Part

Part⁶
🦢 《تیغ برنده عشق تو》🦢

استلا:" اون فرم لعنتی رو هرچه سریع تر بده هیزل پرش کنه، من میرم لباس بپوشم."
دکتر روان نویس از جیبش بیرون کشید و تخت شاستی رو نشون هیزل داد و بعد از کلی توضیحات مزخرف ، هیزل تا چهره کلافه من رو دید ، فورا روان نویس رو از دست دکتر گرفت و فرم رو پر کرد.
چهره‌ سرد دکتر این بار با لبخند فیکی که روی صورتش نقاشی شده بود دیدنی بود.
دکتر:" مراقب خودتون باشین ، آرزوی سلامتی ابدی براتون می‌کنم."
و در آخر سرش رو کمی خم کرد و بعد با همون صورت همیشه گیش اتاق رو ترک کرد.
لباس بیمارستان تو تنم سنگینی می کرد‌، دیگه داشتم خسته میشدم. هیزل بالاخره نزدیکم شد و لباسای تو دستش رو نشونم داد. معلوم بود تو انتخاب لباس گیج شده بود.
هیزل:" این ماکسیه خوبه؟، کلی لباس های جور با جور تو کمدت داشتی، نمی دونستم کدوم رو باید انتخاب کنم."
ماکسی مشکیم رو ازش گرفتم و با لبخندی که ار رضایت رو لبام نشسته بود رفتم جلو و به عاقوش کشیدمش.
استلا:" ممنونم ازت، حالا می‌تونی بری بشینی تو ماشین. تا دوسه دقیقه دیگه تو ماشینم."
ازش فاصله گرفتم و لباس رو روی تخت گذاشتم.
در اتاق که بسته شد به سمت پنجره قدم برداشتم وبعد پرده سفیدش رو کشیدم و بعد چشم هامو بستم و نفسم رو حبس کردم و بعد اکسیژن رو به ریه هام فرستادم.
فورا به سمت لباسم رفتم و بعد با لباس گشاد رو مخ بیمارستان عوضش کردم.
موهام رو صاف کردم و عطری که توی کیفم بود رو در آوردم و چند پیس روی لباسم زدم.
بوی شیرین گیلاس تو کل اتاق پخش شده بود.
کیفم رو روی دوشم انداختم و برای آخرین بار اطرافم رو نگاهی انداختم که با دسته گل رز‌ام مواجه شدم. کاملا داشت فراموشم می‌شد.
گل رو از روی میز اون ور اتاق برداشتم و از اتاق بیمارستان زدم بیرون، و بعد از گذشتن از راه روهای طولانی ، به ماشین رسیدم و سوارش شدم.
[یک ساعت بعد]
هیزل تو کل راه خونه سرش تو گوشی بود، وگهگاهی هم لبخند می‌زد.
سرم رو تکیه داده بودم به شیشه ماشین و به بیرون خیره شده بودم.
ادم های مختلفی تو مسکو زندگی می‌کردم.
با عقاید و دین های مختلف و حتی با مشکلات جور با جور، روزشون رو سر می‌کردن.
عده‌ای با لبخنده مصنوعی وبا قلب گناه آلود تظاهر به خوب بودن می‌کردن.
بعضی ها روزشون رو با کلاهبرداری و خلاف پیش می‌بردن.
نمی دونستم چند ساعت داشتم به آینده نامعلومم فکر می‌کردم که با صدای الکس راننده شخصیم به خودم اومدم.
الکس:" خانم‌، رسیدیم."
سرم رو بلند کردم با لبخند مصنوعی ازش تشکر کردم و با دست گل رز تو دستم از ماشین پیاده شدم.
هیزل بعد یکم مکث پشت سر من از ماشین پیاده شد.
و با یه لبخند گشاد روی صورتش به الکس دست تکون داد و بعد از ماشین دور شد و خودشو بهم رسوند.
هیزل:" پسر خوش قیافه‌ایه!"
لبخند شیطنت آمیزی روی صورتش شکل گرفته بود، مثل همیشه علاقه شدید به لاس زدن با پسرای بلوند، باعث شده بود عقلش رو از دست بده و هی پشت سرهم لبخند خجالتی بزنه.
چشمام رو از هدقه چرخوندم و حیاط طولانی خونه رو پشت سر گذاشتم و وارد محوطه خونه شدم.
پاشنه کفش هام روی زمین صدا می‌دادن.
خودم رو به کاناپه رسوندم و گل رو دادم دست هیزل.
استلا:" حال ندارم پاشم‌، برای گلا یه شیشه پیدا کن و توش رو پر آب کن، پژمرده میشن اگه بیشتر از این بیرون از آب بمونن."
هیزل گوشی و کیف دستی شو رو کاناپه رها کرد و دست گل رو ازم گرفت و با قدم های هیجان زده به سمت سینک ظرف شویی رفت و لحضه ای به زور روی نوک انگشت هاش وایساد و یه شیشه رو از کابینت به برداشت.
قدش کلا یکو ۱۶۵ سانتی متره ، قطعا اگه اون کفش های سرخ برندش نبود به زود شبیه نو جونا دیده میشد.
در اصل یک دختر بچه‌ست. اخلاقش ذوق کردناش شیطنتاش شبیه یه دختر جون ۲۰ ساله نیست.
قدش نمی‌رسید قیچی رو از رو کابینت بالا سرش برداره، هی میپرید و تلاش می‌کرد بهش برسه.
خندام گرفته بود ، و بلند بلند به کاراش می‌خندیدم که با کلافگی سرجاش وایساد و بهم غر زد.
هیزل:" کوفتت!، خوب قدم نمی‌رسه چی کار کنم!."
همین طوری بدون توجه به حرف هاش می‌خندیدم.
هیزل:" هیی!.. اصلا که این جوری شد خودت بیا برای گل هات جا درست کن."
دلم درد گرفته بود، صاف بلند شدم نشستم و دستم رو روی شکمم گذاشتم و به حرف اومدم.
استلا:" آییی دلم، از کی بود لینجوری نخندیده بودم، خدا نکشتت!."
لحضه ای باز دوباره تو کاناپه ولو رفتم و با چشم های سنگین شده ادامه دادم.
استلا:" هیزل کوشولو نیاز نیست گل هارو از هم جدا کنی، فقط کاغذش روازش جدا کن.
فورا بزارشون تو آب بعد بیا پیشم دراز بکش."
هیزل هوف کلافه ای کشیدم و مشغول کارش شد.
[چند دقیقه بعد]
چند دقیقه گذشت و من هنوز گیج خواب بودم، و چشمام سنگین شده بودن که یهو
[ادامه دارد]


دیدگاه ها (۴)

بانو فالوشه ، فیک هاش عالییه🥹❤️آیدیش@989001_2374

‌Part⁷ 🦢 [...

۶۰۰ تایی مون مبارکککک❤️🥹✨️دورتون بگردم:)♡حمایت کنید دوپارت ا...

تون فرنگی تازه کاره حمایت بشه❤️✨️@paa.jeon

Part⁵ 🦢 [《...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط