قلب های مرده پارت ۵۰
قلب های مرده پارت ۵۰
نگاهم رو از ستارههای بینام و نشون برگردوندم سمتش. تهیونگ همونطوری که به نرده تکیه داده بود، با اون قیافهی همیشگیش که انگار هیچچیزی براش مهم نیست، درست مثل یه تابلوی نقاشی بود که با رنگهای تیره و پر از آشوب کشیده شده باشه؛ هم قشنگ بود، هم یه جورایی خطرناک.
— تو همیشه همینقدر بیپروا یی؟
این رو پرسیدم و سعی کردم جوری حرف بزنم که انگار برام مهم نیست، اما لرزش خفیف شونههام زیر اون لباس نازک، داشت تمام دروغهام رو لو میداد.
تهیونگ یه قدم اومد جلوتر. حالا نور کمِ ماه، صورتش رو کاملاً روشن کرده بود. اون لبخند شرورانه، یه کم کمرنگتر شده بود و جاش رو داده بود به یه نگاهی که انگار داشت لایههای دفاعی من رو مثل کاغذ پاره میکرد.
— بستگی داره با کی باشم،
با اون لحنِ کشدار و بازیگوشش گفت. اونقدر بهم نزدیک شد که گرمای بدنش رو توی این سرمای استخوانسوز حس میکردم.
— با بقیه، من همون تهیونگِ خوشگذرون و بیخیالم که فقط برای سرگرمی دور و برش رو جمع میکنه. اما با تو... انگار یه جورایی مجبورم جدی باشم. چون تو حتی وقتی داری لبخند میزنی، داری با خودت میجنگی.
حرفش مثل یه ضربهی سنگین نشست روی سینهام.
— تو هیچی از من نمیدونی، تهیونگ. تو فقط از تماشای بازی بقیه لذت میبری.
— بازی؟
پوزخند زد و نگاهش رو داد به سمت سالن، جایی که صدای خندههای مصنوعی از تو میاومد.
— ا.ت، اینها بازی نیستن. اینها جنگهای پنهانیه. اون آدمهایی که اون تو هستن، دارن با لبخند، سلاحهاشون رو شارژ میکنن. اون مینجون... فکر کردی واقعاً به موسیقی علاقه داره؟ اون فقط دنبال یه نقطه ضعف میگرده تا ازش برای نابود کردنت استفاده کنه.
خون توی رگهام منجمد شد. یعنی اون هم مثل من اون «بو» رو حس میکرد؟ همون بوی گندیدگی که از این روابط خانوادگی و نقشههای مینجون بلند میشد؟
— و تو چی؟
— با صدایی که سعی میکرد نلرزه، پرسیدم. — تو کجای این جنگی؟ تو فقط یه تماشاچی هستی که از سوختن بقیه خوشش میاد.
تهیونگ بهم نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که دیگه نیازی به کلمات نبود تا بفهمم چقدر میخواد من رو بشناسه.
— من؟ من فقط کسی هستم که میدونه وقتی آتیش بالا میگیره، قشنگترین منظره رو درست میکنه. اما... — یه لحظه مکث کرد و نگاهش یه جوری نرم شد که اصلاً به اون تهیونگِ همیشگی نمیخورد. — اما ترجیح میدم اون آتیش، تو رو خاکستر نکنه.
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، یهو یه حسی مثل برق از ستون فقراتم رد شد. همون حسِ آشنا. همون سنگینیِ هوا.
نگاهم ناخودآگاه چرخید سمت درِ خروجیِ تراس.
خودش بود.
جونگکوک.
توی سایهی ستونهای سنگی ایستاده بود. نه مثل تهیونگ که با بیخیالی یا جسارت اومده بود، اون مثل یه سایهی سنگین و مهارناپذیر بود. نگاهش از تهیونگ رد شد، انگار که اصلاً وجود نداره، و مستقیم روی من قفل شد. نگاهی که نه از اون مدل نگاههای تهیونگ بود، نه از اون مدل لبخندهای مینجون؛ نگاهش فقط یه چیز بود: مالکیت.
نگاهم رو از ستارههای بینام و نشون برگردوندم سمتش. تهیونگ همونطوری که به نرده تکیه داده بود، با اون قیافهی همیشگیش که انگار هیچچیزی براش مهم نیست، درست مثل یه تابلوی نقاشی بود که با رنگهای تیره و پر از آشوب کشیده شده باشه؛ هم قشنگ بود، هم یه جورایی خطرناک.
— تو همیشه همینقدر بیپروا یی؟
این رو پرسیدم و سعی کردم جوری حرف بزنم که انگار برام مهم نیست، اما لرزش خفیف شونههام زیر اون لباس نازک، داشت تمام دروغهام رو لو میداد.
تهیونگ یه قدم اومد جلوتر. حالا نور کمِ ماه، صورتش رو کاملاً روشن کرده بود. اون لبخند شرورانه، یه کم کمرنگتر شده بود و جاش رو داده بود به یه نگاهی که انگار داشت لایههای دفاعی من رو مثل کاغذ پاره میکرد.
— بستگی داره با کی باشم،
با اون لحنِ کشدار و بازیگوشش گفت. اونقدر بهم نزدیک شد که گرمای بدنش رو توی این سرمای استخوانسوز حس میکردم.
— با بقیه، من همون تهیونگِ خوشگذرون و بیخیالم که فقط برای سرگرمی دور و برش رو جمع میکنه. اما با تو... انگار یه جورایی مجبورم جدی باشم. چون تو حتی وقتی داری لبخند میزنی، داری با خودت میجنگی.
حرفش مثل یه ضربهی سنگین نشست روی سینهام.
— تو هیچی از من نمیدونی، تهیونگ. تو فقط از تماشای بازی بقیه لذت میبری.
— بازی؟
پوزخند زد و نگاهش رو داد به سمت سالن، جایی که صدای خندههای مصنوعی از تو میاومد.
— ا.ت، اینها بازی نیستن. اینها جنگهای پنهانیه. اون آدمهایی که اون تو هستن، دارن با لبخند، سلاحهاشون رو شارژ میکنن. اون مینجون... فکر کردی واقعاً به موسیقی علاقه داره؟ اون فقط دنبال یه نقطه ضعف میگرده تا ازش برای نابود کردنت استفاده کنه.
خون توی رگهام منجمد شد. یعنی اون هم مثل من اون «بو» رو حس میکرد؟ همون بوی گندیدگی که از این روابط خانوادگی و نقشههای مینجون بلند میشد؟
— و تو چی؟
— با صدایی که سعی میکرد نلرزه، پرسیدم. — تو کجای این جنگی؟ تو فقط یه تماشاچی هستی که از سوختن بقیه خوشش میاد.
تهیونگ بهم نزدیکتر شد. اونقدر نزدیک که دیگه نیازی به کلمات نبود تا بفهمم چقدر میخواد من رو بشناسه.
— من؟ من فقط کسی هستم که میدونه وقتی آتیش بالا میگیره، قشنگترین منظره رو درست میکنه. اما... — یه لحظه مکث کرد و نگاهش یه جوری نرم شد که اصلاً به اون تهیونگِ همیشگی نمیخورد. — اما ترجیح میدم اون آتیش، تو رو خاکستر نکنه.
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، یهو یه حسی مثل برق از ستون فقراتم رد شد. همون حسِ آشنا. همون سنگینیِ هوا.
نگاهم ناخودآگاه چرخید سمت درِ خروجیِ تراس.
خودش بود.
جونگکوک.
توی سایهی ستونهای سنگی ایستاده بود. نه مثل تهیونگ که با بیخیالی یا جسارت اومده بود، اون مثل یه سایهی سنگین و مهارناپذیر بود. نگاهش از تهیونگ رد شد، انگار که اصلاً وجود نداره، و مستقیم روی من قفل شد. نگاهی که نه از اون مدل نگاههای تهیونگ بود، نه از اون مدل لبخندهای مینجون؛ نگاهش فقط یه چیز بود: مالکیت.
- ۶۵۴
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط