P اخر

P62 (اخر)
27 سال بعد، همون خونه کنار دریا 🌊
هوا خنک‌تر از همیشه بود.
صدای موج‌ها هنوز همون بود… فقط آدم‌ها بزرگ‌تر شده بودن.
ات روی ایوون نشسته بود. یه شال نازک دور شونه‌هاش.
کوک کنار باربیکیو وایساده بود ولی این بار موهاش یه‌کم جوگندمی شده بود.
در خونه باز شد.
یول با کیف روی دوشش وارد شد.
سول پشت سرش، عینک آفتابی روی سرش، با اخم مصنوعی.
یول:ما اومدیم ولی اگه باز بخواین داستان عاشقانه تعریف کنین من میرم بیرون.
ات بدون اینکه برگرده گفت
+دیر اومدی. همین الان داشتیم تعریف می‌کردیم.
سول خندید.
سول:مامان قسم بخور امشب نمیخوای گریه‌مون بندازی.
کوک زیر لب خندید.
_ شماها هر بار خودتون می‌گین تعریف کن، بعد میگین گریه‌مون انداختی.
یول رفت کنار مادرش نشست.
سرشو گذاشت روی شونه ات.
یول: مامان…
تو هیچ‌وقت ترسیدی؟ از اینکه این زندگی ازت گرفته شه؟
ات چند ثانیه ساکت شد. فقط موج‌ها جواب می‌دادن.
+آره. خیلی وقتا.
ولی یه چیزی یاد گرفتم.
سول نشست روی پله، دستاشو تکیه داد عقب.
سول: چی؟
ات آروم گفت:
+اینکه آدم نمی‌تونه جلوی رفتنِ سختیارو بگیره…
ولی می‌تونه انتخاب کنه کیو کنارش نگه داره.
کوک آروم اومد پشت سر ات وایساد. دستاشو گذاشت روی شونه‌هاش.
_ منم یه چیزی یاد گرفتم.
یول سرشو بالا آورد.
یول:بابا الان جمله فلسفی میگه گوش بدین.
کوک زد پشت سرش.
_ یاد گرفتم اگه عاشق شدین… نصفه نیاین جلو.
یا کامل بجنگین براش، یا اصلا شروع نکنین.
سول با شیطنت گفت:
سول: یعنی شما جنگیدین؟
ات و کوک به هم نگاه کردن.
اون نگاه قدیمی… هنوز همون برق.
ات لبخند زد:
+ما فرار کردیم.
بعد جنگیدیم.
بعد ساختیم.
یول آه کشید.
یول: استانداردامونو بردین بالا خب.
کوک نشست روبه‌روشون.
_ قرار نیست مثل ما زندگی کنین.
فقط یه چیزو یادتون باشه…
سول جلو خم شد.
سول: چی؟
_ جایی رو انتخاب کنین که وقتی خسته شدین، دلتون بخواد برگردین همون‌جا.
آدمی رو انتخاب کنین که وقتی دنیا شلوغ شد، کنارش آروم شین.
چند لحظه سکوت.
باد موهای سول رو تکون داد.
یول به دریا خیره شده بود.
یول آروم گفت:
یول: من یکی رو دارم که وقتی باهاش حرف میزنم، صدام آروم میشه.
سول سریع برگشت سمتش:
سول: چیییییی؟ از کی؟!اصلا کیه؟!؟!
ات خندید.
+ببینم اسمش چیه؟
یول بلند شد.
یول: نه نه نه اشتباه کردم هیچی نگفتم.
کوک خندید.
_ دیر گفتی پسرم. مادرت از فردا تحقیقشو شروع می‌کنه.
ات با غرور گفت:
+معلومه که می‌کنم.
سول بلند شد، رفت پشت کوک وایساد، دستاشو انداخت دور گردنش.
سول: بابا…
اگه یه روز ما رفتیم شهر، کار، زندگی…
شما تنها نمی‌شین؟
کوک برگشت نگاهش کرد.
_ ما؟
تنها؟
ات دستشو تو دست کوک قفل کرد.
+ما از وقتی همو داریم، تنها نشدیم.
کوک آروم پیشونی ات رو بوسید.
_ تازه…هنوز قراره پیرتر شیم. هنوز قراره غر بزنیم. هنوز قراره مامانت منو پیرمرد صدا کنه.
ات زد تو بازوش.
+تو پیرمردی.
یول و سول با هم گفتن: شما دوتا هیچ‌وقت عوض نمی‌شین.
کوک شونه بالا انداخت.
_ امیدوارم نه.
سکوتی شیرین افتاد بینشون.
چهارتایی کنار هم روی ایوون نشستن.
روبروشون دریا.
بالای سرشون ستاره‌ها.
سول زیر لب گفت:
سول: اگه یه روز بچه‌دار شدم، میارمش همینجا.
ات لبخند زد.
+این خونه همیشه خونه‌ی شماست.
کوک آروم اضافه کرد:
_ همون‌طور که یه روز برای ما شد.
موج‌ها اومدن و رفتن.
زمان جلو رفته بود…
ولی عشق همون‌جا، تو همون خونه‌ی کوچیک کنار دریا، ریشه داده بود.
و حالا…
نسل بعدی داشت یاد می‌گرفت عاشق شدن ترسناک نیست،
وقتی بدونی قراره بسازی، نه فقط رویا ببافی.


(خب عزیزانم این فیکشنمونم تموم شد خیلیییی ممنونم که خوندید حمایت کردین هیجان زده شدین عصبی شدین ناراحت شدبن خوشحال شدین و با بند بند فیکشن زندگی کردین خیلی ممنونم ،در اصل قرار نیود هپی اند باشه ولی دیگه اینجوری پیش اومد که هپی اندش کنیم، ی فیکشن دیگه تو راهه که دارم ذوش کار میکنم لطفا از اونم حمایت کنین پسسسس فعلا...)
دیدگاه ها (۵)

ادامه p61+و اینکه… قراره یه عضو کوچولو دیگه به این شلوغی اضا...

p6110سال بعد... موج‌ها بی‌وقفه خودشونو می‌زدن به ساحل.نه آرو...

ادامهp60ساعت حدود ده شب بود.نور خونه ملایم بود، فقط چراغ آبا...

P51روز ترخیص، هوا نه گرم بود نه سرد. از اون روزهایی که انگار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط