پارت بعدی 🎀

پارت بعدی 🎀
***

شب شده بود و همه دوباره توی پذیرایی جمع شده بودند. ات روی مبل نشسته بود و با گوشی‌اش ور می‌رفت. هنوز ذهنش درگیر اتفاقات امروز بود.

کای از آن طرف اتاق گفت:ات؟
+هوم؟
کای:مطمئنی مامان دیگه چیزی نمی‌گه؟

ات سرش را بلند کرد: گفت فعلاً اصرار نمی‌کنه.

جین با خنده : همین «فعلاً» منو می‌ترسونه. 😂
تینا: منم همین‌طور! 😭

ات گوشی را روی پایش گذاشت:
+ خودمم حس خوبی به این «فعلاً» ندارم. 😑

همان موقع گوشی ات لرزید. یک پیام از تهیونگ بود:
«بیا یه دقیقه بالا.»

ات لبخند کوچکی زد. کای که اتفاقاً نزدیکش نشسته بود
کای :چرا لبخند زدی؟ 😏

ات فوراً گوشی را برگرداند:
+هیچی!
کای: من که چیزی نگفتم. 😂
+ولی قیافت همه‌چی می‌گه! 😑

کای خندید: باشه، باشه. من چیزی ندیدم. 😌

ات از جایش بلند شد.
& کجا؟
+ می‌رم یه کم هوا بخورم.
& شب؟!
+آره جیمین، شب. هنوز هوا هست. 😂

همه خندیدند و ات از پله‌ها بالا رفت. وقتی به پشت‌بام رسید، تهیونگ کنار نرده ایستاده بود. با شنیدن صدای در برگشت:
— بالاخره اومدی.

ات نزدیکش رفت:
+ آره. چی شده؟

تهیونگ لبخند زد:
— هیچی. فقط می‌خواستم ببینمت.

ات چند لحظه نگاهش کرد و بعد لبخند زد:
+امروز خیلی خسته شدم.
— معلومه.
+مامانم دوباره درباره‌ی ازدواج حرف زد.

تهیونگ کمی جدی شد:
— و ملاقات با اون پسره؟( اوه اوه آقا جدی شد 😂)

ات سریع گفت:
+ خوب بود. بهش گفتم من یکی دیگه رو دوست دارم و نمی‌خوام به خاطر این قضیه رابطه‌م با اون آدم خراب بشه.

تهیونگ چند لحظه ساکت ماند. بعد با لبخند کوچکی گفت:
— اون آدم خوش‌شانسه.
ات خندید:
+خیلی هم خوش‌شانسه. 😂
— جدی می‌گم.

ات نزدیک‌تر شد
+نگران بودم فکر کنی این ماجرا ممکنه چیزی رو بینمون عوض کنه.

تهیونگ سرش رو تکان داد
— نه. فقط نمی‌خوام این موضوع اذیتت کنه.


+ من فقط از این می‌ترسم که مامانم دوباره اصرار کنه.


— هرچی بشه، با هم حلش می‌کنیم.


+ «با هم»؟


— آره، با هم. مگه قراره تنهایی حلش کنی؟ 😌

ات که هنوز تهِ دلش نگران بود و دست‌هاش کمی می‌لرزید، با شنیدن این حرفِ تهیونگ، آرامش عجیبی گرفت. تهیونگ که متوجه حال او بود، دستش رو آرام گرفت و با یک حرکت آروم ات رو به سمت خودش کشید.

ات با تعجب سرش را بلند کرد، اما تهیونگ بدون حرف، دست‌هاش را دور کمر ات حلقه کرد و اون رو توی آغوشی گرم و محکم کشید.( منم از این بغل ها میخوام 😭)انگار می‌خواست با این کار، تمام استرس‌های ات و خودش رو از بین ببرد. 🎀


— بیا بریم پایین، قبل از اینکه همه شک کنن.
+ مخصوصاً جین. 😂
— اون از الان هم مشکوکه.

+ نگووو! 😭
— شوخی کردم.
+امیدوارم. 😑🎀

هر دو به سمت در رفتند... اما درست وقتی ات دستگیره را گرفت، صدایی از پشت در شنیدند:.............


بای بای 😘😘😘میدونم بدجایی خماری دادم ولی خب یه کوچولو کنجکاوشید 😂

شرط ها:
12 لایک
کامنت برای نظر یادت نره
5 بازنشر
دیدگاه ها (۶)

پارت بعدی 🎀ات چند لحظه به فنجان روی میز خیره ماند.+ جون‌هیه....

تولد جونگکوک مبارک باشه 🎉🎉🎉🎉🎉ایشالله صد و بیست سال عمر کنه 😊

پارت 47کای هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود.چند لحظه فقط...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت ۳ ]نزدیک ظهر، وقتی ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط