#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۷: کنار تخت
اتاق ولیعهد سنگین و ساکت شده بود.
پزشک مشغول آماده کردن دارو بود.
یکی از خدمتکارها ظرف آب آورد.
بوی گیاهان دارویی در هوا پیچیده بود.
اما سوآ هیچ‌کدام از این‌ها را درست نمی‌دید.
تمام دنیایش خلاصه شده بود در دستی که در دستش گرفته بود.
دست جونگ‌کوک سرد بود.
سوآ انگشت‌هایش را محکم‌تر دور آن حلقه کرد.
انگار اگر رهایش کند، او واقعاً از دست می‌رود.
پزشک گفت:
— دارو آماده هست.
سوآ سریع سرش را بلند کرد.
پزشک ظرف کوچک دارو را به یکی از خدمتکارها داد و گفت:
— سرش رو کمی بالا بگیر.
تهیونگ جلو آمد و خیلی آرام شانه‌های جونگ‌کوک را بالا آورد.
پزشک چند قطره از دارو را در دهانش ریخت.
چند ثانیه…
هیچ اتفاقی نیفتاد.
سوآ نفسش را حبس کرده بود.
بعد ناگهان بدن جونگ‌کوک کمی تکان خورد.
نفسش تندتر شد و ابروهایش در هم رفت.
پزشک گفت:
— خوبه… بدنش داره واکنش نشون می‌ده.
سوآ با صدای لرزان گفت:
— یعنی… خوب میشه؟
پزشک شانه بالا انداخت.
— اگه بدنش مقاومت کنه، بله.
جوابش آن‌قدر مطمئن نبود که آرام‌کننده باشد.
سوآ سرش را پایین آورد و پیشانی‌اش را خیلی آرام به دست جونگ‌کوک تکیه داد.
— تو قوی‌تر از این حرفایی… می‌دونم.
تهیونگ از آن طرف تخت نگاهشان می‌کرد.
صورتش خسته و جدی شده بود.
او خوب می‌دانست اگر پادشاه الان این صحنه را ببیند… آزمون عملاً تمام شده.
اما هیچ‌کدام از این‌ها در آن لحظه برایش مهم نبود.
چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک دوباره نفس عمیقی کشید.
انگشت‌هایش خیلی آرام حرکت کردند.
سوآ فوراً سرش را بالا آورد.
— جونگ‌کوک؟
پلک‌های جونگ‌کوک کمی لرزیدند.
پزشک سریع جلو آمد.
— خوبه… خوبه… داره به هوش میاد.
چند ثانیه بعد، چشم‌هایش نیمه‌باز شد.
نگاهش هنوز تار بود.
چند بار پلک زد، انگار تلاش می‌کرد بفهمد کجاست.
اول سقف را دید.
بعد تهیونگ را.
و بعد…
سوآ.
چشم‌هایش کمی بازتر شد.
لب‌هایش به سختی تکان خورد.
— سو…آ؟
سوآ نفسش لرزید.
— آره… منم… من اینجام.
پزشک گفت:
— حرف نزنید. هنوز ضعیفه.
اما جونگ‌کوک انگار اصلاً صدای او را نمی‌شنید.
نگاهش هنوز روی سوآ بود.
خیلی آرام زمزمه کرد:
— گریه کردی؟
سوآ با عجله سرش را تکان داد.
— نه… اصلاً.
اشک تازه‌ای از گوشه چشمش پایین افتاد.
جونگ‌کوک خیلی ضعیف لبخند زد.
— دروغ گفتنت هنوزم افتضاحه…
سوآ خندید… ولی خنده‌اش بیشتر شبیه گریه بود.
— تو تقریباً داشتی می‌مردی… انتظار داشتی آرایشم هم مرتب بمونه؟
تهیونگ نفس آرامی بیرون داد.
پزشک دوباره نبض جونگ‌کوک را گرفت و گفت:
— حالش بهتر شده اما بدنش شوک گرفته. باید استراحت کنه.
سوآ هنوز دستش را رها نکرده بود.
جونگ‌کوک خیلی آرام انگشت‌هایش را کمی حرکت داد و دست سوآ را فشار داد.
حرکتی کوچک…
ولی برای سوآ کافی بود.
چشم‌هایشان دوباره به هم گره خورد.
جونگ‌کوک آهسته گفت:
— تو چرا اینجایی؟
سوالش ساده بود.
اما هر دو می‌دانستند جوابش ساده نیست.
سوآ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— چون وقتی شنیدم حالت بد شده…دیگه نتونستم فقط خدمتکارت باشم.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۲)

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۶: خبرآشپزخانه هنوز شلوغ بود.خدمتکارها ظر...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۵: پایانِ ضیافت«بخش دوم»یه‌جین متوجه تغیی...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط