..یه دکون دا..دارم..اگ..اگه بخواید..میت..میتونم..اون..اونجا با..با سفارش مد نظر..نظرتون رو تح..تحویل ب..بدم

+حرفی نزد و یه نیشخند زد و صاف ایستاد..و بلاخره لباش تکون خورد...


×باشه...
آدرسش؟


+آدرس؟
اولش از حرفش متعجب شدم ولی بعد فهمیدم منظورش چیه و آدرس مغازم رو بهش دادم...

+حتما حتما تشریف بیارید تا این لطف تون رو براتون جبران کنم..
تعظیم کوتاهی کردم و خدافظی کزدم و رفتم...


تارا: عاااهه پس چرا انقدر لفتش میدی تو پسر..بیا دیگه فقط قرار یه غذا حساب کنی مگه چقدر طول میکشه؟
پام رو کوبیدم زمین که یهو یاد این افتادم که شاید ممکن پولش کفاف نداده باشه و غرورش آسیب ببینه پس همین که خواستم قدم اول رو بردارم...


تارا: آقا بلاخره تشریف آوردن؛ بدو بدو از پله ها پایین اومد و گفت...


+نمیخوای سوار شی؟!


تارا: چرا چرا...
پشتش سوار دوچرخش شدم و برای اینکه نیافتم دوتا دستم رو روی شکمش قفل کردم...


تارا:تهیونگ از وقتی سوار دوچرخه شده بود کلا روزه سکوت گرفته بود برا من...
و وقتی هم ازش پرسیدم چیشد گفت...


+بعدا بهت توضیح میدم‌...


تارا: آه لعنتی...می دونست که من زیاد کنجکاوم و نمیتونم تحمل کنم ولی هردفعه اون جملش<بعدا بهت توضیح میدم> مثل آجر رو سرم خراب میشد و چاره ای جز تحمل کردن نداشتم...


تارا: حدود چند مین بعد تهیونگ منو رسوند خونه و از دوچرخه پیاده شدم و ازش بابت امشب تشکر کردم و رفتم خونه...


...................
ویو تهیونگ:
بعد از اینکه تارا رو بردم خونه اش...خودمم رفتم سمت خونه ام و رسما احتمال داده بودم که تا الان پدرم چقدر ممکن نگرانم شده باشه...



^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
دیدگاه ها (۱)

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣32🦋)✥(ویو لوین کاترین)کمکش کردم تا بلند شه...و...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط