هفته پیش که عصر جمعه با عشق جان رفته بودیم پارک داشتیم یه

هفته پیش که عصر جمعه با عشق جان رفته بودیم پارک داشتیم یه گوشه خلوت و دنج پارک پیاده روی میکردیم که دیدیم یه زن و شوهر مسن روی صندلی پارک نشستن جلوشون یه نصفه هندونه بود با یکم سنگک داشتن میخوردن که معلوم بود شامشونه😔مشخص بود آقا یه پیرمرد بازنشسته هست و خانمش خانه دار، ما که رسیدیم آقاهه با اون چهره مهربون و خنده معصومانش گفت بفرمائین ،هنوز نگاهشون تو ذهنمه ما تشکر کردیم و رد شدیم ولی چیزی که به هم گفتیم این بود:حق این مردم پاک و مهربون این نبود😔یه عده چجوری از گلوشون پائین میره اون همه پول حرومی که با رانت و فساد از جیب مردم سالها دزدین و عین خیالشونم نیست
دیدگاه ها (۰)

نمیدونم چرا دارم اینارو اصلا اینجا مینویسم ببخشید بچه ها این...

ســـــــلااام صبحتون رویایی✨🪄 دیشب ساعت ۹شیفتم تموم شد تا او...

ســـــــلااام صبحتون رویایی🥰لطفا به لبخند زدن ادامه بدید،يه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط