قلب های مرده پارت ۴۵
قلب های مرده پارت ۴۵
به سختی خودم را کنترل کردم که از سالن بزرگ فرار نکنم. قلبم هنوز تند میزد. حرفهای جونگکوک مثل زهر شیرین تو وجودم پخش شده بود و نمیتوانستم از شرشان خلاص شوم.
نگاهم به درهای ورودی دوخته شد. اولین مهمانها وارد شدند. مردی میانسال با همسرش که لباس آبی ساتنی به تن داشت. لبخندی مصنوعی به لب نشاندم و به سمتشان رفتم.
- خوش اومدید.
زن با نگاه سردی سرم را اندازه گرفت و گفت:
- شما دختر خانم پارک هستید؟ گفتم بله. پوزخندی زد و ادامه داد: «شنیدم خیلی... خاص هستی.»
معنای حرفش را فهمیدم. شایعهها. همیشه شایعهها.
لبخندم را محکمتر نگه داشتم.
- ممنون ، امیدوارم امشب از مهمونی لذت ببرید
برگشتم و رفتم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که دستی محکم مرا کشید و به گوشهای پشت پردههای مخملی کشاند.
نفهمیدم چطور شد. فقط جونگکوک را بالای سر خودم دیدم، در حالی که پشتم به دیوار سرد بود.
- جونگکوک! ولم کن! مهمونا اینجان!
- میدونم. فقط یه چیز میخوام.
- چـ... چی؟
نگاهش تیز و سنگین بود.
- امشب چشماتو از من برنداری. نه به خاطر من... به خاطر خودت. اگه یه لحظه ببینم داری به یکی دیگه نگاه میکنی، من بلد نیستم کنترل داشته باشم.
خندهام گرفت، اما خندهای عصبی.
- تهدیدم میکنی؟
- نه، نگرانتم. اون مردی که الان وارد شد...بهترین دوست پدرم بود و نمیخواست ازدواج کنه ولی بعد از اینکه پدرم ازدواج کرد شراکتشون بههم خورد
کمی فکر کردم و متعجب پرسیدم
ا.ت : این الان چه ربطی به من داره؟
جونگکوک : اون قسم خورده چون شراکتشون از بین رفت و ورشکست شد تلافیشو سر زن و بچهی جدیدش در میاره
دهنم خشک شد.
دستم را محکم روی سینهاش گذاشتم تا فاصله بیفتد.
- چرا کمکم میکنی؟
- چون هنوز یادت نرفته که پشت این لبخندای مصنوعی، کی هستی. دختری که توی مهمونی کریسمس وقتی مست بود میگفت نمیخواد مثل مامانش بشه.
اشکهایم جمع شد. میخواستم جواب بدهم که صدای مادرم از پشت پرده بلند شد.
- ا. ت! کجایی دختر؟!
سریع لباسم را مرتب کردم. جونگکوک با همان نگاه نافذش آرام گفت:
- یادت باشه. امشب چشم به هم بزنم میبینمت.
از پرده بیرون زدم. مادرم با نگاهی تیز نگاهم کرد.
- کجا بودی؟
- رفته بودم دستشویی.
- مگه دستشویی اونور نیست؟
سرم را پایین انداختم. دروغ گفتن جلوی مادرم همیشه سخت بود.
نگاهش که از روی من برداشته شد، دیدم سئوهیون با لباس مشکی کوتاه و موهای بافته، کنار بوفه ایستاده و با مهربانی با چند مهمان حرف میزند. کاش من هم مثل او ساده بودم. بیدغدغه. بیعشق خطرناک.
ناگهان کسی از پشت آرنجم را گرفت. برگشتم. مردی با کت و شلوار تیره و عینک طلایی بود. همان کیم مینجون
به سختی خودم را کنترل کردم که از سالن بزرگ فرار نکنم. قلبم هنوز تند میزد. حرفهای جونگکوک مثل زهر شیرین تو وجودم پخش شده بود و نمیتوانستم از شرشان خلاص شوم.
نگاهم به درهای ورودی دوخته شد. اولین مهمانها وارد شدند. مردی میانسال با همسرش که لباس آبی ساتنی به تن داشت. لبخندی مصنوعی به لب نشاندم و به سمتشان رفتم.
- خوش اومدید.
زن با نگاه سردی سرم را اندازه گرفت و گفت:
- شما دختر خانم پارک هستید؟ گفتم بله. پوزخندی زد و ادامه داد: «شنیدم خیلی... خاص هستی.»
معنای حرفش را فهمیدم. شایعهها. همیشه شایعهها.
لبخندم را محکمتر نگه داشتم.
- ممنون ، امیدوارم امشب از مهمونی لذت ببرید
برگشتم و رفتم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که دستی محکم مرا کشید و به گوشهای پشت پردههای مخملی کشاند.
نفهمیدم چطور شد. فقط جونگکوک را بالای سر خودم دیدم، در حالی که پشتم به دیوار سرد بود.
- جونگکوک! ولم کن! مهمونا اینجان!
- میدونم. فقط یه چیز میخوام.
- چـ... چی؟
نگاهش تیز و سنگین بود.
- امشب چشماتو از من برنداری. نه به خاطر من... به خاطر خودت. اگه یه لحظه ببینم داری به یکی دیگه نگاه میکنی، من بلد نیستم کنترل داشته باشم.
خندهام گرفت، اما خندهای عصبی.
- تهدیدم میکنی؟
- نه، نگرانتم. اون مردی که الان وارد شد...بهترین دوست پدرم بود و نمیخواست ازدواج کنه ولی بعد از اینکه پدرم ازدواج کرد شراکتشون بههم خورد
کمی فکر کردم و متعجب پرسیدم
ا.ت : این الان چه ربطی به من داره؟
جونگکوک : اون قسم خورده چون شراکتشون از بین رفت و ورشکست شد تلافیشو سر زن و بچهی جدیدش در میاره
دهنم خشک شد.
دستم را محکم روی سینهاش گذاشتم تا فاصله بیفتد.
- چرا کمکم میکنی؟
- چون هنوز یادت نرفته که پشت این لبخندای مصنوعی، کی هستی. دختری که توی مهمونی کریسمس وقتی مست بود میگفت نمیخواد مثل مامانش بشه.
اشکهایم جمع شد. میخواستم جواب بدهم که صدای مادرم از پشت پرده بلند شد.
- ا. ت! کجایی دختر؟!
سریع لباسم را مرتب کردم. جونگکوک با همان نگاه نافذش آرام گفت:
- یادت باشه. امشب چشم به هم بزنم میبینمت.
از پرده بیرون زدم. مادرم با نگاهی تیز نگاهم کرد.
- کجا بودی؟
- رفته بودم دستشویی.
- مگه دستشویی اونور نیست؟
سرم را پایین انداختم. دروغ گفتن جلوی مادرم همیشه سخت بود.
نگاهش که از روی من برداشته شد، دیدم سئوهیون با لباس مشکی کوتاه و موهای بافته، کنار بوفه ایستاده و با مهربانی با چند مهمان حرف میزند. کاش من هم مثل او ساده بودم. بیدغدغه. بیعشق خطرناک.
ناگهان کسی از پشت آرنجم را گرفت. برگشتم. مردی با کت و شلوار تیره و عینک طلایی بود. همان کیم مینجون
- ۲۷۹
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط