Part
Part¹⁰
🦢 [《تیغ برنده عشق تو》]🦢
معلوم نبود تا کجا ها پیش رفتن.
بدون توجه ای به کاراشون رفتم سوار ماشین شدم و بعد استارت زدم و کلافه به هیزل زل زدم.
هیزل که متوجه کلافه گیم شده بود فورا رو گونه مسترش بوسه ای کاشت و تا خواست دو ربشه دستش توسط اون مرد کشیده شد و بعد یه بوسه سطحی رو دست هیزل کاشت و بعد چیزی زیر لب زمزمه کرد که باعث شد هیزل لحضهای لبخندش پر رنگتر بشه و بعد با گونه های سرخ شده با دستش رو به مرد مو بلوند دست تکون داد و اومد سوار شد.
[چند ساعت بعد]
با کوهی از خستگی خودمو رو تخت پرت کردم و به سقف زل زدم.
صداش پشت سره هم تو سرم اکو میشد انگار نمی خواست دست از سرم برداره..
تو فکر غرق بودم که هیزل منو از سیاه چالهی یهو افکارم بیرون کشید.
هیزل: استلا بیا پایین من باید برم، رانندت رو فرستادم هدیه هارو از بار بیاره."
استلا:اوو، به کل فراموش کرده بودم، مرسی که خبر دادی، لباسمو عوض کنم میام.
نگاه هیزل لحضهای تنگ شد.
هیزل:چی تو رو بههم ریخته؟،.. چیزی شده؟.
با دست پاچگی سرم رو سریع تکون دادم.
استلا: چی ن.نه.. چیزه نشده، چطور؟.
هیزل: آخه تو رو هیچ موقع اینطوری ندیده بودم، اینقدر عجله داشتی که حتی نزاشتی با جیمین خدافظی درست حسابی کنم!.. چیزی شده؟.
دست پاچه فورا بلند شدم و با لبخند ضایع کشوی لباسای راحتیم رو باز کردم و خودمو مشغول نشون دادم تا متوجه چیزی نشه.
استلا: حالم خوب نبود، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و کلی شات روپشت سره هم سر کشیدم.
هیزل:" اهمم، اوکی، من دیگه باید برگردم خونه، این هفته سرم شلوغه نمیتونم بیینمت دوباره، یه بغل نمیدی ماد مازل؟."
برگشتم سمتش و محکم به عاقوشش گرفتم و با لبخند ازش خدافظی کردم.
استلا:" نمیخواد نگرانم باشی، به کارات برس، خدافظ کوچولو."
هیزل زیر لب خندید و بعد دست تکون داد و با عجله از پله ها پاین رفت و از خونه زد بیرون.
برگشتم و سمت کشو و لباس خوابمو برداشتم پوشیدم و بعد با قدم های سریع به سمت هدیه ها به سمت کانتر رفتم.
کلی دسته گل های رز و حتی لیلیوم های آبی امشب هدیه گرفته بودم.
اینقدر درگیر اون جمله اون عوضی بودم که هدیه هام یادم رفته بود.
کلی دسته گل های بزرگ رز جلوی کانتر رو زمین چیده شده بودن. با ذوق به سمتشون رفتم و یکی از دسته گل هایی که از بقیه بزرگ تر بود رو بغل گرفتم، لبخند ذوق زده ای رو لب هام شدت میگرفت و از خوش حالی این ور اون ور میرفتم. چشم هامو بستم و عطر گل رزها رو به ریه هام فرستادم ، چشم هامو که باز کردم متوجه افتادن یه پاکت نامه عجیب شدم.
دست گل تو دستام سنگینی میکرد ،گل رو فورا گذاشتم رو کانتر و خم شدم از زمین برش داشتم.
شروع کردم به خوندنش.
《فکر نمیکردم بخاطر گل رز این همه ذوق زده شی، میخوام ببینم وقتی کسی که این دسته گل هارو برات فرستاده رو ببینی باز میتونی اونطوری بخندی.》
یهو انگار آب یخ رو سرم خالی کردن...
قلبم از ترس ضربان گرفته بود، هیچ کس اینجا نبود، نه بادیگاردی و نه خدمتکاری، عملا کل عمارت رو به جز گارد محافظتی مرخص کرده بودم.
چطور میدونست تا چند دقیقه پیش تو این خونه درندشت و ستو کور دارم چی کار میکنم؟.
خواستم نامه رو بزارم رو کانتر که یهو.
(ادامه دارد)
کامنت فراموش نشه
لایک بازنشر هم همینطور❤️🥹⚘️
🦢 [《تیغ برنده عشق تو》]🦢
معلوم نبود تا کجا ها پیش رفتن.
بدون توجه ای به کاراشون رفتم سوار ماشین شدم و بعد استارت زدم و کلافه به هیزل زل زدم.
هیزل که متوجه کلافه گیم شده بود فورا رو گونه مسترش بوسه ای کاشت و تا خواست دو ربشه دستش توسط اون مرد کشیده شد و بعد یه بوسه سطحی رو دست هیزل کاشت و بعد چیزی زیر لب زمزمه کرد که باعث شد هیزل لحضهای لبخندش پر رنگتر بشه و بعد با گونه های سرخ شده با دستش رو به مرد مو بلوند دست تکون داد و اومد سوار شد.
[چند ساعت بعد]
با کوهی از خستگی خودمو رو تخت پرت کردم و به سقف زل زدم.
صداش پشت سره هم تو سرم اکو میشد انگار نمی خواست دست از سرم برداره..
تو فکر غرق بودم که هیزل منو از سیاه چالهی یهو افکارم بیرون کشید.
هیزل: استلا بیا پایین من باید برم، رانندت رو فرستادم هدیه هارو از بار بیاره."
استلا:اوو، به کل فراموش کرده بودم، مرسی که خبر دادی، لباسمو عوض کنم میام.
نگاه هیزل لحضهای تنگ شد.
هیزل:چی تو رو بههم ریخته؟،.. چیزی شده؟.
با دست پاچگی سرم رو سریع تکون دادم.
استلا: چی ن.نه.. چیزه نشده، چطور؟.
هیزل: آخه تو رو هیچ موقع اینطوری ندیده بودم، اینقدر عجله داشتی که حتی نزاشتی با جیمین خدافظی درست حسابی کنم!.. چیزی شده؟.
دست پاچه فورا بلند شدم و با لبخند ضایع کشوی لباسای راحتیم رو باز کردم و خودمو مشغول نشون دادم تا متوجه چیزی نشه.
استلا: حالم خوب نبود، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و کلی شات روپشت سره هم سر کشیدم.
هیزل:" اهمم، اوکی، من دیگه باید برگردم خونه، این هفته سرم شلوغه نمیتونم بیینمت دوباره، یه بغل نمیدی ماد مازل؟."
برگشتم سمتش و محکم به عاقوشش گرفتم و با لبخند ازش خدافظی کردم.
استلا:" نمیخواد نگرانم باشی، به کارات برس، خدافظ کوچولو."
هیزل زیر لب خندید و بعد دست تکون داد و با عجله از پله ها پاین رفت و از خونه زد بیرون.
برگشتم و سمت کشو و لباس خوابمو برداشتم پوشیدم و بعد با قدم های سریع به سمت هدیه ها به سمت کانتر رفتم.
کلی دسته گل های رز و حتی لیلیوم های آبی امشب هدیه گرفته بودم.
اینقدر درگیر اون جمله اون عوضی بودم که هدیه هام یادم رفته بود.
کلی دسته گل های بزرگ رز جلوی کانتر رو زمین چیده شده بودن. با ذوق به سمتشون رفتم و یکی از دسته گل هایی که از بقیه بزرگ تر بود رو بغل گرفتم، لبخند ذوق زده ای رو لب هام شدت میگرفت و از خوش حالی این ور اون ور میرفتم. چشم هامو بستم و عطر گل رزها رو به ریه هام فرستادم ، چشم هامو که باز کردم متوجه افتادن یه پاکت نامه عجیب شدم.
دست گل تو دستام سنگینی میکرد ،گل رو فورا گذاشتم رو کانتر و خم شدم از زمین برش داشتم.
شروع کردم به خوندنش.
《فکر نمیکردم بخاطر گل رز این همه ذوق زده شی، میخوام ببینم وقتی کسی که این دسته گل هارو برات فرستاده رو ببینی باز میتونی اونطوری بخندی.》
یهو انگار آب یخ رو سرم خالی کردن...
قلبم از ترس ضربان گرفته بود، هیچ کس اینجا نبود، نه بادیگاردی و نه خدمتکاری، عملا کل عمارت رو به جز گارد محافظتی مرخص کرده بودم.
چطور میدونست تا چند دقیقه پیش تو این خونه درندشت و ستو کور دارم چی کار میکنم؟.
خواستم نامه رو بزارم رو کانتر که یهو.
(ادامه دارد)
کامنت فراموش نشه
لایک بازنشر هم همینطور❤️🥹⚘️
- ۷۸۷
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط