تاصبح میخوندم من براش تاکه میرفتم ازهوش

تاصبح میخوندم من براش تاکه میرفتم ازهوش...........

دیدگاه ها (۷)

ی عمر مثل شمع جلوچشاات سوختم........

..........

مشتی حرفات قرار بود حقیقت باشن نه خاطره.........

روی دستام نگه داشتم تموم آرزوهاتو.....

شکستم بی صدا تانشنوی میریزم آوارم..........

بسلامتی دلایی ک بی صدا خورد میشه..............

وقتی رفت فهمیدم حتی توخونه یه عمری آواره بودم.....

بیاببین یکی باخون اسمتو نوشته..........

گل ازدستم افتاد چشمم بهت افتاد.........

تو چیکار کردی با من سفید شدن رنگ موهام...........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط