نام داستان نامهای از زمین
نام داستان: «نامهای از زمین»
سالها از زمانی که کوپر و برند از هم جدا شدند، گذشته است. برند در سیاره اِدموندز تنها مانده و به امید روزی که کوپر بازگردد، به زندگی ادامه میدهد. هر شب، کنار آتش کوچک خود مینشیند، به آسمان پر از ستاره خیره میشود و خاطرات زمین را مرور میکند.
یک روز، در حالی که در میان سنگهای سیاره قدم میزد، سیگنالی ضعیف از سفینهای ناشناس دریافت کرد. با عجله به ایستگاه ارتباطی خود رفت و تلاش کرد سیگنال را رمزگشایی کند. بعد از ساعتها کار، در نهایت صدایی آشنا در سکوت سرد فضا طنین انداخت:
«دکتر برند... من کوپر هستم.»
اشک در چشمان برند حلقه زد. قلبش تندتر از همیشه میزد.
کوپر ادامه داد: «نمیدانم زندهای یا نه، اما اگر این پیام را دریافت کردهای... من در راه تو هستم. شاید زمان برای من یک جور دیگر گذشته باشد، اما قول داده بودم برگردم.»
برند دستش را روی صفحهی نمایش کشید، انگار که میخواست کوپر را لمس کند. با صدایی لرزان پاسخ داد:
«منتظرت بودم، کوپ. هر شب، هر روز... هیچوقت امیدم را از دست ندادم.»
اما ارتباط قطع شد. سکوتی عمیق همهجا را فرا گرفت.
برند تمام سیستمهای خود را بررسی کرد، اما دیگر هیچ سیگنالی نیامد. آیا این یک پیام ضبطشده بود؟ آیا کوپر هنوز زنده بود؟ آیا واقعا در راه بود؟
او به آسمان نگریست، جایی که زمانی امید داشت کوپر از آن برگردد. ناگهان، نقطهای نورانی در افق ظاهر شد... یک سفینه؟ یک ستاره؟ یا فقط خیال؟
برند در سکوت لبخند زد. مهم نبود که چقدر طول بکشد... او منتظر میماند.
سالها از زمانی که کوپر و برند از هم جدا شدند، گذشته است. برند در سیاره اِدموندز تنها مانده و به امید روزی که کوپر بازگردد، به زندگی ادامه میدهد. هر شب، کنار آتش کوچک خود مینشیند، به آسمان پر از ستاره خیره میشود و خاطرات زمین را مرور میکند.
یک روز، در حالی که در میان سنگهای سیاره قدم میزد، سیگنالی ضعیف از سفینهای ناشناس دریافت کرد. با عجله به ایستگاه ارتباطی خود رفت و تلاش کرد سیگنال را رمزگشایی کند. بعد از ساعتها کار، در نهایت صدایی آشنا در سکوت سرد فضا طنین انداخت:
«دکتر برند... من کوپر هستم.»
اشک در چشمان برند حلقه زد. قلبش تندتر از همیشه میزد.
کوپر ادامه داد: «نمیدانم زندهای یا نه، اما اگر این پیام را دریافت کردهای... من در راه تو هستم. شاید زمان برای من یک جور دیگر گذشته باشد، اما قول داده بودم برگردم.»
برند دستش را روی صفحهی نمایش کشید، انگار که میخواست کوپر را لمس کند. با صدایی لرزان پاسخ داد:
«منتظرت بودم، کوپ. هر شب، هر روز... هیچوقت امیدم را از دست ندادم.»
اما ارتباط قطع شد. سکوتی عمیق همهجا را فرا گرفت.
برند تمام سیستمهای خود را بررسی کرد، اما دیگر هیچ سیگنالی نیامد. آیا این یک پیام ضبطشده بود؟ آیا کوپر هنوز زنده بود؟ آیا واقعا در راه بود؟
او به آسمان نگریست، جایی که زمانی امید داشت کوپر از آن برگردد. ناگهان، نقطهای نورانی در افق ظاهر شد... یک سفینه؟ یک ستاره؟ یا فقط خیال؟
برند در سکوت لبخند زد. مهم نبود که چقدر طول بکشد... او منتظر میماند.
- ۱۰.۵k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط