p
p61
10سال بعد...
موجها بیوقفه خودشونو میزدن به ساحل.
نه آروم… نه خشن… یه جور عاشقانهی بیقرار.
باد تابستونی سبک و شاد بین شاخهها میدوید. برگها باهاش میرقصیدن.
پرندهها بالای دریا چرخ میزدن.
بم مثل همیشه دنبال خرچنگها، حشرهها، هرچیزی که تکون میخورد میدوید و هر چند دقیقه یه بار پارس کوتاهی میکرد انگار کشف بزرگی کرده.
چند متر اونورتر، بین درختها، یه خونهی دو طبقهی کوچیک بود.
دیواراش پر از نقاشیهای رنگی.
دو تا دوچرخه کنار هم به دیوار تکیه داده.
یه گربه روی تاب زیر سایبون خوابیده.
و از پنجرههای باز، صدای خنده میاومد.
داخل خونه....
+پاشو جمع کن تن لشتو باباااااا!
🐥 چه بیادب شدی تو!
ات جارو دستش بود، وسط پذیرایی ایستاده بود، موهاشو بالا بسته بود.
+جیمین پاشو برو اونور، میخوام اینجارو تمیز کنم.
جیمین زبون درآورد و تکون نخورد.
همون لحظه بلا با شکم بزرگش و موز نصفهخورده تو دستش از پلهها اومد پایین.
*چتونه خونرو گذاشتین رو سرتون؟
ات دست گذاشت رو کمرش.
+به این شوهر یهدندهت بگو پاشه وگرنه ناقصش کردم بعد ناراحت نشیا!
+یوبو! پاشو! من بچه دوم میخوام!
جیمین دو ثانیه فکر کرد… بعد رنگش پرید و پرید رو مبل.
+نشیننننن!
🐥 پس چیکار کنمممم؟
+گمشو بیرون به کوک کمک کن الدنگ!
جیمین غرغرکنان رفت بیرون.
-----------------
بیرون، کوک مشغول شکستن هیزم بود.
عرق از شقیقههاش میچکید. تبر رو محکم پایین آورد.
🐥 آروم باش داداش، چوبا رو خورد کردی.
کوک تبر رو نگه داشت. حولهی دور گردنشو برداشت و عرقشو پاک کرد.
_ دو ماه دیگه پاییزه… باید چوب جمع کنیم.
جیمین دو تا نوشیدنی برداشت، یکی داد بهش. نشست و بهش زل زد.
🐥 کی فکرشو میکرد دهه چهل زندگیت اینجوری بگذره؟
کوک لبخند زد. اون لبخند آروم و عمیقش.
_ سخته… ولی من تو همین خونهای که سقفش پاییزا چکه میکنه… با صدای خروس بیدار میشم… با بوی دریا نفس میکشم… کنار ات زندگی میکنم. این آرامشه.
جیمین آروم گفت:
🐥 خوشحالم خوشحالی.
و یکی یکی بقیه رسیدن.
نامجون با همسرش و پسر کوچولوش.
یونگی. تهیونگ.
و آخر از همه، پدر و مادر کوک.
ویو شب – حیاط پشتی
هوا که تاریک شد، چراغهای ریسهای یکی یکی روشن شدن. نور زرد و گرمشون افتاد روی صورتها. روی میز چوبی بلند. روی لیوانهایی که بخار ازشون بلند میشد.
صدای جلز و ولز گوشت روی باربیکیو با صدای خندهی بچهها قاطی شده بود.
کوک جلوی باربیکیو ایستاده بود، آستیناشو بالا زده بود، هر چند ثانیه یه بار انبر رو میچرخوند و زیرچشمی حواسش به ات بود.
بچهها کف حیاط دنبال هم میدویدن. بم با هیجان بینشون میپرید و هر بار که یکی زمین میخورد، اول از همه خودش میرسید بالا سرش.
بلا و همسر یونگی روی صندلیهای راحتی نشسته بودن، پتو نازکی روی پاهاشون. هر دو شکم گرد و قشنگ.
جیمین با یه پیشبند مسخره بسته بود دور کمرش و ادا درمیآورد:
🐥 سفارش بعدی برای خانومای باردار آمادهست!
بلا خندید:
*سیع کن نه خودتو نه غذارو بسوزونی!
ات کنار در ایستاده بود. دستاشو تو جیب سوییشرتش فرو کرده بود و فقط نگاه میکرد.
نامجون داشت با پسرش آروم حرف میزد.
تهیونگ داشت با مینجی یواش یواش میخندید.
مادر کوک ظرف سالادو میآورد بیرون و پدرش کمک میکرد صندلی جابهجا کنه.
ات آروم نفس کشید.
بوی دریا.
بوی دود چوب.
بوی گوشت کبابشده.
بوی زندگی.
کوک سرشو بلند کرد. نگاهشون تو هم قفل شد.
اون لبخند کوچیک… همونی که فقط مخصوص ات بود.
-------------------
سر میز
همه دور میز نشستن. بشقابها نیمهپر، نیمهخالی. صدای برخورد قاشق و چنگال.
هر کی وسط حرف زدن بود.
🐯 کوک یادته اولین بار اینجا اومدیم سقف خونه چکه میکرد؟
_ یادمه. تو گفتی عاشق صدای بارونی که از سقف میاد شدی.
+هنوزم هستم.
جیمین لیوانشو بالا برد:
🐥 به سلامتی این خونه که نصفشو خودمون ساختیم، نصفشو خراب کردیم دوباره ساختیم!
خنده بلند شد.
ات به کوک نگاه کرد.
چقدر راه اومده بودن تا اینجا.
چقدر درد… چقدر ترس…
و حالا این.
مینجی برای ات لیوان پر کرد.
ات مکث کرد. به لیوان نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
+از اون شربته بده.
بلا ابرو بالا انداخت.
*تو که هیچوقت نه نمیگفتی.
ات فقط لبخند زد. چیزی نگفت.
بلند شد.
نور ریسهها افتاده بود روی موهاش. باد آروم تکونشون میداد.
+خب… میخوام یه چیزی بگم.
کمکم صداها خوابید.
حتی بچهها هم ساکت شدن.
کوک انبر رو گذاشت کنار. کامل چرخید سمتش.
ات یه لحظه به تکتکشون نگاه کرد.
خانواده، دوستها، سالها کنار هم.
اول از همه… ممنونم که هر سال میاین. که هنوز کنارمونین. که این خونه بدون شما خونه نیست.
صدای “اوووو” شیطنتآمیز جیمین بلند شد.
ات خندید. بعد دستشو گذاشت روی شکمش.
در پست بعدی
10سال بعد...
موجها بیوقفه خودشونو میزدن به ساحل.
نه آروم… نه خشن… یه جور عاشقانهی بیقرار.
باد تابستونی سبک و شاد بین شاخهها میدوید. برگها باهاش میرقصیدن.
پرندهها بالای دریا چرخ میزدن.
بم مثل همیشه دنبال خرچنگها، حشرهها، هرچیزی که تکون میخورد میدوید و هر چند دقیقه یه بار پارس کوتاهی میکرد انگار کشف بزرگی کرده.
چند متر اونورتر، بین درختها، یه خونهی دو طبقهی کوچیک بود.
دیواراش پر از نقاشیهای رنگی.
دو تا دوچرخه کنار هم به دیوار تکیه داده.
یه گربه روی تاب زیر سایبون خوابیده.
و از پنجرههای باز، صدای خنده میاومد.
داخل خونه....
+پاشو جمع کن تن لشتو باباااااا!
🐥 چه بیادب شدی تو!
ات جارو دستش بود، وسط پذیرایی ایستاده بود، موهاشو بالا بسته بود.
+جیمین پاشو برو اونور، میخوام اینجارو تمیز کنم.
جیمین زبون درآورد و تکون نخورد.
همون لحظه بلا با شکم بزرگش و موز نصفهخورده تو دستش از پلهها اومد پایین.
*چتونه خونرو گذاشتین رو سرتون؟
ات دست گذاشت رو کمرش.
+به این شوهر یهدندهت بگو پاشه وگرنه ناقصش کردم بعد ناراحت نشیا!
+یوبو! پاشو! من بچه دوم میخوام!
جیمین دو ثانیه فکر کرد… بعد رنگش پرید و پرید رو مبل.
+نشیننننن!
🐥 پس چیکار کنمممم؟
+گمشو بیرون به کوک کمک کن الدنگ!
جیمین غرغرکنان رفت بیرون.
-----------------
بیرون، کوک مشغول شکستن هیزم بود.
عرق از شقیقههاش میچکید. تبر رو محکم پایین آورد.
🐥 آروم باش داداش، چوبا رو خورد کردی.
کوک تبر رو نگه داشت. حولهی دور گردنشو برداشت و عرقشو پاک کرد.
_ دو ماه دیگه پاییزه… باید چوب جمع کنیم.
جیمین دو تا نوشیدنی برداشت، یکی داد بهش. نشست و بهش زل زد.
🐥 کی فکرشو میکرد دهه چهل زندگیت اینجوری بگذره؟
کوک لبخند زد. اون لبخند آروم و عمیقش.
_ سخته… ولی من تو همین خونهای که سقفش پاییزا چکه میکنه… با صدای خروس بیدار میشم… با بوی دریا نفس میکشم… کنار ات زندگی میکنم. این آرامشه.
جیمین آروم گفت:
🐥 خوشحالم خوشحالی.
و یکی یکی بقیه رسیدن.
نامجون با همسرش و پسر کوچولوش.
یونگی. تهیونگ.
و آخر از همه، پدر و مادر کوک.
ویو شب – حیاط پشتی
هوا که تاریک شد، چراغهای ریسهای یکی یکی روشن شدن. نور زرد و گرمشون افتاد روی صورتها. روی میز چوبی بلند. روی لیوانهایی که بخار ازشون بلند میشد.
صدای جلز و ولز گوشت روی باربیکیو با صدای خندهی بچهها قاطی شده بود.
کوک جلوی باربیکیو ایستاده بود، آستیناشو بالا زده بود، هر چند ثانیه یه بار انبر رو میچرخوند و زیرچشمی حواسش به ات بود.
بچهها کف حیاط دنبال هم میدویدن. بم با هیجان بینشون میپرید و هر بار که یکی زمین میخورد، اول از همه خودش میرسید بالا سرش.
بلا و همسر یونگی روی صندلیهای راحتی نشسته بودن، پتو نازکی روی پاهاشون. هر دو شکم گرد و قشنگ.
جیمین با یه پیشبند مسخره بسته بود دور کمرش و ادا درمیآورد:
🐥 سفارش بعدی برای خانومای باردار آمادهست!
بلا خندید:
*سیع کن نه خودتو نه غذارو بسوزونی!
ات کنار در ایستاده بود. دستاشو تو جیب سوییشرتش فرو کرده بود و فقط نگاه میکرد.
نامجون داشت با پسرش آروم حرف میزد.
تهیونگ داشت با مینجی یواش یواش میخندید.
مادر کوک ظرف سالادو میآورد بیرون و پدرش کمک میکرد صندلی جابهجا کنه.
ات آروم نفس کشید.
بوی دریا.
بوی دود چوب.
بوی گوشت کبابشده.
بوی زندگی.
کوک سرشو بلند کرد. نگاهشون تو هم قفل شد.
اون لبخند کوچیک… همونی که فقط مخصوص ات بود.
-------------------
سر میز
همه دور میز نشستن. بشقابها نیمهپر، نیمهخالی. صدای برخورد قاشق و چنگال.
هر کی وسط حرف زدن بود.
🐯 کوک یادته اولین بار اینجا اومدیم سقف خونه چکه میکرد؟
_ یادمه. تو گفتی عاشق صدای بارونی که از سقف میاد شدی.
+هنوزم هستم.
جیمین لیوانشو بالا برد:
🐥 به سلامتی این خونه که نصفشو خودمون ساختیم، نصفشو خراب کردیم دوباره ساختیم!
خنده بلند شد.
ات به کوک نگاه کرد.
چقدر راه اومده بودن تا اینجا.
چقدر درد… چقدر ترس…
و حالا این.
مینجی برای ات لیوان پر کرد.
ات مکث کرد. به لیوان نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
+از اون شربته بده.
بلا ابرو بالا انداخت.
*تو که هیچوقت نه نمیگفتی.
ات فقط لبخند زد. چیزی نگفت.
بلند شد.
نور ریسهها افتاده بود روی موهاش. باد آروم تکونشون میداد.
+خب… میخوام یه چیزی بگم.
کمکم صداها خوابید.
حتی بچهها هم ساکت شدن.
کوک انبر رو گذاشت کنار. کامل چرخید سمتش.
ات یه لحظه به تکتکشون نگاه کرد.
خانواده، دوستها، سالها کنار هم.
اول از همه… ممنونم که هر سال میاین. که هنوز کنارمونین. که این خونه بدون شما خونه نیست.
صدای “اوووو” شیطنتآمیز جیمین بلند شد.
ات خندید. بعد دستشو گذاشت روی شکمش.
در پست بعدی
- ۷۱۷
- ۲۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط