پارت ۷: صبح روزی سیاه

پارت ۷: صبح روزی سیاه

نور خورشید از پنجره‌های بلند عمارت، مثل شلاق به صورت ا.ت می‌خورد.
هوا سرد بود. بیدار شد و با چشم‌های نیمه‌باز، اطراف را نگاه کرد.
هنوز در همان اتاق بود. لباس عروسی سفید روی تخت، مثل یک رویا تلخ، باقی مانده بود.

صدای قدم‌های محکمی را شنید.
درب اتاق باز شد و تهیونگ وارد شد.
این‌بار با ظاهری آراسته‌تر؛ کت و شلوار مشکی، کراوات تیره. اما چشم‌های سردش همان‌طور بود.
هیچ اثری از هیجان یا خوشحالی در چهره‌اش دیده نمی‌شد. فقط اقتدار.

> «بلند شو.»
صدایش کوتاه و قاطع بود.

ا.ت به سختی از تخت پایین آمد. بدنش هنوز درد می‌کرد.
تهیونگ به سمتش آمد.

> «امروز روز عقدته.
فکر کردی می‌تونی جلوی من بایستی؟»

ا.ت به او نگاه نکرد.
تهیونگ با نوک انگشتش، چانه‌ی ا.ت را گرفت و سرش را بالا آورد.

> «به من نگاه کن.
از این به بعد، تو مال منی.
درک می‌کنی؟»

ا.ت با چشم‌های خیس، به چشمان سردش خیره شد.

> «من… مال تو نیستم.»

لحظه‌ای سکوت.
چهره تهیونگ در هم رفت.
بازویش را گرفت، نه با خشونت، بلکه با **فشاری که نشان از قدرت زیادی داشت**.

> «اشتباه می‌کنی.»
دیدگاه ها (۳)

پارت ۸: آماده‌سازی اجباریدو زن وارد اتاق شدند. صورت‌هایی بی‌...

پارت ۶: شب آرام نمی‌گیردتهیونگ از روی او فاصله گرفت اما هنوز...

پارت ۵: خط قرمز شکسته شدها.ت هنوز کنار تخت نشسته بود، نفس‌ها...

خون آشام پنهان ۱۷

پارت 1 تهیونگ : ا/ت ( باداد )(ا/ت داخل اتاق داره یوگا کار می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط