شب تولدم

شب تولدم
پارت 39
فصل دوم
پارت 10
جونگ کوک: ات فندکمو بده
ویو ات:
رفتم فندکو گذاشتم داخل کمدم و درش رو هم قفل کردم رو تخت دراز کشیدم و چشامو بستم
جونگ کوک: ای خدا
ات: سر و صدا نکن فردا باید زود بلند شم
جونگ کوک: چرا
ات: چون شاید اخرین روزم باشه و میخوام خوب زندگی کنم اون روز رو اصلا مپ باهات قهرم حرف نمیزنم
جونگ کوک: زبونتو گذز بگیر بچه این چه حرفیه دیگه نشنوما
سیاهی
صبح
ساعت 7
دین دین دین
الارم گوشیم رو خاموش کردم رفتم پایین فقط اجوما بیدار بود
ات: اجوما برام یه صبونه خوب بیار
اجوما: چشم دخترم الان میارم
صبحانمو خوردم رفتم بالا لباسمو عوض کردم و با یکی از بادیگاردا زدیم بیرون رفتم کلی خوراکی خریدمو خوردم کلی راه رفتم یکم بعد تهیونگ هم اومد پیشم و رفتیم کلی اب بازی کردیم شهر بازی رفتیم و ساعت 9 شب برگشتیم خونه
جونگ کوک: پرنسس از صبح دارم تو این اتاق کوفتی کار میکنم یه بوس بهم میدی
ات: اجوما بهم یه شام بده
اجوما: دخترم اول برو اتاق جونگ کوک
ات: ولی من باهاش قهرم.. فقط به خاطر تو اجوما
رفتم اتاق جونگ کوک یه عروسک سالیوان بهم داد ازش گرفتم
ات: کارت با اینا درست نمیشه
رفتم شامم رو خوردم و همه رو دور خودم جمع کردم اجوما خدمتکارا جیمین تهیونگ و خیانت کار اعظم
ات: میخوام اخرین شب بخیرمو به همتون بگم و دیگه خلاصه یکم حرف بزنیم
تهیونگ: اتتت
ات: بهترین دوستی که داشتم تو این مدت تهیونگ و جیمین بودن بچهها واقعا ازتون ممنونم (هر دو رو بغل میکنه)
جیمین: ات این حرفا رو نزن لطفا
ات: اجوما خدمتکارا ازتون ممنونم که تو این مدت ازم مراقبت کردین
و تو کوک با تمام کارایی که کردی و باعث شدی اذییت بشم ولی بازم ازت ممنونم چون 3 سال ازم به خوبی مراقبت کردی
اول اجوما رو بغل کردم و بعد جونگ کوک
جونگ: 100 سال دیگه هم خوب ازت مراقبت میکنم
ات: در کل که خواستم بگم فردا اخرین دیدارمون شاید باشه و شاید اخرین خداحافظی
جیمین: بچه بیا برو بخواب (میبرتش داخل اتاق)
ات: شب بخیر همه
اون شب رو با استرس خوابیدم
صبح ساعت 7
تهیونگ: پرنسس اماده ای؟؟
ات: اره بریم
جونگ کوک: بریم سریع پرنسسم رو خوب کنن
ات: هه جیمین سالیوانمو بیار (بلند) جونگ کوک 10 درصد از این عمل زنده موندن
.
.
.
جونگ کوک: سلام
دکتر: سلام بفرمایید خانم لی رو ببیرید داخل اتاق تا بریم برای عمل
جونگ کوک: پرنسس بری....
ات: بهم نگو پرنسس تهیونگ من رفتم
جونگ کوک: نمیبخشیم؟
ات: نه خیلی اذییتم کردی (بغض)
ویو کوک:
با حرفی که زد و بغضش اشک تو چشام جمع شد حالا فهمیده بودم که چه گلی رو از دست دادم یه جوری با پسرا خدافظی میکرد که انگار دیدارشون قرار بود به قیامت بیوفته سالیوانی که خریده بودم رو برداشت و رفت داخل اتاق عمل
ات: دیدار به قیامت پسرا(لبخند، در اتاق بسته شد)
جیمین: واقعا به زندگی بپون ات فکر نکردم حالا باید چیکار کنم
تهیون: اجیم زود داره میره من هنوز میخواستم بیشتر باهاش وقت بگذرونم (اروم)
سورا: ات هنوز هست خودتون رو جمع کنید
تهیونگ: اگه این بار واقعی بیاد بگه رفت چی(بغض)
سورا: نه بیاید بریم بیرون یکم هوا بخوریم خوب میشه
سورا همه رو برد بیرون روی نیمکت نشستم زانو هامو بغلم کردم و فقط به در خیره شدم در سکوت کامل فقط منتظر باز شدن در بودم
2 ساعت بعد
دکتر: خب تمام تلاشمون رو کردیم بی هوش و امکان به هوش اومدنشون 5 درصده
جیمین: ینی چی دکتر(گریه)
دکتر: ینی اینجور مواقع فقطیه نفر هست اگه تو زندگیش داشتت باشتش میتونه برش گردونه کسی که دلی و واقعا از ته دلش بخوادش با حرف زدن با جسمش میتونه اونو برگردونه
تهیونگ: چقدر حرف زدن (استرس)
دیدگاه ها (۲۰)

شب تولدم پارت 38فصل دوم پارت 9ویو تهیونگ: از موهای می سون گر...

هرکی بیاد گپ روبیکا دو پارت جایزه میدمش😂به 50 برسونید

شب تولدم پارت 29بعد از یک ساعت مهمونا رفتن با کلی اصرار بالا...

شب تولدم پارت 33فصل دوم پارت 4از صف تاب زدم بیرون رفتم پیش ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط