مشتی حرفات قرار بود حقیقت باشن نه خاطره.........

روی دستام نگه داشتم تموم آرزوهاتو.....

وقتی رفت فهمیدم حتی توخونه یه عمری آواره بودم.....

گل ازدستم افتاد چشمم بهت افتاد.........

تاصبح میخوندم من براش تاکه میرفتم ازهوش...........

شکستم بی صدا تانشنوی میریزم آوارم..........

باز گریه عاشقانع... میکنم یاد توهردم........

دلم به هرکسی ک خوش شد دلخوشی هامو کشت.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط