رمان تهیونگ
ویو حال به وقت کره ساعت : ۷:۴۰
× چه هوای خوبی....
بلاخره تموم شد... رسیدم به همون جایی که خیلی وقته ازش دور بودم..
وقته زندگی دوباره هست...
نگاهم به دور بر رفت... همه چیز تغییر کرده بود... حتا آدم ها...
هیچ وقت اون شب لعنتی رو یادم نمیره...
هیچ وقت ... من فقدر ۳ سالم بود... چرا... چرا اون اتفاق افتاد...
اشکی از گوشه چشمم سور خورد... با شنیدن صدای پدر مادرم سریع اشکمو با آستین لباسم پاک کردم و به سمتشون رفتم ...
× هتل جور شد
× با صدای حرف زدن های پدرم با گوشی سکوت کردم..
بله حتما
....
نه تا یک ساعت دیگه اونجایم...
.....
نه نه... خواهشاً نگه دارید الان میرسیم...
.......
خدانگهدار...
@ چی شد...
هتل جور شد فقدر...( سرشو پایین میندازه )
× قیمتش بالاست درسته ( کلافه)
اره...
× مشکلی نیست میتونیم بریم جای دیگه ای ...
@ میفهمی چی میگی ات...
× میتونیم بریم همون جایی که قبلاً زندگی میکردیم....
با حرفی که زدم متوجه صورت عصبی پدرم شدم... با عصبانیتی که توی صداش بود شروع به حرف زدن کرد...
خفه شو ات ... نکنه میخوای برگردی پیش پسره..( داد و عصبی)
× هههه خنده داره ( حرصی ) تمومش کن اون مال خیلی وقته پیشه .. بفهم اون موقع من ۳ سالم بوده و الان ۲۰ سالم ... اونو فراموش کردم...( داد و عصبی)
دروغ میگفتم ... دروغ میگفتم هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم اون... هنوز تو یادمه... ولی ولی دیگه برام مهم نیست... معلوم نیست کجایه .. اصلا زندس یا مرده ...
با عصبانیت دسته چمدونم رو در دست گرفتم و از دوتاشون دور شدم...
صدای قدم های محکم پدرم پشت سرم حس میکردم... سرعتم رو آروم کردم تا بهم برسند ..هنوزم از تنهایی میترسم.. میترسم که از پدر مادرم جدا بشم... حس ترس هنوز توی سینم میکوبه... و مثل کابوسی در دلم مونده...
ویو داخل هتل..:
🌷ادامه دارد..✨
پارت بعد هیجانی هستش ... حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها:
۳۵۰ لایک
۱۰۰ بازنشر
کامنتم دل بخواهی ... ( بی احترامی ممنوع)
× چه هوای خوبی....
بلاخره تموم شد... رسیدم به همون جایی که خیلی وقته ازش دور بودم..
وقته زندگی دوباره هست...
نگاهم به دور بر رفت... همه چیز تغییر کرده بود... حتا آدم ها...
هیچ وقت اون شب لعنتی رو یادم نمیره...
هیچ وقت ... من فقدر ۳ سالم بود... چرا... چرا اون اتفاق افتاد...
اشکی از گوشه چشمم سور خورد... با شنیدن صدای پدر مادرم سریع اشکمو با آستین لباسم پاک کردم و به سمتشون رفتم ...
× هتل جور شد
× با صدای حرف زدن های پدرم با گوشی سکوت کردم..
بله حتما
....
نه تا یک ساعت دیگه اونجایم...
.....
نه نه... خواهشاً نگه دارید الان میرسیم...
.......
خدانگهدار...
@ چی شد...
هتل جور شد فقدر...( سرشو پایین میندازه )
× قیمتش بالاست درسته ( کلافه)
اره...
× مشکلی نیست میتونیم بریم جای دیگه ای ...
@ میفهمی چی میگی ات...
× میتونیم بریم همون جایی که قبلاً زندگی میکردیم....
با حرفی که زدم متوجه صورت عصبی پدرم شدم... با عصبانیتی که توی صداش بود شروع به حرف زدن کرد...
خفه شو ات ... نکنه میخوای برگردی پیش پسره..( داد و عصبی)
× هههه خنده داره ( حرصی ) تمومش کن اون مال خیلی وقته پیشه .. بفهم اون موقع من ۳ سالم بوده و الان ۲۰ سالم ... اونو فراموش کردم...( داد و عصبی)
دروغ میگفتم ... دروغ میگفتم هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم اون... هنوز تو یادمه... ولی ولی دیگه برام مهم نیست... معلوم نیست کجایه .. اصلا زندس یا مرده ...
با عصبانیت دسته چمدونم رو در دست گرفتم و از دوتاشون دور شدم...
صدای قدم های محکم پدرم پشت سرم حس میکردم... سرعتم رو آروم کردم تا بهم برسند ..هنوزم از تنهایی میترسم.. میترسم که از پدر مادرم جدا بشم... حس ترس هنوز توی سینم میکوبه... و مثل کابوسی در دلم مونده...
ویو داخل هتل..:
🌷ادامه دارد..✨
پارت بعد هیجانی هستش ... حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها:
۳۵۰ لایک
۱۰۰ بازنشر
کامنتم دل بخواهی ... ( بی احترامی ممنوع)
- ۱۰.۶k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط